1387,11,21
داستان کوتاه مهلت خدا برای زندگی
A 45 year old woman had a heart attack and was taken to the hospital. While on the operating table she had a near death experience. Seeing God she asked "Is my time up?" God said, "No, you have another 43 years, 2 months and 8 days to live.
"Upon recovery, the woman decided to stay in the hospital and have a Face-lift, liposuction, breast implants and a tummy tuck. She even had someone come in and change her hair colour and brighten her teeth!
Since she had so much more time to live, she figured she might as well make the most of it. After her last operation, she was released from the hospital.
While crossing the street on her way home, she was killed by an ambulance. Arriving in front of God, she demanded, "I thought you said I had another 43 years? Why didn't you pull me from out of the path of the ambulance?"
God replied: "I didn't recognize you .
یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود . در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.
در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم . او حالا کسی رو نداشت که بیاد و موهاشو رنگ کنه و دندوناشو سفید کنه !!.
از اونجایی که او زمان بیشتری برای زندگی داشت از این رو او تصمیم گرفت که بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد.بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد
در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد . وقتی با خدا روبرو شد او پرسید:: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟
خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!!"
1387,11,21
داستان کوتاه مچ گیری زن باهوش - به انگلیسی و فارسی
A man called home to
his wife and said, "Honey I have been asked to go fishing up in Canada
with my boss & several of his Friends.
We'll be gone for a
week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I'v been
wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set
out
my rod and fishing box, we're Leaving From the office & I
will swing by the house to pick my things up" "Oh! Please pack my new
blue silk pajamas."
The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.
The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.
The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?
He
said, "Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why
didn't you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?"
You'll love the answer...
The wife replied, "I did. They're in your fishing box....."
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم"
ما
به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که
منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار
و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار
زن
با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان
دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟
مرد
گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم
اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم
نگذاشتی؟"
جواب زن خیلی جالب بود...
زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.
1387,11,21
کهکشان راه شیری بزرگتر از آن است که تصور می شد
نتیجه پژوهش
هایی که در هفته جاری در یک جلسه مهم ستاره شناسی، مطرح شد نشان می دهد که
حجم کهکشان راه شیری، تقریبا به اندازه کهکشان آندرومدا، است که بزرگ ترین
کهکشان کره زمین محسوب می شود.
علاوه بر این، طبق این پژوهش ها سرعت حرکت ماربیچی کهکشان راه شیری، 15 درصد بیشتر از سرعتی است که تاکنون تصور می شد.
به دلیل حجم بزرگتر، برخورد آتی این کهکشان با کهکشان های مجاور آن ممکن است زودتر از زمانی باشد که تا کنون احتمال آن می رفت.
دکتر
رید، از دانشمندان شرکت کننده در جلسه ستاره شناسان بین المللی که در لانگ
بیچ در کالیفرنیا تشکیل شده بود، گفت از این به بعد نباید فکر کرد که
کهکشان راه شیری، خواهر کوچک کهکشان آندرومدا است.
ستاره
شناسان بااستفاده از 10 تلسکوپ رادیویی که در محدوده هاوایی، منطقه
کارائیب، و شمال شرق آمریکا کار گذاشته بودند به این نتیجه رسیدند که سرعت
چرخش کهکشان راه شیری 900 هزار کیلومتر در ساعت است.
این سرعت قبلا 792 هزار کیلومتر در ساعت محاسبه شده بود.
حجم توده های این کهکشان نیز 50 درصد بیشتر از اندازه ای است که محاسبات قبلی نشان می داد.
یک چنین حجمی سبب می شود که قدرت جاذبه کشش این کهکشان نیز از آنچه قبلا تصور می شد بیشتر باشد.
یک چنین موضوعی احتمال برخورد فاجعه آمیز این کهکشان با کهکشان آندرومدا و سایر کهکشان های مجاور آن را بیشتر می کند.
البته لازم به گفتن است که یک چنین اتفاقی ممکن است دو تا سه میلیارد سال دیگر نیافتد.
1387,11,21
گدای اصفهانی 3 روزه پولدار شد
مدیر نظارت و کنترل شهرداری
اصفهان از شناسایی زنی متکدی که توانسته بود با سه روز گدایی در این شهر،
یک میلیون و 50 هزار تومان پول جمع کند، خبر داد.محمد
مطیعیفرد امروز در گفتگو با فارس اظهار داشت: ستاد نظارت و کنترل این
نهاد در 9 ماه گذشته یک هزار و 116 نفر از متکدیان را در 14 منطقه شهر
اصفهان شناسایی و ساماندهی کرده است.
این
مسئول گفت: 80 درصد از متکدیان شهر اصفهان را اتباع خارجی از جمله
پاکستانی و افغانها تشکیل دادهاند که اکیپهای رفع تخلفات شهری، شهرداری
اصفهان پس از شناسایی آنان را از سطح شهر جمعآوری میکند.
وی
با اشاره به اینکه 25 تا 30 درصد از متکدیان شهر اصفهان را کودکان و
نوجوانان تشکیل میدهد، خاطر نشان کرد: شهرداری اصفهان طی هفت تا هشت ماه
گذشته امسال توانست کودکان متکدی را که از سوی سودجویان بر سر چهار راهها
و خیابانهای سطح شهر اصفهان گمارده میشدند را جمعآوری و به مرکز فضیلت
زیر نظر سازمان بهزیستی استان اصفهان تحویل دهد.
مدیر
نظارت و کنترل شهرداری اصفهان در ادامه افزود: کودکان و نوجوانان متکدی پس
از جمعآوری از سطح شهر اصفهان با حمایت سازمان بهزیستی از نظر اخلاقی،
فرهنگی و... ساماندهی میشوند.
وی
با اشاره به شناسایی زنی متکدی که توانسته بود با سه روز گدایی در شهر
اصفهان یک میلیون و 50 هزار تومان پول جمع کند، تصریح کرد: ۹۰ درصد از
متکدیان نیاز مالی نداشته و بیشتر به علت زیادهخواهی و زیادهطلبی به این
امر مشغول هستند.
مطیعیفرد
افزود: بسیاری از متکدیان و سودجویان در شهر اصفهان با مراجعه به درب
منازل و اظهار نیاز، خانهها را شناسایی و در یک فرصت مناسب اقدام به سرقت
کرده و از لحاظ امنیتی مشکلاتی را برای شهروندان ایجاد میکنند.
وی
با اشاره به رفع تخلفات شهری و جمعآوری متکدیان و کودکان خیابانی از سطح
شهر اصفهان بیان داشت: شهرداری در طول پنجمین هفته رفع تخلفات شهری در نظر
دارد از دهم تا 17 اسفند سال جاری با شعار «بیایم شهرمان را خانهتکانی
کنیم» اقدام به راهاندازی دو مرکز پیشگیری و کنترل تخلفات شهری کند.
مدیر
نظارت و کنترل شهرداری اصفهان گفت: با نزدیک شدن به ایام نوروز و افزایش
سودجویی از سوی متکدیان، ستاد نظارت و کنترل شهرداری اصفهان با همکاری
منسجم فرمانداری نیروی انتظامی و سازمان بهزیستی استان اصفهان در 14 منطقه
شهر برای جمعآوری متکدیان از سطح شهر اقدامات خود را تشدید میکند.
وی
در ادامه افزود: شهروندان میتوانند برای رفع تخلفات شهری و در صورت رویت
فعالیت کودکان خیابانی در اصفهان با دو شماره 5601211 و 5601213 تماس
گرفته و به ستاد نظارت و کنترل شهرداری اصفهان در رفع هر چه بهتر تخلفات
شهری کمک کنند.
1386,12,12
تمامی حقوق سایت محفوظ است !
تمامی حقوق سایت محفوظ است کسی تخمش هم نیست پس:جونه مادرتون اگه از مطالب وبلاگ ما می نویسید با ذکر منبع و لینک بنویسید.D:
1386,11,09
داستان کوتاه سرباز معلول
داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد.
سرباز قبل از این که به خانه برسد، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:« پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.» پدر و مادر او در پاسخ گفتند:« ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.» پسر ادامه داد:« ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند.» پدرش گفت:« پسر عزیزم، متأسفیم که این مشکل برای دوست تو بوجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.» پسر گفت:« نه، من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند.»آنها در جواب گفتند:« نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.»
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.
پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند. با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک دست و پا داشت!
1386,11,09
10کلید برای تقویت روحیه
) خود را بشناسید
امروزه پیشنهاد سقراط که در قر ن پنجم قبل از میلاد که در آن متنی بر خودشناسی ارایه شد به قوت خود پا برجاست.
اهداف احساسات و محدودیت های خویش را بشناسید و با آرامش با آنها برخورد نمایید. خواه از طریق مطالعه , خواه از طریق اندیشیدن و تفکر, سعی منید بعضی راه های که باعث شناخت شما از خودتان و اینکه چه چیزهایی شما را خوشحال می کند پیدا کنید.
چنانچه به این توصیه عمل کنید , بهتر قادر به کنترل زندگی و مشکلات پیش روی خود خواهید بود.
۲) به خودتان ارزش بدهید و به خود اعتماد داشته باشید.
ممکن است سخت به نظر برسد اما سعی کیند رفتارتان گویای این باشد که از خودتان مواظبت می کنید.
حتی اگر همیشه احساس عدم اطمینان می کنید , برخورد و رفتار مثبت را به دنیای اطراف هدیه دهید. برخورد مردم با شما متاثر از رفتار و پوشش شماست.
بنابراین خود ارزشی و خود اعتمادی را به نمایش بگذارید تا احترام را برای شما به ارمغان آورد.
۳) بیش از حد توانتان کار نکنید
همه ما با سخت کوشی , خواهان تامین امنیت و رفاه خانواده مان هستیم. اما مهم این است که تعدل را در زندگی حفظ کنیم.
معمولا آن چه از نظر مالی دنبال می کنیم با آن چه که تحقق می یابد یکسان نیست. اگر برای شما تامین معاش مهمتر از صرف وقت با عزیزان یا لذت بردن از زندگی است, بهتر است در تعیین اولویت ها بازنگری است, بهتر است در تعیین اولویت ها بازنگری کنید. سعی کنید برقراری تعادل را از کسی که بین زندگی شغلی و خانوادگی اش این توازن را ایجاد کرده بیاموزید یا اینکه با خانواده یا دوستانتان راج به تاثیرات شغلی تان بر روی آن ها صحبت کنید.
۴) از افراد منفی دوری کنید
از ارتباط مسموم که در شما احساس ناراحتی , عصبانیت یا نا امنی می کند اجتناب کنید. ممکن است سخت به نظر آید اما ارتباط خویش را باکسانی مه برای شما افسردگی به ارکغان می آورند به حداقل برسانید, کسانی که اکثرا محبتهای دریافتیرا بدون پاسخ می گذارند و یا کسانی که دائما از شما انتقاد می کنند.
صداقت سخنان چنین افرادی را مورد ارزیابی قرار دهید تا ببینید که میزان حقایق موجود در سخنانشان تا چه حد بر اساس ارتباطی مثبت و خوش بینانه است. اگر کسانی شما را تحت فشار روانی قرار می دهند صریحا از آنها بخواهید شما را رها نمایند.
۵) مثبت فکر کنید
سعی کنید از حداکثر توانایی هایتان استفاده کنید و به قدرت خویش اتکا کنید. علایق شخصی تان را با مطالعه و گذراندن کلاسها توسعه دهید.
علایق جدید را امتحان کنید و شکست هایتان را به کار گیرید. همه ما بخشی از اوقاتمان را از دست داده ایم اما افراد موفق از شکست هایشان درس آموخته اند و مغلوب شکست شان نشده اند.
اگر شما توانایی هایتان را به خوبی توسعه دهید و نقش مثبتی داشته باشید واقعا قادر به تغییر موقعیت های منفی به موقعیت های مثبت خواهید بود.
۶) ورزش ورزش ورزش
یک رژیم غذایی مناسب و قدری فعالیت بدنی روزانه , اعم از اینکه پیاده روی آرام باشد یا کار بیرون, فشار و اضطراب را تخفیف می دهد و روحیه را شاداب نگه می دارد.
ورزش و تمرینات بدنی, افراد را از احساس برتری طلبی رهایی و توانایی های سرکوب شده ذهن را ترقی می دهد. همین امر منجر به جلوگیری از افسردگی می شود. برای اشخاص متفاوت ورزشهای مناسب آنها وجود دارد.
تمرینات کششی و یوگا برای تخفیف فشار بسیار مناسبند. بعضی تمرینات نی تواند به رفع عصبانیت کمک کنند. البته ورزش بیرون از منزل فواید مضاعفی دارد, نور آفتاب در بهبود روحیه و تخفیف افسردگی کمک موثری محسوب می شود.
۷ ) بخشی از اوقاتتان را تنها بگذارید.
لذت از جمع دوستان و تنهایی دو بخش از زندگی اند که برای تقویت روحیه بسیار مهم اند. برای معنا بخشیدن و ایجاد شور در زندگی به دیگران کاملا مشروط به وجود دیگران باشد. علاوه بر گذراندن ۲۰ دقیقه در حمام , گوش دادن به موسیقی یا خروج از منزل به قصد لذت بردن از طبیعت , زمانی برای لذت بردن از تنهایی خویش صرف کنید.
چنانچه این امر را سخت یافتید ممکن است با توسل به اجتماع از مشارکت در موضوعات مهم دوری کنید.
۸) به دیگران کمک کنید و اجازه دهید دیگران به شما کمک کنند.
وقتی مشکلاتتان طاقت فرسا به نظر می رسد نشان دهید که کمک دیگران می تواند اضطراب و دلواپسی شما را بر طرف کند, بنابر این مشکلاتتان را کاملا در منظر دیگران قرار دهید. کمک بلا عوض در مسائل اجتماعی یا کمک به دوستان نیز می تواند به سود شما تمام شود.
اگر در مقابل کمکی کخ دریافت کرده اید به همان میزان به دیگران مساعدت نمایید دامنه مناسبی از دوستان و اقوامی را بسط داده اید که شریک اوقات خوش شمایند و مدد کاران زمان تنگی و سختی تان.
۹) ارتباط و مراودات
با روشی روشن و در عین حال همراه با آرامش و متانت , احساساتتان را به خانواده , دوستان و مدرسه تان بیان کنید و با دقت کامل به جواب آن ها گوش فرا دهید. هرگز خود را تحت فشاری که ناشی از عدم بیان احساساتتان است قرار ندهید. چرا که این فشار , انفجار ناگهانی در پی خواهد داشت و دیگران بدون کوشش و تلاشی شمارا خواهند شناخت.
عصبانیتی را که باعث پریشانی و دانستن نقاط ضعف شما می شود کنترل کنید. هرگز اجازه ندهید دیگران ذهن شما را بخوانند.
۱۰) موقع احتیاج , کمک بطلبید
افرادی را پیدا کنید که هنگام مشکلات بتوانند با آنها مشورت کنید .چنانچه پس از مشورت با دوستانتان و خانواده , مشکلاتتتان همچنان طاقت فرسا جلوه می نماید و احساس عدم آرامش می کنید , با مشاورینی صحبت کنید
که خواهان کمک و یاری به شمایند. اگر احساس عدم امنیت , نگرانی یا ناراحتی و پریشانی می کنید فورا از یک مشاور متخصص کمک بطلبید.
1386,11,09
درس های اخلاقی طنز ولی به درد بخور
درس اول: یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کن
*****
درس دوم: یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه… راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس 129 رو به خاطر بیار… کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس 129 رو به خاطر بیار!… کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه… بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس 129 رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی
نتیجهء اخلاقی اینکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی
*****
درس سوم: بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پیتر یه حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه… همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود… تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان 2000 دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین!… بعد از چند لحظه تفکر ، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و 2000 دلار به زن پیتر میده و میره… زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و به حمام برگشت… پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود… پیتر گفت: خوبه… چیزی در مورد 2000 دلاری که به من بدهکار بود گفت؟
نتیجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو مربوط میشه ، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب جلوگیری کنید
*****
درس چهارم: من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… والدینم خیلی کمکم کردند… دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود… قط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم… یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی…سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان 800 دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم… اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم… وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم… ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم… به خانوادهء ما خوش اومدی
نتیجهء اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید
*****
درس پنجم: یه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه! صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه. شوهر بر میداره به 10 تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن!
یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه. خانم خونه بر میداره به 10 تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه. 10 تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! 4 تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم خونهء اونا پیش اوناست.
نتیجهء اخلاقی: یادتون باشه که مردها دوستهای بهتری هستند
*****
درس ششم: چهار تا دوست که 20 سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن. بعد از یه مدت یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون… : پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس شرکت. پسرم انقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد.
دومی: جالبه. پسر من هم مایهء افتخار و سرفرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده. پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد.
سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس کرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای 2000 متری بهش هدیه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم. راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی؟چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه. سه تای دیگه گفتند: اوه! مایهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقا” همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای 2000 متری هدیه گرفت.
نتیجهء اخلاقی: هیچوقت به چیزی که کاملا” در موردش مطمئن نیستی افتخار نکن
*****
درس هفتم: توی اتاق رختکن کلوپ گلف ، وقتی همهء آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمکت شروع میکنه به زنگ زدن. مردی که نزدیک موبایل نشسته بود دکمهء اسپیکر موبایل رو فشار میده و شروع می کنه به صحبت. بقیهء آقایون هم مشغول گوش کردن به این مکالمه میشن…
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی کلوپ هستی؟
مرد: آره.
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم. اینجا یه کت چرمی خوشگل دیدم که فقط 1500 دلاره. اشکالی نداره اگه بخرمش؟
مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داری اشکالی نداره.
زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید 2008 رو دیدم. یکیشون خیلی قشنگ بود. قیمتش 150000 دلار بود.
مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی کن ماشین رو با تمام امکانات جانبی بخری.
زن: عالیه. اوه… یه چیز دیگه… اون خونه ای رو که قبلا” میخواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن 1500000 دلاره.
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی کن 1500000 دلار بیشتر ندی.
زن: خیلی خوبه. بعدا” می بینمت عزیزم. خداحافظ.
مرد: خداحافظ.
بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی که با حسرت نگاهش میکردن میندازه و میگه: کسی نمیدونه که این موبایل مال کیه؟!
نتیجهء اخلاقی: هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذاری
*****
درس هشتم: یه زوج ۵۵ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن. وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینکه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم.
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه. مرد چند لحظه فکر کرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیکه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم… آرزوی من اینه که یه همسری داشته باشم که 10 سال از من کوچیکتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! مرد 70 سالش شد!
نتیجهء اخلاقی: مردها ممکنه زرنگ بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند!
*****
درس نهم: یه مرد 80 ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر 20 ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟
دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!
پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما” یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا” منظور منم همین بود!
نتیجهء اخلاقی: هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجهء کار خودته ادعا نداشته نباش!
1386,11,09
سئوال های بدون جواب خیلی خیلی ساده
چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟
چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟
چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟
چرا تارزان ریش و سیبیل نداره؟
چرا خلبان های کامیکازی از کلاه ایمنی استفاده می کردن؟
(توضیح: خلبانان ژاپنی در جنگ جهانی دوم، که هواپیمای خودشون رو به ناوهای آمریکایی می کوبیدن. یه چیزی تو مایه های حسین فهمیده ژاپنی!)
آیا میشه زیر آب گریه کرد؟
چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسید که زیر چمدون چرخ بذاره؟
چرا مردم وقتی می خوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره می کنن ولی وقتی می خوان بپرسن دستشویی کجاست به پشتشون اشاره نمی کنن؟!
چرا گوفی روی دو پا راه میره ولی پلوتو روی چهار دست و پا، مگه هردوشون سگ نیستن؟!
اگر روغن ذرت از ذرت تهیه میشه و روغن سبزیجات از سبزیجات، پس روغن بچه از چی تهیه می شه؟!
تا حالا توجه کردید که اگر در صورت سگ ها فوت کنید دیوونه می شن ولی اگر با ماشین بیرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بیارن بیرون؟!
1386,11,09
اخبار زرد زرد زرد
نرم افزار ویژه آموزش حک به همراه فایل تصویری سنگ قبرنویسی (1 کلیک)
کلیپ خفن از تجاوز یک مرد به منشی گوشی موبایل خود (195068563212566 کلیک)
چگونه بدون داشتن هرگونه ظرافت خدادادی، دیگران را مجذوب چهره خود کنیم؟(فتوشاپ+ قرص توهم زا)
متن کامل دعای شب قبل از امتحان (مذهبی، ویژه لو نرفتن تقلب)
دانلود خاطرات دلبرکان غمگین من، به همراه عکس، بلوتوث شیطانی وشماره تلفن دلبرکان جهت هرگونه اخاذی
جدید ترین فایل صوتی از صدای بادگلوی دیوید بکهام. "ام پی تری- کیفیت بالا" ( توجه: سایر صداهای وی نیز موجود است)
عکسی از قبض آب یک استخر زنانه به همراه درج میزان مصرف و مهلت پرداخت (مثبت 18)
انواع ترفندهای کامپیوتری و آنتی ویروس برای مقابله با ویروس اچ آی وی
چگونه عکس و آی دی خود را از روی شیشه بطری شیر پاک کنیم؟ (کلیپ فلش)
آموزش اپرا (سبک پاواراتی) با صدای استاد جواد یساری (جدید)
راهنمایی و مشاوره ازدواج با گزینه مناسب و اگر نشد، گزینه نامناسب!
مرکز دوست یابی و همسریابی با استفاده از نرم افزارهای دوست یاب، ردیاب و موقعیت یاب ( GPS )، مجهز به سیستم تخمین درآمد و املاک پدر طرف
آموزش ضبط نوار قلب و نوار غزه، بر روی سی دی و دی وی دی
عکسی تکان دهنده از گاز گرفتن آقای ایمنی(گاز) توسط یک سگ هار (مشاهده صرفا برای استانهای بدون گاز)
برگی از تاریخ: ماجرای تقدیر فتحعلیشاه از یک خیر و نیکوکار حرمسراساز!
راهنمای تعمیر و نگهداری ماشین لباس شویی به همرا آدرس مراکز مجاز قالی شویی و زناشویی
فروش کلیه، همراه با گارانتی و خدمات پس از فروش
ورود مجردها ممنوع! -(کشتی نوح)
هشدار وزارت ارتباطات در باره ممنوعیت استفاده از تمبر هندی در مرسولات پستی
خبری از دنیای نمایش: مهریه از امشب به اجرا گذاشته می شود.
کتاب اصول تعهد و ازدواج موفق، اثر سارکوزی (نویسنده کتاب موفق همسر یک دقیقهای)- پی دی اف
1386,11,09
صغرا خانم فداکار
سرپرست وزارت آموزش و پرورش میگوید کتاب درسی دختران و پسران باید جدا بشود. البته اینکه چرا خداوند بزرگوار برای دختران و پسران و مردان و زنان یک کتاب فرستاده از اسرار است و اسرار الهی را نه سرپرست وزارت آموزش و پرورش میداند و نه دختران و پسران.
احتمالاً در کتاب درسی دختران داستان دهقان فداکار اینگونه خواهد شد:
...صغرا خانم فداکار خیلی ناراحت شد اول خواست پیراهنش را در بیاورد ببندد به چوبدستی و آتشش بزند. بعد یادش آمد لخت میشود و اگر چشم مسافران نامحرم به او بیفتد خدا او را با چوبدستیاش در آتش جهنم میاندازد. بعد خواست چادرش را استفاده کند یاد موهایش افتاد. سپس متوجه شد لازم نیست مثل مردها به هر بهانهای لخت بشود، او زن است و خدا به او عقل داده لذا نفت فانوسش را ریخت روی چوبدستی و چوبدستیاش را آتش زد و چون دویدن برای زن بد است سلانه سلانه به طرف قطار رفت اما دیر شده بود و قطار با سنگها برخورد کرد و همهی مسافران شهید شدند. انا لله و انا الیه راجعون.
1386,11,09
نهگفتن حق شماست
اگر شما از آن دسته افرادی هستید که به دفعات در مقابل چنین درخواست هایی، تسلیم شده و با آنها موافقت می کنید ودائما از این بابت احساس ناخوشایندی دارید، ممکن است بخواهید بدانید که چرا شما هنگامی که «نه »گفتن را ترجیح می دهید «بله » می گویید.
همه ما بارها و بارها در موقعیت هایی قرار گرفته ایم که گفتن کلمه «نه» برایمان دشوار بوده است. برای مثال شما برای تعطیلات نوروز با گروهی از دوستانتان یک سفر زیارتی سیاحتی، ترتیب داده اید و والدین شما در نامه ای ابراز می دارند که چه قدر از حضور شما در خانه برای عید نوروز خوشحال خواهند شد. رئیس شما،انجام کارهای بیشتری را در یک مقطع زمانی طلب می کند، حال آنکه شما برای آن ساعت برنامه ای از قبل تعیین کرده اید.
استاد از شما می خواهد که اگر می توانید روی یک طرح تحقیقی که خودش روی آن کارکرده است، به او کمک کنید. شما یک لباس پشمی خریده اید ودوست شما می خواهد در صورت امکان آن را قرض کند. شخصی، شما را برای ناهار به منزلش دعوت می کند، حال آنکه شما مایل به رفت وآمد با او نیستید. اگر شما از آن دسته افرادی هستید که به دفعات در مقابل چنین درخواست هایی، تسلیم شده و با آنها موافقت می کنید و دائما از این بابت احساس ناخوشایندی دارید، ممکن است بخواهید بدانید که چرا شما هنگامی که «نه» گفتن را ترجیح می دهید «بله» می گویید.
شما ممکن است نگران از دست دادن ارتباطات موثر یا نگران واردآمدن آسیبی به روابط باشید. بنابراین، ارتباطات خود را مانند شی شکننده تلقی می کنید که البته به اطاعت های دائمی شما وابسته می باشد. شما همانند بسیاری از افراد چه بسا از نه گفتن احساس گناه می کنید، چون شما آموخته اید برای اجتناب از آسیب وارد کردن به احساسات دیگران، خواسته های خود دست بکشید.
بنابراین احساس مسئولیت شما در قبال احساسات شخصی دیگران به حق جلوه می کند، گویی شادی آنها در گرو موافقت شماست.
بدین ترتیب ممکن است شما احساس کنید با نفی آنها به دلیل خودخواهی و خودمداری انسان بدی هستید زیرا به شما یاد گرفته اید که باید فداکار باشید وخود را نادیده انگارید. بنابراین، شما بیش از خودتان دلواپس و متوجه دیگران هستید و وقتی از شما تقاضائی می شود ممکن است احساس کنید مورد لطف وموهبت قرار گرفته اید.
این امر سبب می شود تا احساس مهم بودن کنید و نگران آن باشید که در صورت مخالفت هرگز دوباره چنین تقاضایی از شما نشود. اینها، نمونه هایی از احساسات دست و پا گیر هستند که می توانند در آزادی عمل شما مداخله کنند.
● راه هایی که گفتن «نه» را آسان تر می سازد؟
اولین کاری که باید انجام داد، تشخیص احساسات دست و پاگیر یا باورهایی است که در سر شما وجود دارند. برای مثال اگر دوستتان می خواهد اتومبیل شما را برای رفتن به سفر قرض کند، با گفتن کلمه نه، چه نتایج منفی را پیش بینی می کنید؟
آیا می ترسید به کارفرمای خود پاسخ منفی بدهید، آیا از برکنارشدن از کارتان در هراسید؟ اگر به استاد خود پاسخ منفی بدهید، آیا انتظار دارید نمره پایین را در آن درس کسب کنید؟ پس شما در ابتدا انتظار فاجعه آمیزی از«نه گفتن» تشخیص داده اید و در گام بعدی آن انتظارات را با واقع نگری بیشتری بیان می کنید. برای مثال ممکن است به خودتان بگوئید اگر پاسخ منفی بدهم چه بسا دوستم از این که اتومبیل را به او قرض ندادم از من ناراحت بشود، ولی دوست شما به خاطر اینگونه مسایل ناراحت نیست او احتمالا به خاطر آن که کلمه «نه» را به صراحت به کار برده اید، احترام بیشتری برایتان قائل خواهد شد.
ممکن است کارفرمای شما از این که حاضر به اضافه کار نشدم خوشحال نباشد ; اما وقتی در آن روز، اضافه کاری برای من مایه دردسر بود، امتناع امری موجه بوده است. وقتی با کاری که مایل به انجامش نیستید، موافقت می کنید، احتمالا از خودتان ناراحت می شوید.
همچنین ممکن است از دیگری برنجد و یا از او خشمگین شوید در اینگونه موارد کلمه «نه» به صورت غیرکلامی، سکوت، فکر کردن راجع به مسائل دیگر به هنگام حضور در جمع، ظاهر می گردد. خود را نادیده انگاشتن سبب تحمیل رفتارهای ناخواسته ای است که دیگران از ما می خواهند و این امر سبب می شود آنها نسبت به ابراز درخواست های غیر منطقی خود تشویق شوند.
پس از آنکه باورها و اعتقادات خود را به شیو های منطقی تر مرتب کردید، برای گفتن کلمه «نه» آمادگی پیدا می کنید و از این امر احساس خوبی به شما دست می دهد. قدم بعدی، گفتن کلمه «نه»، به شیوه ای مستقیم به طرف مقابل است، به گونه ای که قاطعیت در صدا و رفتار شما موج بزند. مطمئن شوید پیام های غیرکلامی هم سنگ کلمات هستند.
آیا ارتباط چشمی برقرار می کنید؟ آیا لحن کلام شما خالی از پوزش و عذرخواهی است؟ بخاطر آنکه از سنین کودکی اجتماع شما را به تسلیم شدن و مطیع بودن وادار کرده است، گفتن کلمه «نه» در دفعات نخست، بدون شرم کار بسیار دشوار خواهد بود. برای آسانتر ساختن این مرحله، در موقعیت هایی که خطر پایین دارند، گفتن پاسخ های منفی را آغاز کنید.
به خصوص زمانیکه، کاملا مطمئن هستید که حق گفتن کلمه «نه» را دارید. با این تمرین اطمینان به خود را بنا خواهید کرد و نیز توانایی گفتن کلمه نه را در موقعیت های مشکل تر بدست خواهید آورد.
و بالاخره در مواقعی که از درون به خود مطمئن نیستید این تمرین سبب بروز اطمینان می شود. به طور معمول، گفتن نه به برخی افراد آسانتر از دیگران است احتمالا این افراد برای شما، دوستان نزدیک، غریبه ها و خانواده هستند. وقوع یک موقعیت را پیش بینی کنید و تمرین کنید که در آن موقعیت چه خواهید گفت. گفتن کلمه نه را به طریقی مستقیم و صریح تمرین نمایید.
نسبت به کلیه رفتارهای خود و لحن کلامتان به هنگام گفتن جمله منفی آگاه باشید. در موقعیت های مشکل تری که نسبت به ماهیت و چگونگی پاسخ خود مطمئن نیستید، با گفتن این جمله به دیگران: «می توانم درباره اش فکر کنم» مقداری زمان در اختیار خود بگیرید. سپس احساسات خود را بررسی کنید چه عقاید و انتظارات نامعقولی شما را به گفتن «نه» وامی دارد. وقتی کلمه «نه» را بکار بردید و طرف مقابل همچنان برخواسته اش اصرار ورزید و اولین کلمه نه شما را نشنیده گرفت.
شما باید بر مخالفت خود پافشاری کنید. آیا از آن دسته افرادی هستید که به آسانی تسلیم می شوید؟ یا آمادگی عصبانی شدن را دارند؟ شما احتمالا باید توجه آنها را بطور موثری جلب کنید و به آنها بگویید، اما من مخالفت کرده ام و واقعا منظورم مخالفت است. به رغم اینگونه پیام ها چون بسیاری ازما با سازگاری و انعطا ف پذیری بزرگ شده ایم، به خاطر دیگران از خواسته های خود می گذریم. تشخیص این نکته مهم است که در این جا رفتار خود خواهانه سالم وجود دارد.
شما حق دارید که «نه » را به کار ببرید و از این کار احساس خوبی داشته باشید. هر قدر به احساس شخصی و خواسته های خود توجه کنید. از گفتن « بله » به دیگران احساس رضایت مندی بیشتری خواهید کرد.
1386,09,22
داستان کوتاه سفید بخت
مرضیه زنبیل را زمین گذاشت. عرق پیشانی را پاک کرد. به انتهای خیابان نگاهی انداخت و آهسته گفت:«خدایا! بقیه راه رو چطور برم!» گره روسریاش را که شل شده بود باز کرد و دوباره آن را بست. زنبیل را برداشت و به راه افتاد. آسمان گرفته و گرم بود. مرضیه خودش را به انتهای خیابان رساند. کنار در آهنی سبز ایستاد و زنگ خانه را زد و داخل خانه شد.
بابا مراد توی جایش چرخید. چند مگس با هم از روی پاهای بابا مراد بلند شد. بابا مراد نالهای کرد و با دست مگسهای اطرافش را تاراند. بوی نم اتاق را پر کرده بود. اتاق، تاریک و خفه بود. بابامراد خود را بیرون از اتاق کشاند. ایوان کوچک با کف سیمانی خنکتر از اتاق بود. وسایل صبحانه گوشه ایوان مانده بود و تکهای حصیر پاره زیر آفتاب رنگ باخته بود. روی طنابی که در عرض حیاط بود شلوار راهراه بابا مراد افتاده بود. بابا مراد خودش را از ایوان به حیاط کشاند. کمی تا شیر آب فاصله داشت. نفسی تازه کرد و دوباره به رفتن ادامه داد. به شیر آب که رسید آن را باز کرد و با ولع شروع به نوشیدن آب کرد. آب روی پاهای کبود و ورم کردهاش پاشیده شد. دستهایش را رو به آسمان گرفت و زیر لب چیزی گفت. خودش را به سایه ایوان رساند و به دیوار تکیه داد. نمکی، با فریادش کوچه را روی سرش گذاشته بود.
مرضیه باقلاها را دانه کرده و مشغول نصف کردنشان بود. مهین با موهای وز کرده و رژلب سرخ و آدامسی که توی دهانش به این طرف و آن طرف فرستاده میشد، دایم دستور میداد و بالای سر مرضیه میآمد و میگفت:
«زود باش! اتاقها هم مانده!»
مرضیه بدون آنکه سرش را بالا کند تندتند باقلاها را دو نیمه میکرد و در سبد میانداخت. خانمبزرگ روی تخت دراز کشیده بود و با چشمهای ریزش که دودو میزد، گاهگاه مهین را صدا میکرد.
- مهین! بیا یه دقه!
مهین در چارچوب درظاهر شد. پیراهن گلدارش توی تنش لق میزد. ناخنهای شست پایش را لاک بنفش زده بود که با گلهای پیراهن گشادش همخوانی داشت.
- چیه؟!
- دواهام! وقتشه!
- اه... پاک یادم رفت!
- اون دختره داره چه کار میکنه؟
- تو آشپزخونهاس! باقلاها رو پاک میکنه!
- حواست باشهها... مواظب باش! نکنه دستش کج باشه!
- باشه! حواسم هس!
مهین، مادرش را روی تخت نشاند و دواهایش را داد. بعد خانم بزرگ به ویلچرش اشاره کرد و گفت:
«بذارم روی ویلچر... میخوام برم تو حیاط...!»
مرضیه، مهین را صدا کرد. مهین به آشپرخانه رفت.
- چیه!
- مهین خانم! سطل آشغال جا نداره... کیسه زباله کجاست؟!
- کیسه پلاستیکها توکشوست... بردار...
مهین رفت پیش مادرش. مرضیه دسته کیسه زبالهها را که برداشت دستش به چیز سردی خورد. چیزی از جنس فلز. توجهی نکرد. وقتی دسته پلاستیکها را سرجایش جابجا میکرد گوشه آن شی فلزی را دید. خواست در کشو را ببندد اما تکه فلز را بیرون کشید و خوب تماشایش کرد. شی فلزی از نقره بود و به اندازه کف دست. چهارگوشه آن تصویر زن و مردی بود که فقط کله داشتند نه دستی نه بدنی! حروفی نامفهوم روی تکه فلز حک شده بود. مرضیه شی را سرجایش گذاشت و دنبال کارش رفت!
غروب بود که مرضیه به خانهشان رسید. چراغها مثل شبهایی که او نبود، خاموش بود و مثل همیشهای که مادرش نبود، خانه بیصدا بود و خاک سکوت را همه جای خانه پاشانده بودند. «درخت بید مجنون که با مرضیه قد کشیده بود حالا برای خودش شاخ و برگی داشت. مرضیه با صدای بغضآلودی صدا کرد:
«بابا! بابا... کجایی؟!»
صدای نالهای از توی اتاق آمد. مرضیه لامپ حیاط را روشن کرد. بغضش را فرو داد و پا به داخل اتاق گذاشت. لامپ اتاق را هم روشن کرد و لبخندی زد و گفت:
«سلام بابا! ماشین گیرم نیومد!»
«دلم شور افتاد بابا!»
مرضیه، بابا مراد را روی ویلچر کهنهاش نشاند و او را به حیاط برد. کنار شیر آب، دستش را خیس کرد و روی صورت پدرش کشید.
- الان حال میای!
مرضیه کاسه لعابی را که همیشه کنار شیر آب بود، برداشت و پر از آب کرد و پاهای بابا مراد را شست.
-پیرشی بابا... برو به کارت برس.
مرضیه ویلچر را اطراف ایوان راند. بعد مانتوی کهنه سرمهایاش را درآورد و روی طناب انداخت. روسریاش را توی ایوان انداخت و به آشپزخانه رفت. دوباره بیرون آمد. از توی کیفش یک پلاستیک توتفرنگی درآورد. آنها را شست؛ توی بشقاب ریخت و به بابامراد داد.
- بخور! مهین خانم داد. برایشان یک صندوق آورده بودن.
بابا مراد بشقاب توتفرنگیها را گرفت و آهسته مشغول خوردن شد. مرضیه به آشپزخانه رفت. چند دقیقه بعد بوی پیاز داغ فضای کوچک خانه را پر کرد. بابا مراد با صدای بلند گفت:
-جات خوبه؟!
مرضیه در چارچوب آشپزخانه که سمت راست ایوان بود ظاهر شد و گفت:
- خوبه، شکر!
- بیا بابا... این چند تا رو هم تو بخور!
- من خوردم... تو بخور!
صبح، مرضیه صبحانه بابا مراد را داد. بابا مراد گفت: «آب! دیروز برام آب نذاشتی!»
مرضیه بطری آب را کنار دست بابا مراد گذاشت. تلویزیون را برایش روشن کرد و رفت توی حیاط. آفتاب لبه دیوار را نورپاشانده بود. مرضیه نگاهی به ساعتش کرد. عقربههای ساعت قدیمیاش، ساعت نه را نشان میدادند. مرضیه آهسته گفت: «همیشه ساعت نه میاد... خودش گفت... الان پیدایش میشه»
صدای نانخشکی از دور شنیده میشد لبخندی زد. نفس عمیقی کشید. روسریاش را جلوی آینه درست کرد. کیسه نانخشکها را برداشت. صدای نان خشکی نزدیک شد... نزدیکتر... تندتند نفس میکشید. خودش را به در خانه رساند. کیف از روی شانهاش افتاد. آن را برداشت و روی شانهاش جابهجا کرد. در خانه را باز کرد. نان خشکی کنار وانت بار سفیدش، بلندگو به دست ایستاده بود. مرضیه سلامی کرد و نکرد! نان خشکی کیسه نان خشک را از دست مرضیه گرفت و جویده جویده گفت: « دیروز هی داد زدم... نبودی!»
مرضیه با خجالت گفت: سرکار بودم...
-چه کاری ؟!
مرضیه به کیسههای نان خشک نگاه کرد و گفت: «تو یه خونه کار میکنم ... خوبه!»
نان خشکی شمرده و آهسته گفت: «درست میشه... همین روزا...»
مرضیه به سرفه افتاد. وقتی آرام شد آهسته گفت: «ببخشید... باید برم... دیر شده!»
مرد جوان لبخند کمرنگی زد و گفت: «خیر پیش!»
مرضیه در خم کوچه گم شد.
نیست، غیب شده رفته تو زمین. همه جا را گشت! لابلای لباسهایش... توی کمدهای دیواری... مهین با عصبانیت گفت:
«لعنت به این روزگار...!»
خانم بزرگ سرجایش نشست و آهسته پرسید:
«دنبال چی میگردی؟!»
مهین با عصبانیت جواب داد: «تو چی میدونی! یه چیزی گم کردم دیگه!» خانم بزرگ سرجایش خوابید و زیرلب غرغر کرد. مهین وارد اتاق مادرش شد. با حرص روسری مادرش را که به رختآویز بود، گره زد و گفت:« بخت دخترشاه پریون رو گره زدم شاید پیدا بشه!» زنگ زدند. مرضیه بود. با دستپاچگی سلام کرد و مهین جوابی زیرلب داد و رفت. مرضیه مانتو و روسریاش را درآورد و توی آشپزخانه رفت و مشغول شستن ظرفها شد. مهین وارد آشپزخانه شد و با صدای ریزش گفت:
« یه چیزی گم کردم... یه چیزی شبیه یه قاب کوچیک! نقره بود... اگه دیدیش بگو...!»
مرضیه با التماس گفت: به خدا ندیدم! اگه میدیدم میگفتم!» مهین رفت. چند لحظه بعد از رفتن مهین، مرضیه شیر آب را بست. به گلهای آبی کاشیها خیره شد و زیر لب گفت: «دیدمش... همان دیروزی بود... برم بگم!»
مرضیه به اتاقها سرک کشید. مهین را دید که جلوی آینه موهایش را مدل میداد. با دیدن مرضیه، موهایش را رها کرد و پرسید: «چیه! کاری داری؟!»
مرضیه موهایش را از روی پیشانیاش کنار زد و گفت:
«دیروز توی کشو دیدمش... داشتم پلاستیک برای آشغالها ورمیداشتم دیدمش!»
مهین به طرف مرضیه آمد و با طعنه گفت:
« چرا از اول نگفتی؟!»
مرضیه که لبهایش خشک شده بود گفت: «حواسم نبود...!» مهین با عجله به اطراف آشپزخانه رفت. کشو را کشید. پلاستیکها را برداشت. چیزی نبود. همهجا را گشت. فریاد میکشید و گفت:« نیست! تو همین کشو بود؟!»
مرضیه با التماس گفت:« آره، به خدا خودم دیدمش... بذار همهجا رو بگردم!»
مرضیه همه وسیلهها را بیرون گذاشت. گریه میکرد و لابلای سفرههای تا شده را میگشت. لابلای دستمالها... نبود. توی کشوهای دیگر را هم گشت... نبود! مرضیه با گریه گفت: «بهخدا بود!» عکس یه زن و یه مرد هم روش بود!»
مهین داد زد: « تو کی اونو دیدی... کی، که من نفهمیدم!»
مرضیه اشکهایش را پاک کرد. نفسش به شماره افتاده بود.
- همینطوری نگاش کردم!
مهین با حرص گفت:« اونو من تو کمد گذاشته بودم نه تو کشو. دروغ میگی!»
خانم بزرگ، مهین را صدا کرد. مهین رفت. مرضیه دستش را به دیوار گرفت و نشست. شیر آب چکه میکرد صدای گریه بچهای از جایی میآمد. صدای حرف زدن مهین و خانم بزرگ میآمد. کسی فریاد زد: «نان خشکی... نمکی...!» مرضیه سرش را بلند کرد!
مرضیه، خانم بزرگ را روی ویلچر نشاند. به نفس نفس افتاد. روسری او را سرش کرد. بعد آینه را گرفت جلوی خانم بزرگ تا خودش آن را درست کند. مهین گفت:
« تا ساعت هفت برگردید... کار من شش و نیم تمام میشه... اگه زود بیاین پشت در میمونین!»
مرضیه و خانم بزرگ که از خانه بیرون زدند، مهین هم پشت سر آنها از خانه بیرون آمد. مرضیه ویلچر خانم بزرگ را طرف پارک راند. هوا خوب بود و پارک خلوت...
مرضیه ویلچر را به طرف جایی که سایه بود هل داد. وانت سفید بوقی زد و از پشت سر مرضیه گذشت. مرضیه برگشت. دیدش! با همان لباس آبی. لبخند زد و به راهش ادامه داد.
عصر که مرضیه رفت، مهین به مادرش گفت:
« اون دزده... فایده نداره...!»
خانم بزرگ نالید:«گفتم که... اصلا نمیشه به اینجور آدما اطمینان کرد!»
- مامان یادم نبود فردا جمعهاس... برم چند تا نون بگیرم کاش به دختره گفته بودم امروز چند تا نون بگیره!»
مهین رفت. خانم بزرگ خودش را روی زمین کشاند تا به کمد دیواری رسید.
جمعه نه نان خشکی موقع آمدنش بود و نه کسی در خانه را زد. مرضیه بابا مراد را توی حیاط روی تخت نشاند و به جان خانه افتاد. شعر میخواند و جارو میکرد. اتاق را غبار برداشته بود. گنجشکها دستهدسته میآمدند لابلای درخت بید مجنون و تندی بال میزدند و میرفتند. آفتاب روی پاهای کبود و ورم کرده بابا نور پاشانده بود. مرضیه لحاف و تشک همیشه پهن شده بابا را توی ایوان انداخت. رویهشان را درآورده و بعد گذاشتشان توی اتاق. بوی بد، ایوان و حیاط را پر کرد. دست و پای بابا مراد را آبی زد و به اتاق بردش. شلنگ انداخت توی ایوان و آنجا را هم شست. تا ظهر ملافهها را شست و ظهر اشکنهای درست کرد و کنار دست بابا شروع کرد به خوردن ناهار. بعدازظهر صدای ماشین آمد. داشت دکمه مانتویش را میدوخت. از جایش بلند شد خودش را به در خانه رساند. چشمهایش از شادی میدرخشید. مکثی کرد و آهسته و با تردید در خانه را باز کرد. از لای در، وانتبار سفید را دید که زیر دیوار بلند همسایه ایستاده بود. مرد جوان از توی ماشین به او لبخندی زد. مرضیه آهسته دستش را بلند کرد و در را آهسته بست.
مرضیه که آمد، نزدیک ده بود. مهین در را باز کرد و جواب سلام مرضیه را نداد و از کنار او رد شد. مرضیه همینکه خواست دست به کار شود صدای نان خشکی آمد. مرضیه لباسش را زود پوشید و به مهین که داشت لاک ناخنهایش را پاک میکرد گفت:« نون خشکی اومده ، خیلی نون خشک داریم!» مهین با همان پنبه استونی به حیاط اشاره کرد و با بیمیلی گفت: «برو دیگه! تو حیاطن... اون گوشه... تو که خوب جای همه چیزا رو بلدی!» مرضیه خودش را به وانت رساند. وانت سفید پشت پنجره اتاق خانم بزرگ ایستاده بود. مرضیه سلام کرد. مرد جوان لبخندی زد و گفت:
هر جا باشی پیدات میکنم. مرضیه لبخندی زد و گفت:
«شما آقایید!»
مرد جوان کیسه نانها را گرفت و سه اسکناس هزار تومانی به مرضیه داد. مرضیه دستش را عقب کشید و با تعجب گفت:«این همه پول... واسه چی... نه..!»
نان خشکی با صدای خشکی گفت: وظیفهمو انجام میدم. این چند بسته نمک هم مال اونا... بگیر...»
مرضیه باخجالت گفت:«تا زن و شوهر نشیم پول نمیگیرم!»
مرد چیزی نگفت...کیسههای نمک را گرفت و دور شد. دو چشم سرمه کشیده از پشت پنجره همه چیز را دید.
جمعه دیگر بود. مرضیه چارقد را از پشت سر بسته بود و آب و جارو میکرد. بابا مراد را صبح با ویلچر به حمام سرکوچه برده بود و او را به رجب دلاک سپرده بود تا بابا را بشوید و تمیزش کنند. پردهها را کند و آنها را شست. آب سیاه از آنها بیرون میآمد. بعد از چند دست شستن پردهها رنگ و رویشان باز شد. حیاط و ایوان را شست و آبی بر سر و روی درخت بید پاشاند و دست آخر با دو قابلمه آب داغ به حمام کوچکشان رفت که همیشه خدا شیر آب داغش خراب بود. بابا مراد را ظهر سرخ و سفید شده از حمام آوردند. بابا مراد به مرضیه نگاه میکرد و میگفت:
«دختر باید بره خونه بخت...!»
مرضیه با خجالت میگفت: « بابا تو هم پیش ما میمونی!» بابا مراد آهی کشید و میگفت: «تو فکر من نباش بابا!»
بابا مراد صدای رادیو را بلند کرده بود و به پیراهن نویی که مرضیه از یک حراجی برایش خریده بود دایم نگاه میکرد و ذوق میکرد. دایی حجت هم آمده بود و کنار دست بابا مراد هی حرف میزد. دایی حجت ناهار را پیش آنها ماند تا عصر که خواستگار میآید او هم باشد. عصر که شد، مرضیه دور خودش میچرخید. توی حیاط میرفت و به هر صدایی گوش میداد. عصر که شد زنی آمد و مردی که میخواست مرد مرضیه شود. جعبه شیرینی دستشان بود. مرضیه توی آشپزخانه کوچک ایستاد و خودش را پنهان کرد و دایی حجت در خانه را باز کرد. همان روز گفتند که مرضیه همیشه از بابا مراد مراقبت میکند... گفتند که داماد هم باید در همین خانه... گفتند که... و شیرینی خوردند و خندیدند.
مرضیه که آمد؛ مهین رنگ روی سرش گذاشته بود. کلاه پلاستیکی روی سرش بود. مرضیه را که دید گفت: « دیر کردی! هر روز یه حرفی داری واسه زدن!»
مرضیه مثل همیشه خجالت نکشید به جایش لبخندی زد و گفت: «ببخشید!»
مهین باطعنه گفت: «خوشحالی... چه خبره!»
مرضیه طاقت نیاورد و گفت: «دیروز... دیروزی شیرینیام را خوردند!»
مهین با تعجب گفت: «با کی؟!»
مرضیه گفت: «یه نفر... وانت داره...!»
خانم بزرگ با صدای بلند گفت: «همونی که برات گفتم ... همونی که پول دادش !»
مهین اخمهایش را درهم کرد و با صدایی که میلرزید گفت: «راستش را بگو! اون قاب نقرهای رو تو کجا بردی. اونو من واسه خودم تهیه کرده بودم!»
خنده از روی لبهای مرضیه رفت. به من و من افتاد و گفت: «بهخدا... گفتم که... !»
مهین با دست محکم روی شانه مرضیه زد و فریاد زد: «اون قاب مال من بود اون به اسم من نوشته شده بود برداشتی و کارتو راه انداختی... اون قاب نقرهای، طلسم کار گشای من بود. اون وقت تو واسه کار خودت اونو بردی!»
مرضیه به گریه افتاد. مهین فریاد زد: «برو گمشو! از پول هم خبری نیس! دختره دزد بدبخت!»
مرضیه به التماس افتاد.
- نه! تو رو خدا... آبروم میره! تورو خدا خانم!
- تو خانمی! برو خانمی کن.. گمشو!
صدای خانمبزرگ از اتاقش میآمد که فریاد میزد:
- بذار بره، دختره پررو...!
مرضیه از خانه بیرون زد و تا خانه گریه کرد.
مرضیه که رفت مهین به حمام رفت تا موهایش را بشوید. خانم بزرگ نیمخیز شد. خودش را طرف کمد دیواری کشاند. کلید کوچک را از گردنش برداشت و در کشو را باز کرد. طلسم را از توی آن برداشت و آهسته گفت: اگه پیش مهین میموند هی نگاش میکرد تا بختش باز بشه... اونوقت من چهکار میکردم.. امون از تنهایی!
هفته بعد تنها درخت حیاط بابا مراد چراغانی شد و خاک سکوت برای همیشه از آن خانه تکانده شد و مرضیه کنار مردش و بابا مراد به زندگی لبخند زد!
1386,09,10
جوک های کاملا بهداشتی
رئیس: شما به زندگى پس از مرگ اعتقاد دارید؟
کارمند: بله!
رئیس: خوب است. چون وقتى صبح امروز براى شرکت در مراسم تشییع جنازه پدربزرگتان اداره را ترک کردید، او به اینجا آمد و گفت که مى خواهد شما را ببیند.
--------------
یه نفر زنگ میزنه خونه دوست دخترش، بابای طرف گوشی رو برمیداره، هول میشه میگه: ساعت شانزده و پنجاه و چهار دقیقه
--------------
ترکه کفترشو گم میکنه، تو روزنامه آگهی میده: بیه بیه
---------------
ترکه ۱۹ تا بچه داشته، بهش میگن: چرا یک بچه دیگه نمیاری، رُند شه؟! میگه: فرزند کمتر، زندگی بهتر
---------------
ترکه میره راهپیمایی، میبینه شلوغه برمیگرده
---------------
ترکه تو اتوبوس واستاده بوده، یهو میبینه بند کفشش بازه. به کنار دستیش میگه: آقا قربون دستت، یک دقیقه این میله رو نگردار من بند کفشم رو ببندم
--------------
ترکه زنگ میزنه خونه دوست دخترش، باباش ور میداره، هول میشه میگه: ببخشید توپمون افتاده
--------------
ترکه سوار آسانسور میشه میبینه نوشته ظرفیت ۱۲ نفر با خودش میگه عجب بدبختیه حالا ۱۱ نفر دیگه از کجا بیارم
--------------
یه ترکه خودش رو میزنه به موش مردگی، گربهها میخورنش
--------------
ترکه دستش به پشتش نمیرسیده، زیر پاش صندلی میگذاره
-------------
یه روز یه ترکه عزرائیل رو می بینه، خودشو میزنه به مردن
-------------
ترکه ساعتش از کار می افته. پشتشو باز می کنه می بینه یه مورچه توش مرده. بعد می گه: آهان حالا فهمیدم رانندش مرده که کار نمی کنه
-------------
یه ترکه قبر کن بوده؛ یه شب از سر کار برمیگرده خونه، مادرش بهش میگه: چی شده پسرم؟ چرا سر و صورتت کبود شده؟ میگه: آخه نمی دونم این آخریه چرا این قدر دست و پا می زد؟
-------------
یه پرگاره رو جو میگیره, مربع می کشه
--------------
یه بار ترکه می خواسته مزاحم تلفنی بشه، سر هر ساعت می ره دم کیوسک های تلفن عمومی؛ در اونا رو می زنه و در می ره
---------------
ترکه زنگ میزنه ۱۱۸، میگه: ببخشید شماره تلفن اصغر رو دارین؟! یارو میگه: نه. مرده میگه: پس من میخونم یادداشت کنین
--------------
یه روز یه ترکه یه چراغ جادو پیدا میکنه، دست میکشه روش؛ غولش در میاد و میگه: دو تا آرزو بکن. مرده میگه: یه نوشابه خنک میخوام که هیچ وقت تموم نشه. غوله بهش میده. مرده یه کم میخوره؛ میگه: به به! چقدر خنکه! یکی دیگه هم بده
--------------
یه روز ترکه با برو بچهها میره کافی شاپ . اولی محکم میزنه رو میز و میگه یه: کوکاکولا! دومی محکم میزنه رو میز و میگه: یه پارسی کولا! سومی محکم میزنه رو میز و میگه: یه پپسی کولا! ترکه هم برای اینکه کم نیاره محکم میزنه رو میز و میگه: یه دراکولا
--------------
از یه ترکه میپرسن: چرا قرصهات رو به موقع نمی خوری؟ میگه: میخوام میکروبها رو غافلگیر کنم
-------------
یه روز ترکه میره میوه فروشی، یه خوشه انگور ورمیداره و میکنه تو دهنش و خالیش رو درمیاره. بهش میگن: بابا، انگور رو که اون جوری نمیخورن؛ انگور رو دونه دونه می خورن! میگه: نه بابا، اونی که دونه دونه میخورن، هندونهس
------------
یه ترکه داشته زنشو کتک میزده بهش میگن مگه زنت چیکار کرده میگه اگه میدونستم چیکار کرده که میکشتمش
--------------
یه ترکه فیلم جنگی میدیده، تموم که میشه سینه خیز میره تلویزیونو خواموش کنه
-------------
ترکه میره میهمانی وقتی میاد بیرون میبینه کفشاش نیست . با خودش میگه من کی رفتم خودم نفهمیدم؟؟ o
-------------
یه ترکه دونده بوده دوپینگ میکنه بعد واسه اینکه کسی نفهمه خودشو آخر میکنه
-------------
یه ترکه صبح از خواب بلند میشه میبینه هوا خیلی خوبه . زنگ میزنه هواشناسی تشکر میکنه
-------------
ترکه با هواپیما میاد تهران، تو فرودگاه به رفیقش میگه: اگه میدونستم اینقدر نزدیکه با ماشین میومدم
-------------
یه ترکه میخواسته خودکشی کنه با یه ظرف غذا میره روی ریل میخوابه . بهش میگن تو اگه میخوای خودکشی کنی دیگه واسه چی غذا برمیداری ؟ میگه اومدیم و قطار یه هفته دیگه آمد از گشنگی بمیرم؟؟؟!!
--------------
یه ترکه میزنه به سیم آخر برق میگیرش
--------------
ترکه میخوره به دیوار میگه ببخشین
-------------
ترکه میره دزدی ، صاحب خونه پا میشه میگه کیه اون جا ؟ میگه : هیچکی ، گربست ، بعععععع .o
------------
یه روز توی کویر لوت یه ترکه رو زیر لحاف پیدامیکنن ازش میپرسن شما عقل ندارین ؟ میگه: مگه از زیر لحافم معلومه
------------ OK
1386,09,10
15 دلیل برای انتخاب شغل میوه فروشی به جای مهندسی نرم افزار
سالها پیش آنقدر از فشارهای پروژه و دشوار بودن تولید نرم افزار در ایران خسته شده بودم که با یکی از دوستان هم دانشگاهی تصمیم گرفتیم یک شغل شرافتمندانه انتخاب کنیم! این بود که مشاغل مختلف را علمی، بررسی کردیم و آخر از همه تصمیم گرفتیم یک میوه فروشی باز کنیم! چرا؟ به هزار و پانزده دلیل! ۱۵ دلیلش را می نویسم، هزارتای بقیه اش را خودتان خواهید دانست:
۱- عدم وجود گارانتی: بعد از فروش نرم افزار باید آن را گارنتی کنی. برخلاف بسیاری از مشاغل که شما بابت گارانتی پول اضافه می گیرد و نزد خود نگه می دارید، در نرم افزار بر عکس عمل می شود و این کارفرمای شماست که از شما تضمین (درصدی از قرارداد، چک تضمین، سفته و یا ضمانت نامه بانکی یا همه مواد) می گیرد. در حالیکه میوه فروشی گارانتی ندارد، جنس فروخته شده پس گرفته نمی شود.
۲- بازه کوتاه زمان فروش: یک پروژه نرم افزاری ماهها طول می کشد و باعث فرسایش نیروی کار می شود در حالیکه در میوه فروشی، صبح زود بار میوه و سبزی می آوری، حداکثر تا ظهر سبزی ها تمام می شود، میوه ها هم، بسته به محیط شما، در مدت زمان کوتاهی فروش می روند و شما بازهم بار جدیدی می آورید.
۳- تغییر نیاز ندارید: رایج است که نیازهای مشتری تازه زمانی آشکار می شود که شما نرم افزار را فروخته اید و مشتری متوقع است که در چارچوب همان قرارداد تغییرات اعمال شود، حتی اگر ماهیت تغییر کند. اما در میوه فروشی، خریدار که از مغازه خارج شد شما دیگر مسؤولیتی ندارید، اگر تصمیمش عوض شد، شما نگران نیستید، یک کالای جدید به وی می فروشید.
۳- عدم محصول ارجاعی: در نرم افزار اگر محصول شما کار نکرد و یا قدیمی شد مشتری یا ارجاع می دهد و یا دیگر سراغش نمی آید، در میوه فروشی شما میوه سالم را به مردم به فیمت گران، میوه نیمه خراب را ارزان تر به مردم کم درآمد تر و احتمالا میوه کاملا خراب را به آبمیوه فروشی ها و نمی دانم لواشک سازی ها می فروشید!
۴-واسطه گری به جای تولید: در میوه فروشی شما محلی برای عرضه کالای دیگران هستید، معمولا افزایش قیمت بین میدان میوه و تره بار با مغازه شما چند برابراست . اما در نرم افزار شما تولید می کنید و دردسر های آن را دارید تازه در انتها و پس از کسر انواع مالیات و بیمه هزینه تولید را در بیاورید خیلی هنر کرده اید!
۵-مدیریت نیروی انسانی، خیر! : شما در شرکت نرم افزاری با نیروی لوس و نازک نارنجی کارشناس سروکار دارید که کافی است یک کم ناراحت شود، هوس کانادا به سرش می زند، اما در میوه فروشی یکی دو کارگر از برادران افغانی می گیرید، مثل ساعت برای شما کار می کنند و غر که نمی زنند هیچ با همه سختی ها هم می سازند.
۶-فصلی بودن کار، تعطیل: در تولید و فروش نرم افزار شما وابسته به زمان هستید، برای مثال دولتی ها معمولا در ماه های خاصی خرید بیشتری می کنند، یا در فروردین و اردیبهشت شما با افت فروش مواجه می شوید، اما در میوه فروشی هر فصلی میوه خودش را دارد و شما آن را می آورید، هر میوه ای هم طرفدار خاص خودش را دارد و شما تقریبا در همه سال فروش خود را یکنواخت خواهید داشت.
7- بودجه IT : اگر بودجه IT کشور صفر شود که نمی توان پروژه ای تعریف کرد که نرم افزاری روی آن کار کند، چون هنوز از دیدگاه اغلب تصمیم گیرندگان ما، نرم افزار یک کار تشریفاتی است. اما میوه فروشی نیاز روز مردم است، همه هر روز خرید خودشان را دارد، وضع مردم بد هم بشود باز هم مهمانی می آید که شما وادار شوید حتما میوه خوب بخرید.
۸-درهم است: در نرم افزار شما قاصر هستید از اینکه به یک مشتری بفهمانید نرم افزار با نرم افزار متفاوت است. چون با یک چیز انتزاعی طرف است، بین نرم افزاری حسابداری ۵ هزارتومانی با حسابداری ۱۰ میلیون تومانی فرقی قائل نیست. در حالیکه در میوه فروشی ، مشتری تفاوت سیب با سیب را در می یابد و اگر دنبال کیفیت خوب است پولش را هم می پردازد.
۹- شما فقط میوه را می فروشید: در نرم افزار وقتی شما نرم افزاری عرضه می کنید، داستان عرضه خدمات پس از فروش شروع می شود، آموزش کاربران -بعضا واقعا تعطیل!- تبدیل اطلاعات و انتقال آنها از سیستم قدیمی به جدید، عرضه سخت افزار، نگرانی از کارکردن نرم افزار روی هر نوع سخت افزار آشغالی که مشتری به شما می دهد و … اما در میوه فروشی، شما فقط میوه را می فروشید اینکه هندوانه را چطور می خورند، گیلاس را چطور؟ اینکه آیا مشتری ظرف مناسبی برای نگهداری میوه دارد و یا خیر نیز به شما ربطی ندارد.
۱۰- یک بار برای همیشه، هرگز: نرم افزار را که می فروشید مشتری توقع دارد این نرم افزار مادام العمر باشد برایش ، به سادگی حاضر نیست قرارداد پشتیبانی و ارتقاء نرم افزار ببندد، اما همه می دانیم که یک میوه را برای همه سال نمی توان نگه داشت، خورده می شود بالاخره! باید میوه جدیدی خرید!
۱۱- باگ: خرابی میوه نگرانی ندارد، روشهای نگهداری میوه معلوم است و اگر شما یک کم تجربه پیدا کنید می توانید به سادگی آن را نگهداری کنید، اما در نرم افزار آنقدر مشکلات متعدد و متفاوت پیش می آید که شما گیج می شوید که این خطا از کجاست و راه حلش چطور است؟ مناطق بحرانی ، آنقدر خطایابی را سخت می کنند که شما نیاز به فاز مجزایی برای آن پیدا می کنید و هزینه زیادی برای هر خطا می پردازید، تازه تضمینی وجود ندارد که همه خطا ها را پیدا کرده باشید و روز تحویل به مشتری، جلوی چشم وی، آنقدر سیستم خطا می دهد که شما آب می شوید و زمین می روید.
۱۲-آن که خربزه می خورد پای لرزش می نشیند: شما مسؤول نحوه استفاده مشتری از میوه نیستید، مهم نیست برایتان که در عزا بخورند یا در عروسی، مهم نیست که به طرف نمی سازد یا می سازد. اما در نرم افزار، کافی است از نرم افزار شما سوء استفاده شود، نمی دانم چرا یقه شما را می گیرند که چرا از طریق نرم افزار شما به ما آسیب وارد شد، چرا هک شد، چرا ….؟
۱۳-دوره بازپرداخت سریع: در میوه فروشی به محض فروش میوه پولتان را می گیرید، اما در نرم افزار تازه پروژه را که تحویل دادید و صورتجلسه کردید، باید بدوید به دنبال پولتان، آنقدر این پول دادن دیر و تکه تکه می شود که به نوش داروی پس از مرگ سهراب می ماند، به شکلی که بعضی وقت ها بی خیال پولتان می شوید.
۱۴- تنوع مشتری: شما در یک شرکت نرم افزاری با طیف خاصی از مشتری سروکار دارید، یا دولتی یا خصوصی یا آموزشی یا … اما در میوه فروشی شما قیدی برای مشتری ندارید، زن و مرد، کوچک و بزرگ، دارا و ندار، پیر و جوان، شهری و روستایی ،… همه به نوعی مشتری شما هستند، آنهم مشتری دائمی که از همه چیز می گذرد الا از خوردن!
۱۵- کپی رایت: در میوه فروشی نمی توانید یک میوه را بخرید و تکثیر کنید، در نرم افزار می توانید، خوب هم می توانید. اگر تولید کننده ناراحت هم شد مهم نیست، چون یا قانون کافی نداریم و یا آنقدر این قضیه پیچیده است که شما بی خیال می شوید. …..
نمی دانم چرا با وجود همه این استدلال های منطقی، میوه فروش نشدم. آرزو می کنم حداقل یک نفر این مطلب را بخواند و به راه راست هدایت شود! دست از مهندسی نرم شدن بردارد و به قول بچه ها یک کار «شرافتمندانه» پیدا کند. امیدوارم…
1386,09,08
اعتیاد از نوع اینترنتی
ساعت 30: 11 شب است و او بسیار خسته، طوری که چشمانش را به زور باز نگه داشته. فردا خیلی کار دارد اما مگر میتواند بدون چک کردن ایمیلهایش بخوابد؟ پای رایانهاش مینشیند و به اینترنت وصل میشود. با خود میگوید فقط نیم ساعت، بعد میخوابم. چند ای میل چک میکند و چند تا هم جواب میدهد. سه نفر از دوستانش آن لاین هستند. کمی با آنها چت میکند. هم زمان مشغول خواندن خبرهای روز در سایتهای مختلف است. ناگهان به طور تصادفی چشمش به گوشه ی پایین سمت چپ مانیتور میافتد و ساعت سیستم را میبیند ساعت 30: 2 بامداد است و او هنوز نخوابیده.
آیا تا به حال این اتفاق برای شما افتاده؟ اگر پاسخ مثبت است، میتوان گفت که علایم یک بیماری اینترنتی در شما به چشم میخورد. هنگامی که مرور کردن وب، ایمیل زدن، بازی، خرید، دریافت موسیقی و چت کردن با کار یا زندگی اجتماعی یک فرد تداخل پیدا میکند، زمانی است که مشکل آغاز شده. روانشناسان و محققان جهان مشغول بررسی این مشکل هستند تا افراد مقدار زمانی را پشت رایانههایشان باشند، که مشکلی برای آنها پیش نیاورد. مطابق تحقیقات جدیدی که در دانشگاه فلوریدا انجام گرفته است برای تست وابستگی به اینترنت باید به پنج سوال پاسخ داد:
1- گذراندن وقت، پیش از زمان مورد نظر در اینترنت.
2- غفلت از سایر مسوولیتها.
3- بروز مشکل در روابط اجتماعی به علت استفاده از اینترنت.
4- اشتیاق برای حضور در شبکه.
5- مشغولیت فکری و احساس عذاب روحی در زمان عدم حضور در شبکه.
طی تحقیقات که بر روی استفاده کنندگان از اینترنت انجام گرفته، مشخص شده که 57 درصد معتادان اینترنتی از چت رومها (اتاقهای گفت وگو) استفاده میکنند.
افرادی که از چت رومها استفاده میکنند بیشتر وقت خود را صرف گپ زدن و بحثهای غیر مفید میکنند.
اعتیاد به اینترنت از سال 1995 مطرح شد و در سال 1996 توسعه یافت و از آن پس مراکز درمانی از این اختلال به عنوان یک اختلال روانی یاد میکنند.
روانشناسان میگویند: «اعتیاد به اینترنت یک اختلال جدی در عملکرد افراد محسوب میشود و میتواند تاثیرات مخربی در روابط اجتماعی آنها بر جای بگذارد.»
مردان بیشتر، تمایل دارند از اینترنت برای به دست آوردن انواع و اقسام اطلاعات استفاده کنند.
نتایج مسابقات ورزشی، وضع آب و هوا، اخبار، کاریابی و رتبهبندی اجناس و خدمات، مورد علاقه ی مردان هستند. مردان همچنین از اینترنت برای شنیدن موسیقی، جمعآوری اطلاعات پیرامون سرگرمیهای شخصی یا عضویت در گروههای ورزشی استفاده میکنند.
در مقابل، زنان اینترنت را به دلیل فرصتهایی که برای حفظ و توسعه ی روابط انسانی به آنها میدهد، دوست ندارند. زنان در اینترنت بیشتر سراغ ایمیل میروند، مطالب مربوط به سلامت و بهداشت را جستو جو میکنند، از نقشههای مسیریاب استفاده کرده و موضوعات دینی را مطالعه میکنند.
اینترنت به عنوان عامل تباه کننده ی وقت
پژوهندگان دریافتهاند، هر چه افراد، وقت بیشتری را به استفاده از اینترنت اختصاص دهند، میزان روابط خانوادگی و نیز اندازه ی حوزههای زندگی اجتماعی و واقعی آنها کاهش مییابد. همچنین به مرور زمان، استفاده ی زیاد از اینترنت، ایجاد افسردگی و تنهایی میکند.
درمان اعتیاد به اینترنت
1- درصورت بروز علایم اعتیاد، منع کامل دسترسی به اعتیاد نیاز نیست، بلکه ایجاد ساختاری که منجر به کاهش دسترسی تا مرز اعتدال شود، میتواد مفید واقع شود.
2- برای نشان دادن مدت زمان اتصال و نصب یک کپی از دستورالعمل فوقالذکر در اتاق فرزندتان برای این که به آن وفادار بماند، میتواند مفید باشد.
3- به ازای کاهش اتصال به شبکه برای او پاداشی در نظر گرفته و او را تشویق کنید.
4- تهیه ی فهرستی از فعالیتهای جایگزین مفید است. این فعالیتها باید برای او جذاب باشند.
5- در صورتی که نیاز به متخصص، احساس میشود میتوانید از مشاوران مدرسه یا مراکز درمانی کمک بگیرید.
1386,09,06
جوک و اس ام اس امروز رو بخونید
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: « کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!
--------------
ترکه شبا یه پارچ آب خالی بالا سرش میذاشته و می خوابیده ازش می پرسن آخه خنگ چرا اینجوری می کنی؟ میگه : خوب یه موقع نصفه شب از خواب پا پیشم می بینم تشنم نیست .. اونوقت چیکار کنم؟
--------------
دوتا پسر حوصلهشان سر رفته بود. یکی از آنها گفت: بیا شیر یا خط بیندازیم. اگر شیر شد میریم دوچرخه سواری، اگر خط شد میریم ماهواره نگاه میکنیم و اگر سکه روی لبهاش ایستاد میریم درس میخونیم!
--------------
ترکه باباش میمیره میخواسته خاکش کنه جو میگیرتش باراندازش میکنه.
---------------
پلیس ماشین مسافر کشی را که با سرعت در خیابان میراند ، متوقف کرد و گفت : هشت تا مسافر داری و با این سرعت هم میرانی راننده با عجله گفت : آخه اگه تندتر نرم ، اون سه نفری که توی صندوق عقبند خفه میشند .
----------------
به ترکه میگن: با «هندونه» جمله بساز. میگه: هند اونه که بغل پاکستانه!
----------------
ترکه زنگ میزنه 118 میگه یه 110 بفرستین بقیه اش رو هم آدامس بدین .O
----------------
ترکه یه بسته هزار تومنی میشمره، 250 تومن کم میاره .
----------------
1یه هواپیما تو قبرستون تبریز سقوط میکنه، فردا رادیو تبریز میگه: شب گذشته یک فروند هواپیمای توپولوف در حومة شهر تبریز سقوط کرده و تا این لحظه 34513 جسد کشف شده! عملیات برای یافتن اجساد بقیه قربانیان همچنان ادامه دارد.
----------------
سه تا ترک رفته بودن ایستگاه راهآهن، تا میرسن تو یهو قطار حرکت میکنه، اینها هم میگذارن دنبال قطار حالا ندو کی بدو! خلاصه بعد از هزار بدبختی، یکیشون میرسه به قطار و میپره بالا و دستشو دراز میکنه دومی رو هم سوار میکنه، ولی سومی بندة خدا هرچی میدوه نمیرسه. خلاصه خسته و کوفته برمیگرده تو ایستگاه، یک بابایی بهش میگه: آقاجان چرا اینقدر خودتونو خسته کردید؟ قطار بعدی نیم ساعت دیگه حرکت میکنه، وامیستادید با اون میرفتید. ترکه نفس زنان میگه: ایلده منم نمیدونم! والله من فقط قرار بود برم، اون دوتا رفیقام اومده بودن بدرقم.O
----------------
وصیت نامه ی ترکه رو باز میکنن میبینن نوشته همه نماز هامو خوندم فقط برام 20 سال وضو بگیرید
----------------
عزت الله انتظامی بزرگ مرد سینمای ایران شب گذشته بر اثر سانحه تصادف رانندگی در نزدیکی محل زندگی ایشان از خواب پرید
-----------------
امروز روز جهانیه پوکیه استخوانه ! کله پوک روزت مبارک
-----------------
دوست دختر ترکه بهش میگه : اگه توجه کنی میبینی که نگاهم باهات حرف میزنه ترکه میگه انقدر پلک نزن صدات قطع و وصل میشه
-----------------
ترکه با احساسات دوست دخترش بازی می کنه 3 بر 1 شکست می خوره
-----------------
برو پایین سر کاری نیست
|-|
|-|
|-|
|-|
|-|
|-|
|-|
|-|
|-|
|-|
|-|
|-|
|-|
حالا میخوای نردبونو بردارم این پایین بمونی؟
----------------
ساعت 3امشب قراره عقب مونده ها شفا بگیرن اس ام اس زدم خواب نمونی
----------------
ترکه میره پیک نیک زنش میگه بشینم زیر اون درخت خوبه.ترکه میگه نه همین وسط جاده پتو بنداز امن تره!زنش میگه اینجا ماشین میزنه خلاصه بعد از کلی جر و بحث میندازن وسط جاده.بعد میبینن یه کامیون داره میاد طرفشون هر چی بوق میزنه اونا از جاشون تکان نمیخورن کامیونه هم فرمونو میپیچونه میره تو درخت.ترکه به زنش میگه اگه زیر درخت بودیم الان مرده بودیم
----------------
اصفهانیه بیدار می شه می بینه زنش مرده. به دخترش می گه: اختر! ننت مُردس. صبحونه واسه دو نفر درست کن
----------------
فحش دادن های مدل ترکی:
- فکر کردی فقط خودت خری
- خودت گیر عجب آدمای خری افتادی
- از جلو چشمام خفه شو
- صداتو واسه من داد نزن
- کسی با تو زر نزد
- وقتی با من صحبت میکنی دهنتو ببند.
----------------
- ترکه میره مسجد وقتی میاد بیرون می بینه کفشش نیست. می گه چهار تا حالت داره:
نیومدم
بدون کفش اومدم
اومدم و رفتم
بعدا میام
---------------
انالله و انا الیه راجعون
فرستنده این پیام از دوریتان جان داد
--------------
ترکه از ژاپن برمیگرده. بهش میگن اونجا مشکل زبان نداشتی؟ میگه: من نه، ولی ژاپنی ها چرا.O
--------------
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||| مشترک گرامی دسترسی به این جوک امکان پذیر نیست!!!!
(شرکت جوکهای سیار)
--------------
یه نفر داشته توی دریا غرق میشده، بلند بلند داد میزده: کمک، من شنا بلد نیستم! ترکه داشته رد میشده میگه: حالا من تنیس بلد نیستم، باید داد بزنم؟ . O
--------------
میگن به دلیل سهمیه بندی بنزین قیمت خر و قاطر گرون شده
خوش به حالت قیمتت خیلی رفته بالا !
ارزش خودتو بدون!!!
--------------
اصفهانیه قله اورست رو فتح کرد.بهش میگن انگیزه ات چی بود؟؟ میگه خدا لعنت کنه کسی رو که گفت اون بالا نذری میدن
-------------
لره تو صف نونوایی ایستاده بوده نانوا بهش میگه هر کی اومد بشت سرت بگو نمونه نون گیرش نمیاد لره هر کی میومده میگفته بیا جلو من وایسا بشته سره من نون گیرت نمیاد
------------- OK.OK
1386,09,06
مهم ترین سوال های جامعه ایرونی
1) اجتماعی:
کی عاشق کی شده؟
کی مراسم می گیرن؟
مهریهاش چقدر بود؟
جهیزیه اش چیا بود؟
آیا حامله است؟
چی زائیده؟
2) هنری:
کی با کی نسبت داره؟
کی چقدر می گیره؟
کی قراره با کی ازدواج کنه؟
کی با کی به هم زده؟
کی کجا رقصیده؟
3) اداری:
کی چقدر می گیره
کی قراره مدیر بشه؟
کی با مدیر نسبت داره؟
کی با مدیر به هم زده؟
کی قراره ازدواج کنه ؟
۴) مراسم عروسی
کی چی پوشیده؟
کی چی خریده؟
کی چی مالیده
کی با چی آمده؟
کی بخاطر کی نیومده؟
۵)بعد از مراسم:
کی چی پوشیده بود؟
کی چی آورده بود؟
کی چرا نیومده بود؟
کی بدون دعوت آمده بود؟
کی بود که چیز مناسبی نپوشیده بود؟!
۶) ترکیبی:
کی، کجا و با کی نسبت داشت که حالا داره چقدر می گیره؟
کی عاشق کی بود که حالا چرا بره با یه، کی دیگه ازدواج کنه؟
کی از کجا آورد که تونسته چی بخره؟
کی با کی به هم زده که با کی خوب شده؟
کی با کی کجا رقصیده بودن که چرا چیز مناسبی نپوشیده بودن؟
1386,09,06
طنز و اس ام اس برای کمی لبخند
ضرب المثل مکزیکی میگه:بجز خودت و اسبت به کس دیگه ای اعتماد نکن !!منم بجز خودم و خودت به کس دیگه ای اعتماد ندارم
-------------
بچه اصفهانیه توی امتحان بیست میگیره. باباش میزنه توی گوشش و میگه: خاک بر سرت کنن، با نمره 10 هم میشه قبول بشی، حتما باید این همه خودکار حروم میکردی؟
-----------
به ترکه میگن یه جمله فلسفی بگو میگه: احمق ترین افراد کسانی هستند که به همه چیز اطمینان کامل داشته باشن میگن:مطمئنی؟ میگه: %100
-----------
تواگردیدی دنیابرات غیرقابل تحمل به من زنگ بزن برات طناب دار بفرستم
------------
رشتیه به دوستش میگه : خاک بر سر بی غیرتت کنن....زنم خالکوبی عکس خواهرتو رو شیکم اصغر اقا دیده
------------
اصفهانیه خونش آتیش میگیره ، اس ام اس میده آتش نشانی میگه به این شماره ای که افتاده زنگ بزنین تا آدرسمو بدم.o
-----------
یه روز یه ترکه تو هواپیما تفنگو میذاره رو مخ خلبان و میگه:از همینجا صاف میری بندرعباس خلبانه میگه:حالا چرا بندرعباس؟ ترکه:آخه دوستم قراره از اونجا قاچاقی ببردم دوبی !
-----------
شب عید فطر همه اصفهانیا بیرون خوابیده بودن ازشون می پرسن چرا بیرون خوابیدین میگن واسه اینکه پول فطرمون بیفته گردن شهرداری
-----------
لره با خوشحالی به دوستش میگه بالاخره این جدول رو بعد از 2 سال حل کردم !!!!!!!دوستش میگه 2 سال زیاد نیست؟؟؟؟؟؟؟ لره میگه نه روش نوشته بود 7 تا 10 سال
-----------
ختنه درزبانهای مختلف:
ایتالیایی: دولینوبورینو
هندی: دولاهه کوتاهه
ژاپنی: دولمیشی کوتابیشی
عربی: الدول الساتور
انگلیسی: دودولیشن بریدیشن
آلمانی: ایشدول زوختول.o
------------
اصفهانیه میمیره , روی سنگ قبرش می نویسن من مردم ولی مغازه بازه
--------------
رشتیه به زنش میگه : شب حجلمون ( زفاف ) رو یادته ؟ میگه : آره , جات واقعا خالی بود.o
-------------
خطبه عقد رشتی : النکاح السنتی , و بعدش خوش به حال امتی , فقط لطفا نوبتی ؛ هوی عباس آقا جلو نزن غربتی
-------------
به ترکه میگن اگه آنجلینا جولی مادرت بود چی کار می کردی ؟ میگه : تا 40 سالگی شیر می خوردم.
-------------
به ترکه میگن : جسم شفاف رو تعریف کن . میگه : یه جسم که از اینورش اونورش پیدا باشه . تشویقش میکنن . بعد می پرسند : یه مثال بزن . میگه : مثل نردبون
-------------
ترکه توی اتوبوس می گوزه . دختره که بغلش نشسته بود میگه بی شعور این چه کاری بود کردی ؟ غضنفر میگه : میخواستم سر صحبت رو باز کنم .o
-------------
ترکه کیس کامپیوترش رو میبره نمایندگی و میگه : این خراب شده . نمایندگی کامپیوتره میگه : چش شده ؟ غضنفر میگه : نمیدونم , چند روزه این جا لیوانی اش در نمیاد.o
-------------
توی قزوین یه بچه گم میشه , پلیس برای مردم پیغام میفرسته از یابنده تقاضامیشود که امشب که هیچ ,ولی فردا بچه رو بیاره کلانتری تحویل بده تا ما بتونیم پس فردا به خونواده اش بدیم.o
OK
1386,09,06
جوک ها و اس ام اس های جدید
(( انا لله وانا الیه راجعون))
ارسال کننده کشته مرده تو است!
-------------------
خبر فوری خبر فوری : یک دانشمند ترک یک چراغ قوه ساخته که با نور خورشبد کار می کنه
-------------------
ترکه میره خواستگاری ازش میپرسن چه کاره ای ؟ روش نمیشه بگه قصاب میگه لوازم یدکی گوسفند دارم
--------------------
ایرانسل عشق را تکمیل می کند: در نیمه شبها با دقایق رایگان ایرانسل مخ عزیزانتان را کاملا بزنید!! عشق را با ایرانسل معنی کنید. (روابط عمومی ایرانسل)
---------------------
ترکه و لره میرن اکس پارتی ترکه هلکوپتری می ره لره با آرپی جی7 می زنتش
---------------------
جشنواره فیلم رشت شروع شد.. 1- تا حالا باباتو دیدی؟ 2-دو پدر زیر یک سقف 3- من حسن 15 پدر دارم 4- دیشب مامانت خونه ما بودآیدا
----------------------
ترکه از آسمون خراش میفته پایین مردم دورش جمع میشن میگن چی شده ترکه میگه :هیچی بابا پوزه آسانسورمونو زدم
-----------------------
ترکه رتبه اول کنکور رو میاره بهش میگن چه کار کردی؟ میگه روزی 25 ساعت درس می خوندم !!!! میگن مگه میشه ؟ میگه : آره ، صبح یک ساعت زود تر بیدار می شدم
------------------------
اصفهانیه میخواسته عکس بگیره میره اتوبان تهران کرج با سرعت بالای 120 شروع میکنه به دویدن.o
------------------------
ترکه داشته شنای قورباغه میرفته، لک لک میاد میخوردش
------------------------
خروسه میگن چرا سرما خوردی ؟؟؟ میگه از یه مرغ منجمد لب گرفت
-------------------------
ترکه زنش رو میبره سونوگرافی ، بهش میگن بچت پسره . می گه : ااا ... نه بابا!!! اسمش چیه؟.o
-------------------------
به ترکه می گن بابات مرده. میگه نه بابا امکان نداره. میگن: واللاه مرده. ترکه میگه تا حالا اصلا سابقه نداشته!!.o
------------------------
به ترکه میگن:پشتت خاکیه ترکه میگه: پس چی میخواستی آسفالت باشه
------------------------
سه تا ترک دیر به قطار می رسن دنبالش می دون، دوتاشون بالاخره به هر بدبختی که شده سوار میشن، سومی نمیرسه، شروع می کنه به خندیدن ، میگن چرا می خندی؟ میگه آخه اونا واسه بدرقه من اومده بون
-------------------------
ترکه نون بربری می خره از جلو لواشی رد می شه می بینه نونها دارن تو دستگاه می چرخن می گه: اقا چقدر می گیری این بربری منم یه دور سوار بشه؟
--------------------------
پلیس راهنماییی جلو ترکه رو میگیره میگه: کارت ماشین گواهینامه معاینه فنی بیمه ... ترکه میگه : چیکار کنم ؟ جمله بسازم
-------------------------
امروز سالروز پرتاب اولین زن ایرانی(انوشه انصاری) به فضاست.به امید روزی که آخرین زن ایرانی را هم به فضا پرتاب کنیم
-------------------------
اصفهانیه داشته رو خودش اب یخ میریخته ، میگن چرا اینجوری میکنی؟ میگه می خوام سرما بخورم. میگن چرا؟ میگه اخه یه پنیسلین دارم داره تاریخش میگذرد
--------------------------
ترکه میخواسته بچش رو نصیحت کنه! میگه چند سالته؟ میگه 16 سال میگه : خاک بر سرت الان هم سن سالات 30 سالشونه
--------------------------
ترکه به زنش میگه:بیا مهریتو بذاراجرا با پولش خونه بخریم!!
--------------------------
برای صرف جویی در مصرف سوخت از خانمهای عزیز خواهشمندیم با اولین بوق سوار شوند!
---------------------------
مرغ و خروس با هم میرن مغازه مواد پروتئینی. خروسه میگه ببخشین یک کیلو تخم مرغ بدین. فروشنده بهش میگه بابا شما دیگه چرا؟ مرغه با خجالت میگه آخه ما هنوز نامزدیم.
1386,09,05
چگونه بر خواب بیش از حد غلبه کنیم؟
از روتم کوهن Rotem Cohen
اگر شما به طور مداوم بیش از حدی که میخواهید و مجازید، میخوابید، بدانید که در دنیا مانند شما کم نیست..
من شخصا عادت داشتم که روزی 10 ساعت بخوابم که این زمان حداقل دو بار در هفته گاهی تا "شبی" 14 ساعت هم افزایش میافت. در نتیجه من میتوانم با توجه به تجربه شخصی و با اطمینان به شما بگویم که "در اکثر موارد، خواب بیش از حد میتواند به تمام سیستم خوابیدن شما آسیبی جدی وارد کند."
شما به سرعت به خوابیدن اعتیاد پیدا میکنید، زیرا دیگر خواب شما طبیعی و با کیفیت خوب و مناسب نیست.
تاثیرات منفی خواب بیش از حد
کاملا واضح است که بیش از حد خوابیدن، موجب اتلاف وقت شده و کمبود وقت نیز موجب بی فایدگی و ناتوانی در انجام وظایف و مسئولیتهای روزانه میشود. گاهی هنگامی که بیش از حد میخوابید، دچار خجالت شده و نسبت به خود خشمگین میشوید که این حالت به تدریج میتواند تاثیری منفی بر عزت نفس شما داشته باشد. این علت و معلولهای خواب بیش از حد میتوانند در یک چرخه پایان ناپذیر مداوم بر یکدیگر تاثیر گذاشته و مدام شرایط شما را سخت تر کنند.
برای مثال: شما اندکی افسرده هستید بیش از حد میخوابید دیگر زمان اضافه ای برای رسیدگی به امور شخصی ندارید بیش از پیش افسرده میشوید بیش از حد میخوابید ...
اما از کجا بدانید که واقعا به این خواب اضافه نیاز ندارید؟
گزینه اول: آن را حس میکنید. زیرا پس از خواب مفرط، اصلا احساس تجدید قوا و پر انرژی بودن نمیکنید. برعکس، کاملا خواب آلود هستید گاهی اوقات چشم یا سرتان هم درد میکند، گیج هستید و حتی ممکن است نتوانید حواس خود را متمرکز کنید.
گزینه دوم: شما واقعا به خواب اضافه نیاز داشته اید. زیرا به اندازه کافی خوب نمیخوابید.
در هر دو مورد، اگر شبی بیش از 8 ساعت میخوابید و میل دارید بدانید که چگونه میتوانید با کمتر خوابیدن، به همین اندازه استراحت کنید، به خواندن ادامه دهید:
دلایل خواب بیش از حد
همانطور که گفتیم، یک دلیل خواب بیش از حد شما میتواند کیفیت بد خواب باشد. دلایل داشتن چنین خوابی میتواند عادات یا شرایط بد و غیر اصولی مانند بیدار ماندن تا دیر وقت، انجام کارهای شیفتی، تغذیه نامناسب و محیط پر سر و صدا باشد. این حالت میتواند به دلیل ناهنجاریهای فیزیکی مانند قطع تنفس هنگام خواب یا Sleep apnea باشد.
اما بگذارید سوالی از شما بپرسم:
فرض کنیم که شما در اکثر اوقات بیش از حد میخوابید و هر از گاهی دیر به سر کار میرسید.. احتمال خواب ماندن شما در صبح روزی که باید زود بیدار شده و به هواپیمایی که شما را به تعطیلاتی طولانی میبرد برسید، چقدر است؟ متوجه منظورم شدید؟
بگذارید سر اصل مطلب برویم:
حتی زمانی که بد میخوابید و کسر خواب دارید، باز هم در زمانی که واقعا بخواهید، بیدار میشوید، مگر نه؟ شاید باید اعتراف کنید که در ذهن خود موانعی ساخته اید که شما را در تختخواب نگه میدارد.
منظورم مشکلات احساسی/روانی مانند افسردگی، کمبود انگیزه یا ترس از شکست است. شاید ترکیبی از بعضی یا تمام دلایل مذکور باشد که همراه با کمبود خویشتن داری و همچنین نیرویی که ما را اسیر عادات میکند، یکجا جمع شده و شما را در اکثر موارد وادار به خواب بیش از حد میکنند.
چگونه خواب بیش از حد را متوقف کنیم؟
ابتدا باید این احساس تعهد را در خود ایجاد کنید که حتما بر عادت خواب بیش از حد خود غلبه کنید. باید بدانید که "چرا" میخواهید چنین کنید. شما باید با دانستن این دلیل، در خود انگیزه غلبه بر این عادت را ایجاد کنید. سپس: با برقرار کردن یک برنامه منظم خوابیدن و بیدار شدن و رعایت آن، سیستم خواب خود را دوباره به نظم درآورید.
چه زمانی به خواب میروید؟ چه زمانی بیدار میشوید؟ حداقل طوری برنامه ریزی کنید که هر روز- حتی اگر دیر خوابیدید و حتی در روزهای تعطیل- در یک ساعت مشخص بیدار شوید.
شما باید برای خود برنامه ای داشته و آن را به طور دقیق اجرا کنید. انجام این کار در ابتدا مشکل است زیرا ممکن است سیستم خوابتان آسیب دیده باشد. یک نمونه ساده آن این است که اگر امروز صبح بیش از حد خوابیده باشید، زود خوابیدن در شب برایتان مشکل خواهد بود.
پس باید چه کنید؟
باید به هر روشی که بتواند شما را یک بار درست سر موقع بیدار کند متوصل شوید و یک چرخه تازه را آغاز کنید. چند ساعت زنگ دار را تنظیم کرده و همه را با هم و در جاهای مختلفی که نتوانید خاموششان کنید بگذارید، از دوستی بخواهید که به شما تلفن کند، همسرتان را به کمک بطلبید و خلاصه هر کاری میتوانید انجام دهید.
به یاد داشته باشید که "باید" به محض بیدار شدن از جای خود برخیزید و فرصت دوباره به خواب رفتن را به خود ندهید. البته این تازه اول کار است، پس از این شما باید:
• شرایط مناسب را برای داشتن خوابی خوب در شب محیا کنید و عوامل مخرب (نور، سر و صدا، عادت تماشای فیلم در رختخواب و...) را حذف کرده یا تعدیل کنید.
• روشی مناسب و عملی برای بیدار شدن خود پیدا کرده و هر روز از آن استفاده کنید
• بر روی انگیزه های خود و انضباط شخصی متمرکز شده، آنها را تقویت کنید.
فراموش نکنید که عادات، اکتسابی هستند و هرچند تغییر دادن آن در ابتدا مشکل به نظر میرسد، اما به خصوص درمورد خواب، الگوهای تازه سریع جا میافتند و شما پس از چند روز متوجه میشوید که به موقع و بدون نیاز به شنیدن زنگ ساعت یا ریخته شدن آب بر صورتتان! از خواب بیدار شده اید.
1386,09,01
خاطره خنده دار یک پزشک
یک مرد 30 ساله به اتاق معاینه آمد و آرام برگه آزمایشی را روی میز گذاشت. نگاهی به ورقه انداختم، دیدم تست بارداری (B-hcg) است. اینطور مواقع خیلی از آقایان موقع نشان دادن ورقه آزمایش همسرشان هم هیجانزده هستند و هم کمی تا قسمتی خجالت میکشند. اگر اتفاقا کس دیگری در اتاق معاینه باشد، معمولا خیلی آرام به مراجعهکننده می گویم : «مثبته» یا «منفیه» و اگر دیدم متوجه منظورم نشده، روشن میگویم خانم باردار است یا نیست.
نگاهی به آزمایش که انداختم دیدم با تیتر بالا مثبت است. بنابراین گفتم: مثبته. و چون تحیر آقا را دیدم گفتم: یعنی خانم حامله است.
دیدم خجالتزده سرش را زیر انداخت و رفت. گفتم خوب خجالتی است دیگر و مشغول ویزیت یک بیمار دیگر شدم.
چند دقیقه بعد دیدم دوباره آرام آمد. با خودم گفتم حتما حاملگی ناخواسته بوده و استرس آقا به این خاطر است.
آقا گفت: آخه میخوام بدونم مشکلش چیه.
گفتم: این که فقط یه تست بارداریه، اگه خانم مشکل خاصی داره بره پیش یک پزشک زنان، ویزیت بشه.
گفت: نه دکتر، باردار چیه.
اینجا بود که فورا متوجه غیرعادی بودن قضایا شدم، ممکن بود آزمایش برای یک خانم ازدواجنکرده باشد. پرسیدم که اسم بیمار چیست ولی متوجه شدم برگه آزمایش را اشتباه دستش دادهاند. او میخواست بداند چربی و قتند مادر 60 سالهاش چطور است! شانس با من بود که مراجعهکننده خجول و بافرهنگی داشتم!
از آن موقع هر وقت برگه آزمایشی را دستم میدهند، میپرسم: اسم بیمار شما اینه؟ چند سالشه؟ حالا آزمایش هر چه میخواهد باشد!
منبع : نگاه علیرضا مجیدی به دنیای پزشکی , اینترنت , هنر و ادب
1386,08,29
جک و طنز برای کمی لبخند
ترکه میره به سربازهای توی جنگ خون اهدا کنه.
تو بیمارستان ازش میپرسن چنی سی سی میخواهی خون بدی؟
میگه من سی سی می سی حالیم نیست شیلنگ بزن تا جبهه.
----------
ترکه میره سوارخ لایه ازن رو ببنده، خودش میمونه اونور سوراخ.
----------
ترکه به رفیقش می گه من یه تمساح پیدا کردم چیکارش کنم؟ میگه ببرش باغ وحش.
فردا رفقیش می گه بردیش؟
می گه: آره . تازه امشب هم می خوام ببرمش سینما.
----------
برق خونه ترکه میره، قابلمه میبره در خونه دوستش و میگه: برق دارین؟
دوستش میگه: الاغ، حداقل ظرف پلاستیکی میآوردی برق نگیردت.
----------
ترکه میره جبهه ولی فرداش بر میگرده !
میگن چرا برگشتی؟
میگه پدر سوخته ها به قصد کشت تفنگ بازی میکردن!
----------
یه روز پسره ترکه از باباش میپرسه: بابا، ماه نزدیکتره یا اصفهان؟
بابا میزنه پس گردنش و میگه: آخه مونگول، معلومه دیگه! تو از اینجا میتونی اصفهان رو ببینی؟؟؟
----------
ترکه یه روز داشته دعا میکرده میگفته: خدایا مرا نیامرز ... ازش می پرسن چرا اینجوری دعا می کنی؟
میگه: دارم شکسته نفسی می کنم.
----------
ترکه میره مسجد وقتی میاد میبینه کفشش نیست به خودش میگه:
۱- من نیومدم
۲- اومدم و رفتم
۳ - بدون کفش اومدم
۴- قراره بیام
----------
یکی با دو تا خیار در دست میره توی یک بقالی میگه:حاج آقا خیارشور داری؟
بقاله میگه: بله!
یارو میگه: پس بی زحمت این دوتا رو هم بشور!
OK
1386,08,29
کمی جک یا جوک برای لبخند زدن شما
به ترکه میگن پاشو سحره. میگه بزار بخوابم، خودم فردا بهش زنگ میزنم.
----------
به یارو ترکه میگن چرا زنتو باچاقو کشتی؟ میگه: والا وضع مالیمون خوب نبود که تفنگ بخرم.
بعد بهش میگن چرا ریش و سیبیل نداری؟ میگه: به ننم رفتم.
----------
یه بار دیگه به همون ترکه می گن نظرت راجب خدا چیه؟
می گه: خدا خوبه ! مهربونه !بزرگه !خالق جهانه ! ......ابوالفضل نگه دارش باشه.
OK
1386,08,28
حکایت جوانی که ساعت نداشت
مرد جوون : ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟
پیرمرد : معلومه که نه !
جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی ؟ !
پیرمرد : ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم !
جوون : میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه ؟ !
پیرمرد : ببین ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی !
جوون : کاملا" امکانش هست !
پیرمرد : ممکنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی !
جوون : کاملا" امکان داره !
پیرمرد : یه روز ممکنه تو بیای به خونه ی من و بگی که فقط داشتی از اینجا رد میشدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت کنم ! بعد از این دعوت من ، ممکنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونه ی من و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده ؟ !
جوون : ممکنه !
پیرمرد : بعد من بهت میگم که این چایی رو دخترم درست کرده ! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی کنم و تو هم دختر من رو می پسندی !
مرد جوون : لبخند میزنه !
پیرمرد : بعد تو سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو ملاقات کنی ! ممکنه دختر من رو به سینما دعوت کنی و با همدیگه بیرون برید !
مرد جوون : لبخند میزنه !
پیرمرد : بعد ممکنه دختر من کم کم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می کنی !
مرد جوون : لبخند میزنه !
پیرمرد : بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می کنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین !
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !
پیرمرد با عصبانیت : مردک ابله ! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم ! ! !
1386,08,24
خاطرات یک دانشجوی دم بخت
دوشنبه اول مهر:امروز روز اولی است که من دانشجو شده ام. شماره ی کلاس را از روی برد پیدا کردم. توی کلاس هیچ کس نبود، فقط یک پسر نشسته بود. وقتی پرسیدم «کلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشکیل نمی شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت که یکی دو هفته ی اول که کلاس ها تشکیل نمی شود و خندید.
با اینکه از خندیدنش لجم گرفت، اما فکر کنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسید که ترم یکی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت را باز کند و بیاید خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد نخندد!
***
دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را دیدم از دور به من سلام کرد، من هم جوابش را ندادم. شاید دوباره می خواست از من خواستگاری کند. وارد کلاس که شدم استاد گفت:"دو هفته از کلاس ها گذشته، شما تا حالا کجا بودید؟" یکی از پسرهای کلاس گفت:«لابد ایشان خواب بودن.» من هم اخم کردم. اگر از من خواستگاری کند، هیچ وقت جوابش را نمی دهم چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد طعنه نزند!
***
چهارشنبه:امروز صبح قبل از اینکه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر کوچه کیک و ساندیس گرفتم او هم از من پرسید که دانشگاه چه طور است؟ اما من زیاد جوابش را ندادم. به نظرم می خواست از من خواستگاری کند، اما رویش نشد. اگر چه خواستگاری هم می کرد، من قبول نمی کردم؛ آخر شرط اول من برای ازدواج این است که تحصیلات شوهرم اندازه ی خودم باشد!
***
جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشی را که برداشتم، پسری گفت: خانم میشه مزاحمتون بشم؟ من هم که فهمیدم منظورش چیست اول از سن و درس و کارش پرسیدم و بعد گفتم که قصد ازدواج دارم، اما نمی دانم چی شد یخ کرد و گفت نه و تلفن را قطع کرد. گمانم باورش نمی شد که قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم خجالتی نباشد!
***
سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد می کرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره دیدمش. این دفعه که به مغازه اش بروم می گویم که قصد ازدواج ندارم تا جوان بیچاره از بلاتکلیفی دربیاید، چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم گیر نباشد!
***
سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت که حالا نباید به فکر ازدواج باشم. گفت که می خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتی که او نخواهد ازدواج کند دیگر جواب تلفنش را نمی دهم، بعد هم گوشی را گذاشتم. فکر کنم داشت امتحانم میکرد، ولی شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم به من اعتماد داشته باشد!
***
چهارشنبه:امروز یکی از پسرهای سال بالایی که دیرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهی کرد، من هم بخشیدمش. به نظرم میخواست از من خواستگاری کند، چون فهمید من چه همسر مهربان و با گذشتی برایش میشوم؛ اما من قبول نمیکنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم حواسش جمع باشد و به کسی تنه نزند!
***
جمعه: امروز تمام مدت خوابیده بودم؛ حتی به تلفن هم جواب ندادم، آخر باید سرحرفم بایستم. گفته بودم که تا قصد ازدواج نداشته باشد جوای تلفنش را نمی دهم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم مسئولیت پذیر باشد!
***
دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا کیک و ساندیس گرفتم. وقتی گفتم دو تا، بلند پرسید چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هایش که تو هم رفت فهمید که غیرتی است. حالا مطمئنم که او نمی تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم غیرتی نباشد، چون این کارها قدیمی شده!
***
پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع کردم. با او هم ازدواج نمی کنم؛ چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم هی مرا امتحان نکند!
***
دوشنبه: امروز روز بدی بود. همان پسر سال بالایی شیرینی ازدواجش را پخش کرد. خیلی ناراحت شدم گریه هم کردم ولی حتی اگر به پایم هم بیفتد دیگر با او ازدواج نمی کنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم وفادار باشد!
***
شنبه: امروز یک پسر بچه توی مغازه ی اصغرآقا بقال بود. اول خیال کردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هی بابا بابا می گفت. دوزاریم افتاد که اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نکردم. آخر شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زن دیگری نداشته باشد!
***
یکشنبه: امروز همان پسری که روز اول دیدمش اومد طرفم. می دانستم که دیر یا زود از من خواستگاری می کند. کمی که من و من کرد، خواست که از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاری کنم و اجازه بگیرم که کمی با او حرف بزند. من هم قبول نکردم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم چشم پاک باشد!
***
ترم آخر : امروز هیچ کس از من خواستگاری نکرد. من می دانم می ترشم و آخر سر هم مجبور می شم زن اکبرآقا مکانیک بشوم...
1386,08,20
بالا تر از خطر ( داستان
نسیم خنک صبحگاهی که از پنجره اتاقم میوزد، پوست صورتم را نوازش میدهد. از ساعت هفت و نیم صبح بیدارم اما دلم نمیخواهد از بستر بلند شوم. گاهی پلکهایم را باز میکنم، نیم نگاهی به ساعت دیواری مقابل تختخوابم میاندازم، اما هنوز تصمیم ندارم از رختخواب جدا شوم.
فردا امتحان شیمیدارم با این حال علاقهای به دوباره ورق زدن کتاب و جزوه در خودم احساس نمیکنم، به نظرم تمام مطالب را مثل تصاویر یک فیلم به خاطر سپرده ام. من شیمی، فیزیک، ریاضیات را بهتر از بقیه بچه ها میفهمم و با دل و جان درک میکنم. از درس خواندن لذت میبرم و احساس میکنم مدرسه رفتن و درس خواندن نیز بخش دیگری از زندگیم را تشکیل میدهد اما بخشی که بیش از معمول به آن عادت کرده ام و دیگر برایم همراه با اشتیاق نیست. در عوض دوست دارم پرهایم را باز کنم کمیهم مثل بقیه بدون نگرانی و دغدغه از کنترل های بی حد و حصر پدرم این سو و آن سو سر بکشم. او هنوز مرا یک دختر بچه نادان میشناسد.
انگار نمیخواهد باور کند که من حالا دیگر ۱۷ ساله هستم. دایم خیال میکند یک لشکر از آدم های شرور و فریبکار برای آزار و اذیت و فریب من صف کشیده اند. از این که میبینم او نسبت به همکلاسی هایم با دیدی بدبینانه قضاوت میکند اعصابم به هم میریزد. او اصلا" نمیتواند احساسات دختر ۱۷ ساله اش را، آن هم در شرایطی که در اوج جوانی دلواپسی های خوکردن به وضعیت اطراف و آدم های دوربرش را دارد، درک کند.
فکر میکنم برخلاف آنچه مرسوم است آدم از بی پدری یتیم نمیشود اما با از دست دادن مادر همه چیز را یک جا از دست میدهد. اگر امروز مامان زنده بود، این همه سوء تفاهم بین من و پدر نبود. اگر مامان زنده بود دلم نمیگرفت و این قدر احساس تنهایی و بی کسی مرا در خود فرو نمیبرد. حس میکنم روز به روز منزوی تر و افسرده تر میشوم دیگر کارنامهای مملو از نمرات عالی و معدل بالا و یا حتی لوح تقدیر و شاگرد اول کلاس مدرسه هم مرا خوشحال نمیکند، البته وجود این جور چیزها بیشتر خاطر جمعی پدر را فراهم میکند که دخترش هنوز سر به راه است و درسخوان.
اما دیگر از این سر به راهی خسته شده ام. اگر چه هنوز آنچه دوستان همسن و سالم بسیار تجربه کرده اند برای من چیز غریبی ست اما خیال میکنم میتوانم نم نم مثل فتانه و بقیه بچه ها این چیزها را امتحان کنم و راه بیفتم. خیال نمیکنم از حل کردن فرمول های فیزیک و شیمی و مسائل جبر و مثلثات مشکل تر باشد.
فقط کافیست اراده کنم مثل بقیه جوانهایی که این روزها از تجربه کردن «بالاتر از خطر» اندک نگرانی ندارند، من نیز دست پاچلفتی بازی را کنار بگذارم و به جای خواندن رمانهای خارجی و غرق شدن در قصه ها و رویاها و خود را به جای قهرمان آنها تصور کردن و لذت بردن، به دنبال درک لذتهایی باشم که تا امروز با آنها بیگانه بوده ام. گر چه نمیدانم آیا مفهوم لذت برای من همان تعریفی را را دارد که برای سایر دوستانم دارد؟ یا از اصل و اساس با آن تفاوت دارد. جدا از این دلم نمیخواهد این جوری از پدر انتقام بگیرم.
او عادت کرده خانه را هم مثل پادگان محل خدمتش ببیند. او خیال میکند من هم سرباز زیر دستش هستم که باید ذرهای از فرامین و دستوراتش تخطی نکنم. دلم میخواهد به او ثابت کنم علی رغم آن که خیال میکند خیلی میفهمد و به قول خودش مار خورده است و افعی شده است، یا مثلا" خوب میتواند با نگاه بفهمد که طرفش چند مرده حلاج است، هیچ نمیداند و هنوز اول راه است. او خیال میکند بچه آدم مثل اتومبیلش است که اگر یک جا از سربالایی نمیکشد حتما" اشکال از موتورش است یا اگر دم به دقیقه خاموش میکند لابد عیب و علت از فلان قطعه اتومبیل است.
از این مهم تر خیلی دوست دارم به پدرم ثابت کنم که آنتن قوی هم که خیال میکند برای پائیدن من بسیار مناسب است و تمام و کمال عمل میکند، عددی نیست. پدرم خیال میکند همسرش همه فن حریف است. اوایل که پایش به خانه ما باز شد و به قول پدر شد عضو دیگر خانواده، تلاش میکرد سیاست مهر و محبت را در محیط خانه به جریان بگذارد یا شاید هم فیلمش را بازی میکرد اما بعدها حوصله اش سررفت و از پیله بازیگری خارج شد. شاید هم بنا به عادت حسادت های زنانه فهمید که باید کم کم جلوی نادختریای که روز به روز جوانتر میشود ایستاد و نشان داد که این خانه یک خانم بیشتر ندارد. با این حال خیلی خوب میفهمم که با تمام وجود دوست دارد از آنچه در ذهن و دل من میگذرد ظرف کمتر از چند دقیقه سر در بیاورد و زیر و بم روحیات مرا کشف کند.
جوری وانمود میکند که انگار یک روانشناس حرفهای است و خوب میداند دخترها توی این سن و سال دنبال چه چیزهایی هستند. در سن و سال من دخترها دیگر قبل از آن که دیپلم بگیرند، ابروها را نازک کرده یا چتریها و دو طرف سر را «های لایت» میکنند. من از ترس پدر مجبورم روزی یک نخ مو را از زیر دو لنگه ابرویم کم کنم.
اما نمیدانم نامادری چگونه به این سرعت پی به جای خالی این دو نخ مو زیر ابروهایم برده است. واقعا" که این مسائل چقدر در دوره و زمانهای که دخترها را کمتر از پسرها میتوان مهار کرد و پائید، مسخره و دور از انتظار به نظر میرسد. با این که پدرم بالاخره از چوقلی های همسرش رفته رفته به تغییر چهره روز به روز من پی برد و مطابق معمول که میخواست یادآوری چیزی یا دوری و انزجار از رفتاری را به من بفهماند، اول با جملات محکم اما نرم و بعد با سرزنش و تندی و دست آخر همراه با تهدید و تمسخر سعی کرد خشم خود را از یک کار چنین پیش پا افتادهای فقط به این خاطر که همسرش غیرعادی بودنش را تذکر داده بود، به من نشان دهد.
ساعت نه و نیم صبح است. اما هنوز هیچ اشتیاقی به برخاستن از رختخواب در خودم احساس نمیکنم برعکس بقیه روزهای تعطیل که سر و صدای تلویزیون یا رادیوی پدر مرا از خواب ناز روز تعطیل میپراند، امروز خانه در سکوت و آرامش است. فکر میکنم پدر و نامادری هم بالاخره به خاصیت خواب روز جمعه کم کم آگاه شده اند، شاید هم... نکند کسی در خانه نیست.
ناگهان فکری از ذهنم گذشت از جا برخاستم و به سرعت خود را به پذیرایی و نزدیک اتاق پدر رساندم. در اتاق پدر نیمه باز بود، اما از لای در متوجه شدم پدر روی تختخواب خوابیده بود. اثری از «فرشته» نبود، معلوم میشود برای خرید از خانه خارج شده است. گوشی تلفن داخل پذیرایی را که از دیشب زیر تختم پنهان کرده بودم، داخل پریز زدم و شماره گرفتم. احساس میکردم ضربان قلبم به سرعت میزند.
معده ام میسوخت، عرق سردی از پیشانیم روی گونه ها و لبم میچکید. نمیدانم از او میترسیدم یا از این که ناگهان پدرم از خواب بیدار شود و گوشی داخل سالن را بردارد، یا این که فرشته ناگاه از راه برسد و مچم را بگیرد؟ هر چه که بود، تصمیم خود را گرفته بودم، میخواستم این راه را تا آخر بروم. دلم میخواست به خودم ثابت کنم که همیشه با یک تلفن و یک آشنایی کار به جاهای باریک نمیرسد.
مگر این جوانانی که هر روز و هر لحظه با هم این طرف و آن طرف میروند و خوش میگذرانند چه اتفاقی برایشان میافتد!؟ شماره اشغال بود، دوباره شماره گرفتم. انگار که جانم از گلویم بالا میآمد، نمیدانستم چرا این قدر میترسیدم. در حالی که یک بار از نزدیک او را دیده بودم. «فرید» از آن پسرهایی بود که در همان برخورد اول آدم احساس میکرد، سالهاست او را میشناسد. من هم تشنه واژه ها و عباراتی از جنس بلور و پراز حس مهر و محبت بودم، پدر هیچ وقت بلد نبود آنچه در دلش میگذرد، بیان کند اصلا" نمیدانستم او واقعا" به من چه احساسی دارد و خوب میدانستم که او نمیخواهد قدمیاز مواضع قدرتش عقب نشینی کند. به عبارت بهتر بیشتر دوست داشت فرماندهیش را در خانه نیز به خانواده اش تمام و کمال به اثبات رساند. بالاخره این خط لعنتی آزاد شد. دو بوق به گوشم رسید یا شاید هم یک بوق و بعد...
ـ الو... الو...!؟
ـ فرید؟
ـ به، به... خانم خانما... چه عجب یاد ما کردی؟ بابا ای والله...
ـ سلام «فرید» دنبال فرصت میگشتم. ببین بابا خوابه اگه یه وقت لحن صدام عوض شد، تو سکوت کن، خودم یه طوری قطعش میکنم.
ـ خیل خوب کوچولو. انقدر نترس مگه میخوای قتل کنی!؟
ـ حوصله ندارم بهم گیر بدن.
ـ زن بابات کجاس؟
ـ نمیدونم، فکر کنم رفته خرید.
ـ د، چطور این موقع روز بابات خوابه، نکنه زن بابات چیز خورش کرده باشه!؟
ـ نخیر فعلا" که نفس میکشه.
ـ چه ناامید کننده گفتی فعلا" که نفس میکشه. ازش بدت مییاد؟
ـ نمیدونم. به نظرم بود و نبود اونا برام فرقی نداشته باشه.
ـ خب از اینا گذشته کی به ما افتخار میدی یه گپ خودمونی، توی یکی از این پاتوقا با هم داشته باشیم هان؟
ـ خیلی زود. فردا امتحان شیمی دارم بعدش دیگه کلاس نداریم. اما بابا و فرشته نمیدونن خیال میکنن بعدش کلاسم.
ـای بلا، پس این بار قصه، قصه کلاسه!؟
ـ که اینطور... اما کور خوندی بچه جون...
دیگر نفهمیدم چطور شد ناگهان گوشی را با شنیدن صدای سرشار از عصبانیت و خشم پدرم سرجایش کوبیدم. نمیدانستم چگونه و چطور میتوانم حرفهای تلفنیام را با فرید انکار کنم. نمیدانستم آن لحظه اگر پدر در را با اصرار و لگد و تهدید بگشاید و به داخل اتاقم بیاید چه عکس العملی از او سر میزند؟ با تمام وجود میترسیدم. پدرم تند و عصبی دایم با مشت و لگد به در میکوبید و در همان میان نیز به من و مادرم که سالهاست دستش از دنیا کوتاه شده بد و بیراه و فحش و ناسزا میداد. ناگهان برای چند لحظه احساس کردم الان است که در را بشکند و وارد شود اما انگار آبی روی آتش خشمش ریخته باشند، ساکت شد. تازه داشتم نفس میکشیدم که صدای چرخان کلید در جای قفل در، مرا به خود آورد. پس او کلید یدک داشت. پس این همه وقت که «فرشته» و پدر دایم مطالب دفترچه خاطراتم را به رخم میکشیدند و یا آن دو نخ سیگار پنهان شده در کشوی میز تحریرم را به من نشان داده و تهدیدم میکردند، قضیه این بوده!؟..!
درست یادم نمیآید پدر چگونه مرا زد، اما طوری زد که من یا از ضربه اش و یا شاید هم از ترس کتک خوردن غش کردم و از حال رفتم. بالاخره هر چه بود از همان لحظهای که به هوش آمدم تصمیم گرفتم از این خانه بگریزم. مطمئنا" هیچکس از گرسنگی در گوشه و کنار خیابانهای این شهر نمیمرد. فکر میکردم ممکن است اولش سخت باشد، اما هر چه باشد بهتر از تحمل این همه فشار و دغدغه و دلواپسی است.
بالاخره آن روز موعود از راه رسید پدرم سر کار بود من هم ساکم را پیچیدم و از خانه بیرون زدم. تنها کسی را که میشناختم و مطمئن بودم مرا در مییابد «فرید» بود. با او تماس گرفتم و او درست مثل این که دو بال به جای دو پا داشته باشد به سرعت برق و باد خود را به محل قرارمان رساند.
«فرید» جوان دلربا، مغرور و محکمیبود. آنچه را میخواست، به دست میآورد و راحت تر از هر کس توانست مرا مثل جنزده ها با فرامین خود هدایت کند. پدر و مادر او خارج از کشور بودند و خودش در یک آپارتمان لوکس و زیبا در خیابان فرشته زندگی میکرد، تمام آن روز من و فرید با هم تهران را زیر پا گذاشتیم، سینما، پارک، کافه تریا، بوتیک. یکی دو روز در خانه اش بودم اما فرید بالاخره مهر سکوت را شکست و به زبان آورد و اعتراف کرد که مجانی حاضر نیست به کسی باج بدهد. همان شب از خانهاش بیرون زدم تا خود را حفظ کنم. اما سه جوان مست با اتومبیل به دنبالم افتادند. از آنجایی که از آن غریبهها بیش از «فرید» میترسیدم بار دیگر به او پناه بردم. حاضر شدم تن به خواستهاش بدهم.
از آن روزها لااقل یک سالی میگذرد و من بعد از او دیگر این حقیقت تلخ را پذیرفته ام که هیچ کس به آدم، به خاطر خدا یا از روی محبت بی غرض لطف نمیکند. اما این تجربه یا شاید این راه «بالاتر از خطر» به قیمت تباهی و بی پناهی من تمام شد. این روزها بیش از هر زمان احساس یتیمی میکنم و بیش از هر زمان با تمام وجود نیاز به سر پناهی به نام خانواده و وجود پر محبتی به نام مادر مرا در بغض و اندوه فرو برده است. اگر او بود امروز به جای این که منتظر نگاه های آلوده باشم میتوانستم با آن استعداد سرشار به درسم بپردازم. اگر...!؟
1386,08,15
اس ام اس های جدید وبا مزه
زندگی قشنگه اگه برای تو باشه ........مرگ قشنگه اگه برای تو باشه .......دلتنگی قشنگه اگه به خاطر تو باشه...... من قشنگم اگه با تو باشم ....... اما تو هر جور باشی قشنگی .
---------------------------------------
اسمت رو گذاشتم گل ترسیدم پژمرده بشی . گذاشتم خورشید ترسیدم غروب کنی . گذاشتم جونم که اگه خدایی نکرده رفتی منم برم .
--------------------------------------
وقتی معلم پرسید عشق چند بخشه زود دستمو بالا گرفتم گفتم : یک بخش اما از وقتی تورو شناختم فهمیدم عشق ۳ بخشه : ۱. عطش دیدنه تو ۲. شوق با تو بودن ۳. و اندوه بی تو بودن .
-------------------------------------
شراب را دوست دارم چون رنگ خونه . خون را دوست دارم چون در رگ جاریست . رگ را دوست دارم چون به قلب راه داره . قلب را دوست دارم چون جایگاه توست .
---------------------------------------
چنان غرق نگاهت شدم که هیچ غریق نجاتی کار از پیش نبرد .
--------------------------------
۱۰۰ بار قسم خوردم که نامت را به زبان نیارم ولی افسوس که قسم هم نام تو بود .
------------------------------------
عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان سوی تو فرستادم وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد .
----------------------------------
نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد. نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم. نگاهم کرد دل به او بستم. نگاهم کرد اما بعدها فهمیدم فقط نگاهم میکرد... .
------------------------------------
داری میدی مواظب باش به اونی بده که مرد باشه نه اینکه فقط ظاهر مردونه داشته باشه ...
خیلی دقت کن ... گول حرفاشو نخور... ببین راست می گه یا نه
منم حتما رای میدم ...
--------------------------------------
هرگز یادم نمیره لحظه های با تو بودن را هرگز یادم نمیره لحظه ای که لب روی لب هام میگذاشتی و به من طراوت می بخشیدی هرگز لحظه هایی که تو رو زیر آب می بردم و باهات آب بازی می کردم یادم نمیره هرگز از خاطرم نمیری لیوانه شکستهی من!!!!!!! آخه چرا شکستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
--------------------------------
میدونی چطوری میشه یه خنگ رو گذاشت سر کار؟ ( پایین رو بخون )
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
میدونی چطوری میشه یه خنگ رو سر کار نگه داشت؟ ( بالا رو بخون )
--------------------------------------
دوستت دارم نه به خاطر شهامتت
نه به خاطر حسادتت
نه به خاطر حماقتت
نه به خاطر جسارتت
فقط به خاطر وجود کثافتت
--------------------------------------
تنها کسانی که مارا میرنجانند. عزیزانی هستند که همیشه کوشیده ایم از ما نرنجند.
------------------------------------
پس از آخرین دیدار با دوستانت یادت باشد که ، به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
----------------------------------------
سعی کن یک مشت آب را در دست بفشاری. خواهی دید که بسرعت ناپدید می شود. اما اگر به آرامی دست ات را در همان آب رها کنی می بینی که با تمام وجود آب را حس می کنی
-----------------------------------
اگر همیشه همان کاری را که انجام داده اید تکرار کنید ، چیزی بیش از آنچه تا کنون به دست آورده اید، به دست نخواهید آورد.
-----------------------------------------
بعضی فکر می کنند منصفانه نیست که
.خدا کنار گل سرخ خار گذاشته است
.بعضی دیگر خدا را ستایش می کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته است
-----------------------------------
خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بیاموزید بدون جلب توجه متفاوت باشید.
-------------------------------------------
در پناه حضور سبز تو ، طوفان غم ، مرا جا می گذارد . در کنارت ژرفای آرامش را احساس میکنم و بی تو سیل بی رحم تنهایی مجالم نمی دهد
---------------------------------
اگر از پایان گرفتن غم هایت نا امید شده ای ، به خاطر بیاور زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ای مدیون صبرت در برابر سیاهترین شبی هستی که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید ...
-------------------------------------
اگر می دانستی چه قدر دوستت دارم
هیچ گاه برای آمدنت باران را بهانه نمی کردی
رنگین کمان من!!!
--------------------------------------
پنج راه شناختن ترکها:1-کردن کاپشن تو شلوار 2-ساعت 11 صبح 40 تا نون بربری خریدن 3-کشیدن ترمز دستی تو اتوبان 4-نوشتن GLXپشت RD
5-خوندن اس-ام-اس تا آخر!!!!!!
--------------------------------------------
هر زمان احساس تنهایی کردی دستهایت را باز کن سرت را بالا بگیر و رو به آسمان نگاه کن و ببین از اون بالا کفتر می آیه یک دانه دختر می آیه!!!!!!!
----------------------------------------
چرا؟؟؟؟؟
آخه چرا؟؟؟؟
آخه چرا؟؟؟؟؟؟
آخه چرا؟تو که می دونی سر کاریه بازم می آیی پایین؟
------------------------------------------
خواستم اسمتو بذارم گل گفتم می پلاسی.بذارم خورشید گفتم غروب می کنی.بذارم ماه روزا تنها می مونم.گذاشتم دماغ تا همیشه رو صورتم باشی!!!!!!!!
--------------------------------------------
بدون هر وقت صدای زنگ مسیجت می آد معنیش این نیست که اس-ام-اس داری.........معنیش اینه که یه نفر بیکار شده و حوصلش سر رفته! و یاد تو کرده!!!!!
--------------------------------------------
آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می کردم میگوید: دوستت دارم
---------------------------------------------------------------------
اقتدار دل شکسته به اندوهی ست که سروده نمی شود.
------------------------------------------------------------------------
زمانی که کنار رودخانه بودم نگاهم به قله ی کوه بود
به قله ی کوه که رسیدم سراپا محو تماشای رود شدم
-------------------------------------------------------------------------
اجازه ندهید تا وقتی شیرین هستید همه شما را بخورند .
------------------------------------------------------------
شما هنگامی سخن می گویید که آرامش از اندیشه هایتان دور شود .
----------------------------------------------------------------
دنیا به مثال کوزه ای زرین است این آب کمی تلخ کمی شیرین است
از دوست جدا شدن چه سخت است این بازی تلخ سرنوشت است
مرغ شب خوابید و من از گریه بیدارم هنوز گر چه رفتی از برم مشتاق دیدارم هنوز
شمع سوزان توام این کونه خاموشم نکن از کنارت میروم اما فراموشم نکن
-------------------------------------------------------------------
هلن کلر می گوید:'' هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می شود ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم
------------------------------------------------------------
بازنده ها در هرجوابی مشکلی را می بینند ولی برنده ها در هر مشکلی جوابی را می بینند . سعی کنید مثل برنده ها فکر کنید.
---------------------------------------------------------------------------
مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگ ریزه ها کرد
----------------------------------------------------------------
زندگی مثل پیانو است ، دکمه های سیاه برای غم ها و دکمه های سفید برای شادی ها . اما زمانی میتوان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سفید و سیاه را با هم فشار دهی
------------------------------------------------------------------------
بخشش آن نیست که چیزی به من بدهی که من از تو بیشتر به آن نیاز دارم، بلکه آن است که چیزی را به من ببخشی که خودت بیشتر از من به آن احتیاج داری.
----------------------------------------------------------------------------
کاش میدانستی که درون قلبم خانه ای داری تو که همیشه آنرا با شفق می شویم و با آن میگویم که تویی مونس شبهای دلم کاش میدانستی باغ غمگین دلم بی تو تنها شده است و گل غم به دلم وا شده است کاش میدانستی که درون قلبم با تپشهای عشق هم صدا هستی تو .کاش میدانستی که وجود تو و گرمای صدایت به من خسته و آشفته حال زندگی می بخشد کاش میدانستی....... کاش می دانستی
------------------------------------------------------
وقتی خاطره های آدم زیاد میشه دیوار اتاقشون پر عکس میشه اما همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو به دیوار بزنی
_________________________________
وقتی دهکده ای می سوزد همه دودش را میبینند اما وقتی قلبی می سوزد کسی حتی شعله اش را نمی بیند .
____________________________-
رابطه دوستی خوب مثل رابطه دست وچشم می مونه وقتی دستت زخمی میشه چشمت گریه می کنه ووقتی چشمت گریه میکنه.....دستت گریه رو پاک میکنه
_____________________________
این ستاره رو * برای دوستات (حتی من )بفرست اگه سه تاش بهت برگرده یکی از ارزوهات امشب براورده میشه .
________________________________
بگیر از من تو این دل یاد بودی.... که تنها لایق این دل تو بودی ... هزاران خواستند این دل بگیرند .... ندادم چون عزیز دل تو بودی
______________________________
سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی گردند: زمان، کلمات و موقعیت ها. سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست بروند: آرامش، امید و صداقت. سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیستند: رؤیا ها ، موفقیت و شانس . سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان.
_______________________________
بگذار خیال کنم "دوستم داری " و از این خیال شبها تا سپیدی روز با ستاره ها باشم
________________________________
تکیه بر دیوار کردم خاک بر پشتم نشست. دوستی با هر که کردم عاقبت قلبم شکست. آن قدر رنجی که دنیا بر دل ما می کند. بر دل هر کس کند او ترک دنیا می کند. با خودم گفتم:که فردا ترک دنیا می کنم.
________________________________
و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سردو سنگینند.. وچشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند نمیدانی چه غمگینند..
__________________________________
می خواهم گلی را برایت بفرستم اما می ترسم از اینکه پژمرده شود پس "س" را از "گل سرخ" و "ل" را از گل " لاله" ، "ا" را از گل "اطلسی" و "م" را از گل " مریم" بر میدارم و سلام را تقدیمت می کنم
_____________________________
خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ی خاطراتم
رو انداختم یه گوشه ای و گفتم : فراموش ؛
یه چیزی ته قلبم خندید و گفت : یادمه
______________________________
اگه کسی بهت گفت دوستت دارم میمیرم برات فدات شم تمام زندگیمی زود باور نکن اگه میخوایی امتحانش کنی بهش بگو کارت سوختت رو میدی به من؟؟؟
_________________________________
وزارت ارشاد توزیع بازی نید فور اسپید را بدون کارت هوشمند سوخت متوقف کرد
_____________________
اگر دیدی جوانی به درختی تکیه کرده بدان بنزین نداره سکته کرده
_____________________________
دوستت دارم قد یه بشکه بنزین، خاطرخواتم قد یه پمپ بنزین، روز تولد تو بهترینم، هدیه بهت میدم یه کارت بنزین!
______________________________
اداره کل مخابرات کشور به هموطنان لر برای هزارمین بار هشدار داد که با کارت هوشمند سوخت نمیتوان به جایی زنگ زد.
____________________________
ستاد مبارزه با فساد و بد حجابی اعلام کرد : از این به بعد کسی حق ندارد عسل و میرزا قاسمی را تو یخچال با هم نگه دارد مگر اینکه در یخچال باز باشد .
_______________
خیلی ها مترسک رو دوست ندارن چون پرنده ها رو می ترسونن.ولی من دوستش دارم چون تنهایی رو درک میکنه.
OK
1386,08,15
نامه ایی به خدا
یک روز کارمند پستی که به نامههایی که آدرس نامعلوم دارند، رسیدگی میکرد، متوجه نامهای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود؛ نامهای به خدا.
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اینطور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگیام با حقوق ناچیز بازنشستگی میگذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود، دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج میکردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کردهام، اما بدون آن پول چیزی نمیتوانم بخرم. هیچکس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی، به من کمک کن.
کارمند اداره پست خیلی تحتتاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه
آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد که آنرا برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند، خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا اینکه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود؛ نامه ای به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه میتوانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با آنها بگذرانم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی، البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آنرا برداشتهاند.
1386,08,15
اس ام اس های جدید امروز
یه خبر خیلی مهم از ماه آینده قرار بنزین سهمیه بندی بشه
(انجمن عقب ماندگان ذهنی ایران)
**
عاقد خطاب به عروس:
آیا وکیلم شما را با مهریه 1000 لیتر بنزین و 14 عدد کارت سوخت
به عقد دائم آقا حسن در بیاورم؟
. . . عروس رفته ماشینش رو گازسوز کنه
**
ترکه اونقدر واسه دوست دخترش نامه میفرسته
که بالاخره دوست دخترش با نامه رسون ازدواج میکنه
1386,08,15
تعدادی جوک نیمه بهداشتی
اگه دیگه از این وضع خسته شدی......... اگه دیگه از خودت هم بدت میاد....... اگه میخای متحول بشی و زندگی دوباره رو شروع کنی.......ما بهت کمک میکنیم.........................................................(ستاد بازیافت زباله)
-------------
به سیاه پوسته میگن شامپو بدنت چیه میگه: مشکین تاژ !!
--------------
اگه بین 4 تا قزوینی تو یه اتاق گیر افتادی چیکار میکنی..................؟؟؟؟ نمیخاد فشار بیاری تو که کاری از دستت بر نمیاد پس سعی کن بهت بدنگذره!!!!!
--------------
ترکه تو جبهه بوده از هر طرف خمپاره میومده یکی داد میزنه سنگر بگیرید ترکه از اون ور میگه واسه من بربری بگیرید
--------------
به ترکه میگن تبریک میگیم پدر شدی!!! میگه ایییول پس به خانومم نگید میخوام سورپریزش کنم
--------------
قزوینیه تو صف نون وایی بوده که شاطر میگه نون تموم شد همه داشتن میرفتن که قزوینیه میگه نون تموم شده چرا صفو به هم میزنید؟
--------------
ترکه با دوست دخترش تو ماشین بودن می بینه جلوتر ایست بازرسیه به دوست دخترش می گه تو پیاده شو بعد از ایست بازرسی بگو مستقیم تجریش که من دوباره سوارت کنم ......بعد از ایست بازرسی دختره یادش می ره بگه تجریش می گه ونک . ترکه می گه شرمنده مسیرم نمی خوره
-------------
اینقدر بزرگه که نمی دونم چکارش کنم از زیر شلوارم حسابی تابلو وقتی بهش احتیاج دارم روم نمی شه درش بیارم... عجب مزخرفیه این نوکیا 6600 !!!!
-------------
ترکه 2000 تومنی پیدا می کنه میگه ما از این شانسا نداریم پارش میکنه میندازه!!!
-------------
ترکه دیش ماهوارشو می ذاره رو پشت بوم روش مینویسه کولر!!.
OK
1386,08,15
اس ام اس های جدید این هفته
برای ترویج ازدواج درقزوین
برادرکوچک عروس خانوم به عنوان اشانتیون داده میشود !
----------
توجه
باغ وحش تصمیم گرفته خرهای سر گردان را جمع اوری کند چند روز خودتو مخفی کن
----------
>-->-o
o-<--<
>-->-o
o-<--<
اینا جنازه ی کسانی هست که به تو چپ نگاه کردن
---------
جدیترین جمله عاشقانه - تو بنزین من هستی !!!
---------
دلم میخواد برم رو بلند ترین قله و داد بزنم که تا ابد بیشتر از ستارهای آسمون دوستت دارم ولی حیف که حسش نیست.
---------
2تا فحش جدید از ترکا:
یه کاری نکن دهنمو باز کنم برینم بهت...!!!
میخوای سر من کلاه بذاری؟؟؟ریدم تو اون کلاهی که میخای سر من بذاری...!!!
---------
فیلمهای در حال اکران :
به خاطر 1 لیتر بنزین - من ترانه 1000 لیتر بنزین دارم - رستگاری قبل از ساعت 12 امشب - رایحه خوش بنزین - ب مثل بنزین -علی بنزینی
بنزینی ها - مرد بنزینی - پسر بنزین فروش - دو کارت با یک بنزین- بنزین فصل- می خواهم بنزین بزنم! - دیشب بنزین زدم آیدا
سفر به پمپ بنزین- بازگشت بنزین- سالهای سهمیه بندی...!!!
---------
در پی سهمیه بندی شدن بنزین قیمت الاغ و قاطر به شدت افزایش یافت ...
خوشحال باش قیمتت رفت بالا
---------
جسد 20 نفر از ترکهای جزیره کیش که پیاده به سمت حرم امام به راه افتاده بودند - امروز از آبهای خلیج فارس بیرون کشیده شد
---------
20 . . . . . . . . . . . . 19 . . . . . . . . . . . . 18 . . . . . . . . . . . . 17 . . . . . . . . . . . . 16 . . . . . . . . . . . . 15 . . . . . . . . . . . . 14 . . . . . . . . . . . . 13 . . . . . . . . . . . . 12 . . . . . . . . . . . . 11 . . . . . . . . . . . . 10 . . . . . . . . . . . . 9 . . . . . . . . . . . . 8 . . . . . . . . . . . . 7 . . . . . . . . . . . . 6 . . . . . . . . . . . . 5 . . . . . . . . . . . . 4 . . . . . . . . . . . . 3 . . . . . . . . . . . . 2 . . . . . . . . . . . . 1 . . . . . . . . . . . . دینگ دینگ، طبقه همکف!
----------
علت مصرف زیاد کاربران اینترنت ... مخابرات ایران اعلام کرد از شنبه اینترنت سهمیه بندی می شود!!! به کاربران روزی 1 ساعت اینترنت داده می شود!!!
----------
هم اکنون نیازمند کارت سوخت شما هستیم.
انجمن حمایت از بی بنزینان ایران.
----------
اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده
بدان بنزین نداره سکته کرده
OK
1386,08,15
اس ام اس های روز
مرا هر جور خواهی دربدر کن ،
جفایت را از این هم بیشتر کن،
بزن با عشق خود اتش به جانم
ولی اتش نشانی را خبر کن
**
آنکـــــــه دائم هوس سوختن مـــــا می کرد
کـــــــاش بنزین مرا نیـــــز مهیــــــــــا می کرد!
پمپ بنزین و صف و کارت و منِ پیت به دست
کــــــاش می آمد و از دور تماشا می کرد
**
پس از سهمیه بندی بنزین از سوی دولت طیف وسیعی
از ترکها ، لرها ، قزوینیها و رشتیهای با غیرت طی نامه ای تشکر کردند
علت آن نیز کاهش آمار جوکهای مربوط به این دسته از هموطنان اعلام شده است
1386,08,15
جدیدترین اس ام اس های روز
ترکه می ره جوراب بخره توش فوت می کنه ببینه سوراخه یا نه!
------------------
عزیزم خیلی دوست دارم. خیلی وقته که ندیدمت. بزرگترین آرزوم اینه که باز هم بیام جلوی قفست بهت غذا بدم!
--------------------
دوست داشتم جیگرتو بخورم اما حیف، باید تا عید قربان سال دیگه صبر کنم!
------------------
می تونم یه چیزی رو بهت بگم؟ مطمئن باش از ته قلبم می گم.همیشه از خدا می خواستم که تو زندگی یه همراه خوب بهم بده. همراهی که همیشه کنارم باشه و من بتونم به راحتی باهاش ارتباط بر قرار کنم. خدا یکی رو بهم داد. همراه من نوکیاست مال تو چیه؟
-----------------
یه ضرب المثل نمی دونم کجایی می گه که به هیچ کس به جز خودت و خرت اعتماد نکن. منم به جز خودم و خودت به هیچ کس اعتماد نمی کنم!
-----------------
سوال روان شناسی: با جواب دادن به این سوال می توانید بفهمید افسرده هستید یا نه! سوال: افسرده هستید یا نه؟
------------------
اینو برای تو نوشتم ، آره برای تو ، برای خودت، چرا به این ور و اون ور نگاه می کنی ؟ مگه عجیبه که این مال تو باشه؟ شک نکن مال خودته، آخه مگه به جز تو هم علاف دیگه ای هست!
-----------------
هزار شاخه گل رز...
یه بقل پیچک سبز...
یه سبد سیب و انار...
میسپارمش به تو...
ببر سر 4راه بفروش... سودش نصف نصف!
--------------------
از طرف می پرسن پرچم دزدان دریایی چه معنی داره؟ می گه: خوردن کله پاچه تو دریا ممنوع!
-------------------
... برو بالا
.
.
.
بالا تر
.
.
.
تو هنوز فرق بالا و پایین رو نمی دونی ؟ تمرین کن فردا چپ و راست رو می پرسم!
------------------
jik, jik , jik , jik , jik , jik , jik ,jik,jik, jik...
یکی اضافه کن بفرست برای بعدی. (ستاد سرشماری جوجه های آخر پاییز!)
----------------------
به علت نبودن چرت و پرت برای ارسال، پیشاپیش نوروز 1387 را تبریک عرض می کنیم!
پیام های عشقی من از غم نیست. آف های نیومده ی من کم نیست. من واسه خودم یه قانون دارم.توی قانون من هر کسی که واسم آف نذاره آدم نیست!
سلام عزیزم هر وقت دلت برام تنگ شد متن زیر را بخون:
.
.
.
نه بابا! چه زود دلت برام تنگ شد!
یه روز یکی به یکی دیگه میرسه میگه چند سالته؟ دومی میگه 18سال. اولی میگه خاک بر سرت هم سن و سال های تو 30سالشونه!
بلوتوث قلبت رو روشن کن
می خوام تمام وجودمو برات سند کنم!
.
.
.
.
ها ها ها
ویروس داشت
الان می میری ....!
تو خیلی میفهمی......
تو خیلی باهوشی ......
تو میفهمی و تو باهوشی.....
(اس ام اس تلقینی واسه مونگول ها)
میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جانم به قربانت ولی حالا چرا عاقل کند کاری که باز آید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواستن توانستن است!
در لجن زار قلبم قورباقه ترینی Love You I
امروز روز خوشتیپ ترین دوست یا فامیل دنیاست تو هم این پک رو به کسی که فکر می کنی هیچ کس براش تبریک نمی فرسته بفرست!
پسره از بالا درخت می افته پایین. بلند می شه می گه خوب شد نمردم وگرنه بابام می کشتم!
تو جاده پلیس جلو یه ماشین رو می گیره و میگه چون از صبح اولین کسی هستی که کمربند ایمنی بستی برنده 100هزار تومن پول شدی. حالا می خوای باهاش چیکار کنی؟ مرد می گه: می رم گواهینامه می گیرم . زنش سریع می گه: جناب سروان این وقتی اکس می زنه پرت و پلا می گه . بچشون از اون پشت می گه: بابا نگفتم با ماشین دزدی قاچاق نکنیم؟ یه صدا از صندوق عقب می یاد: از مرز رد شدیم یا نه؟
می دونی فرق تو با گاو چیه؟
ناراحت نشو شوخی کردم ، هیچ فرقی ندارید!
اگه کسی دستهات رو گرفت – قلبت لرزید ‚ عجله نکن!
شاید بابا برقی باشه!
انیشتن درس خوند رفت دکتر شد زگریا تلاش کرد رفت کاشف شد تو علاف هم بشین آف چک کن
چقدر حیفه که تو این مملکت موندی... هیچکس قدرت رو نمیدونه... اگه بری هند، همهی مردمش تو رو میپرستن!
بزرگترین دشمن بشر پوله پول.... هر چی دشمن داری بده به من و خودتو خلاص کن.
میدونی "اسکل" به کی میگن؟
برو پایین
.
.
.
.
میدونی اسکل به کی میگن؟
.
.
.
برو بالا
میدونی بزرگترین آرزوی پاندا چیه؟
نه؟
منم نمیدونم!
بی معرفت شدی.... محل نمی ذاری.... پک نمی دی...... خودتو واسه ما می گیری.....این همه بی محلی واسه چیه؟حالا خوبه فقط چی توز از عکست برای تبلیغ استفاده کرده!
از این به بعد پک هایت را برای حیف نان بفرست او به ما ابلاغ می کند. ما با رعیت جماعت پک بازی نمی کنیم!
1386,08,15
اس ام اس های روز و داغ
تو دنیایی شدی دین تو گم شد
بهای نفت سنگین تو گم شد
شبی رفتی کنار پمپ بنزین
بمیرم کارت بنزین تو گم شد
**
حالا فهمیدی که چرا البرادعی با اینکه دکتره تو آژانس کار میکنه؟
به خاطر اینکه سهمیه بنزین آژانس ها 450لیتر در ماهه
**
به ترکه میگن اگه دنیا رو بهت بدن چی کار می کنی
میگه : خفه شو من خودم زن دارم
**
به خاطر باخت ایران به کره و در اعتراض به این باخت،
نام یانگوم به گل محمدی تغییر یافت
**
یک معادله جالب:
از سن خودت 20 سال کم کن،
عدد باقیمانده را با 7 جمع کن،
اگه عدد زوج بود با 1 جمع کن و
اگه عدد فرد بود 1 رو ازش کم کن،
اگه از رنگهای تیره خوشت میاد عدد به دست آمده را ضرب در 3 کن
و اگه از رنگهای روشن خوشت میاد ضرب در 3/5 کن،
نتیجه نهایی را ولش کن،
حال خودت چطوره؟
1386,08,15
راههایی برای سادیسمی شدن
*
کل نوشته های تخته سیاه رو با دست پاک کنید.
*
به خروستون آب طلا بدید تا تخم طلا بزاره
ــ خطاب به بند قبل : آخه سادیسمی ، مگه خروس تخم میزاره ؟
ــ خطاب به بند بالا : بتوچه روانی ، مگه فضولی؟
*
به مادرتون بگید دلمه درست کنه ، بعد فقط برگهاشو بخورید.
*
توی کفش دوستتون یک قورباغه کوچولو بندازید تا وقتی کفشو پاش کرد ، قورباغه له بشه.
*
وقتی برا عیادت دوست بیمارتان به بیمارستان رفتید محکم بزنید پشتش و بهش بگید: پاشو یره برا مو ای فیلمارو در نیار..!
*
وقتی عیادت دوست مریض مشهدیتون رفتید ، جلوش شله بخورید و بگید : میدونم برات بده...
*
روز کارگر وقتی استاد اومد سر کلاس ، همه به احترام پاشید و بگید معلم عزیز روزت مبارک!
*
دست یه نابینا رو که برای رفتن به آن طرف خیابون ایستاده رو بگیرید و به طرف جوی آب راهنماییش کنید، بعد همچین بینا میشه که بیا و ببین.
*
بجای پنیر پیتزا پلاستیک فشرده تو پیتزا بریزید و شاهد خوردن آن توسط عزیزانتان باشید.
*
کتاب جدید استادتون رو بزارید تو سبزی فروشی محله ی استادتون تا وقتی میره سبزی بگیره ، سبزی فروش از صفحات اون کتاب برای بسته بندی سبزی استادتون استفاده کنه.
*
وقتی استاد ادبیاتتون کلی در مورد رزم رستم و سهراب صحبت کرد ازش بپرسید : استاد ، ما بالاخره نفهمیدیم سهراب زن بود یا مرد؟!!
*
وقتی همسرتون رفت آرایشگاه و به موها و اَبروانشون صفا دادن و اومدن جلو شوما و گفتند عزیزم ببین تغییری کردم یا نه؟ کمی نیگاش کنید و بگید : باز که مثل همیشه گند زدی به قیافت.
· صبح جمعه ساعت 6 (البته وقتی مدارس بازه) بروید بالا سر داداشتون و شتابان تکونش بدید و بگید: پاشو پاشو مدرست دیر شد.....
· وقتی که دوست باکلاستان جلو دخترهای دانشگاه کلاس گذاشت و شما و آن خانمهای باشخصیت رو به یه رستوران شیک دعوت کرد..هنگام خوردن ساندویچ ، ساندویچ رو یه جوری بجویید و جوری که همه دارن میبینند ، دستتون رو بکنید تو دهنتون و یواش بیرون بیارید و بگید اَه این پای موش تو ساندویچ چیکار میکرد؟؟؟
· وقتی که دختر همکلاسیتون اومد از دوستتون جزوه بگیره و اگه گفت آیا کامله و دوستتون هم پاسخ مثبت داد، شما بگید آره خیلی کامله ، من که خونده بودمش 8 شدم...!
1386,08,15
اس ام اس و جوک های روز
پلیس به ترکه: اینجا ماهیگیری قدغنه!!!
ترکه: ولی اینجا تابلو نزدین!!!
پلیس: نزدیم که نزدیم، زود باش از بالای اون آکواریوم بیا پایین
**
ترکه رو میبرن جهنم
داد می زنه: کمک ...کمک... جهنم آتیش گرفته
**
اگر خواستار مهاجرت به کانادا هستید
تا 30 سپتامبر با ما تماس بگیرید.....
دسته ی غاز های وحشی مهاجر
**
ترکا یه نفرو محکوم به اعدام در اتاق گاز می کنن .
وقتی می برنش می بینه اتاق سقف نداره .
میگه : این چه اتاق گازیه که سقف نداره ؟
ترکا می گن : کپسول گاز که خورد تو سرت می فهمی
OK
1386,08,15
جوک و جوک و باز هم جوک
ترکه 100 تومان تو صندوق صدقات میاندازه و سوار ماشینش میشه و 50 متر بالاتر تصادف میکنه و میمیره.
اون دنیا به خدا میگه من که 100 تومان تو صندوق انداختم .پس چرا مردم.خدا میگه ها 100 تومانیت گوشه نداشت.
______________________________________________________
1 بار 1 ترکه ادعای پیامبری میکنه بهش میگن خوب اسم کتابت چیه میگه کتاب ندارم جزوه میدم بنویسید.
______________________________________________________
به ترکه میکن راسته که ترک خره میکه والا یه جیزهایی میکن ولی ما زیر بار نمیریم.
______________________________________________________
ترکه یه روز سرد زمستون می بینه که یه اسب از
دهنش داره بخار در می یادمی ره جلوتر و می گه
جل الخالق ! پس اون اسب بخاری که می گن اینه؟؟!!
______________________________________________________
لره دوزاری سیاه پیدا میکنه، میره تلفن عمومی
گوشی رو برمیداره و میگه: الو آفریقا؟
______________________________________________________
ترکه تو مسابقة دو دوپینگ میکنه، ازقضا آخر میشه! رفقاش میپرسن:
بابا چرا آخر شدی؟میگه: آخه نمیخواستم بهم مشکوک شن!!!
______________________________________________________
ترکه داشته زنش رو به زور میکرده تو یخچال،
ازش میپرسن داری چی کار میکنی؟ میگه: میخوام فاسد نشه؟
______________________________________________________
ترکه می ره مسابقه قران ، نوبت اون که می شه
براش سوره بنی اسرائیل می افته
اونم از مسابقه انصراف می ده!!!
______________________________________________________
پدر پسرشو میگذاره دانشکده افسری،
رفیقاش بهش میگن: بابا اینکه درسش خوب بود،
کلانتری باز کنیم!!
______________________________________________________
ترکه میافته تو چاه، فامیلاش سند میگذارن درش میارن!!!
______________________________________________________
یارومیره راهپیمایی، میبینه شلوغه برمیگرده!!!
______________________________________________________
ترکه میره استادیوم تو ردربایسی گیرمی کنه به همه دست می ده
______________________________________________________
یک روزیک ترکه از تیرمیره بالاازمردادمیادپایین
______________________________________________________
یه روز1ترکه برق میگیردش به برق می گویدولم کن تا ولت کنم
______________________________________________________
به ترکه میگن به نظرتو ترک ترین خواننده کیه؟
میگه: حبیب می پرسن چرا؟
میگه اخه گیتار میزنه بعد میگه صدای دهل می یاد......
______________________________________________________
یه روز یه سوسکه میره جلوی آینه میگه : مشــکی رنگ عشقه
______________________________________________________
یک مرغ قرص اکس میخوره اسراییل میگیرتش چرا؟ چون میگه قدس.
______________________________________________________
میخه میره عروسی بس که قر میده پیچ میشه
______________________________________________________
خروسه پول نداشت زن بگیره میره گالینابلانکا میخره
______________________________________________________
به اندی میگن چه بستنی دوست دآری میگه:عروٍٍٍٍسکى عروسکى
______________________________________________________
ترکه زنشو می کشه میره مرحله بعد !!!
______________________________________________________
ترکه میافته تو دره، Game Over میشه!!
______________________________________________________
ترکه یک سکه میندازه هوا، شیر میاد، فرار میکنه!!
______________________________________________________
یکی میره شکار خرگوش، صدای هویج در میاره
______________________________________________________
یکی باباش میمیره میشه یتیم، مامانش میمیره میشه دوتیم ،
همه خانوادش میمیرن میشه تیم ملی...
______________________________________________________
به یکی میگن در روز چه نون هایی میخوری.میگه تافتون-لواش-سنگک.
بعد ازش میپرسن خب پس کی بربری میخوری؟
میگه پس فکر کردی این نون ها رو با چی میخورم
______________________________________________________
ترکه داشته راه میرفته خسته میشه شروع میکنه به دویدن!!!!!!
______________________________________________________
هر سال موقع قرعه کشی بانک یارومیرفته مشهد التماس امام رضا میکرده
که در قرعه کشی ماشین برنده بیشه اما هیچوقت هیچی برنده نمیشده.
دوباره پامیشه میره مشهد التماس تا ازشدت خستگی خوابش میبره.
امام رضا میاد به خوابش و میگه
بنده خدا اول یه حساب توی بانک باز کن بعد بیا سراغ من
______________________________________________________
یارو میره تو یخچال درو رو خودش میبنده! بهش میگن چیکار میکنی مرد مؤمن؟
میگه: ایلده میخوام ببینم این چراغش واقعاٌ خاموش میشه یا نه؟
______________________________________________________
یک روز به یک لاک پشت می گویند
چرا نماز نمی خوانی میگوید اخه لاک دارم
______________________________________________________
به یکی میگن با فرشاد جمله بساز میگه روح غضنفر شاد
______________________________________________________
یه روز ترکه میره اداره هواشناسی به یکی ازکارمنداش میگه
اقا امروزهواخیلی خوب بوددستتون درد نکنه"
______________________________________________________
یارو زنگ میزنه فلسطین، میبینه اشغاله!
______________________________________________________
ترکه میمیره، باباش رضایت نمیده!
___________________________________________________________________________________________________
یارو پرتقال خونی میخوره، ایدز میگیره!
______________________________________________________
ترکه میره خواستگاری، مادر- پدر دختره بهش جواب رد میدن،
میگن دختر ما داره درس میخونه. ترکه میگه:
ایشکال نداره، من میرم دو ساعت دیگه برمیگردم!!!
______________________________________________________
یارو میره مرغداری، جو میگیردش... تخم میکنه!!!
______________________________________________________
دو تا ترکه میرن سوراخ لایة اوزن رو بدوزن، خودشون میمونن اونور!!!
______________________________________________________
ترکه یه بسته هزار تومنی میشمره، 250 تومن کم میاره!!
______________________________________________________
ترکه سوار اتوبوس میشه، میره یک گوشه وامیسته
. راننده بهش میگه: آقا این همه صندلی خالی، چرا نمیشینی؟
ترکه میگه: حالا صبر کن، دو دقیقه دیگه همین یک ذره جا هم پیدا نمیشه!!!
______________________________________________________
ترکه از ساختمون ده طبقه میفته پایین، همه جمع میشن دورش،
ازش میپرسن: آقا چی شده؟ میگه: والله منم تازه رسیدم!!!
______________________________________________________
رفیق ترکه ازش میپرسه: غضنفر، پنجشنبه-جمعه کجا بودی؟
ترکه میگه: والله امام رضا طلبید، با بر و بچهها رفتیم شمال!!!
______________________________________________________
به یارو میگن یه معما بگو، میگه: اون چیه که درازه، زرده، موزه؟!!
______________________________________________________
از ترکه میرسن: اسمت چیه؟ میگه: حمزه، ولی توخونه شیش کوچولو صدام میکنن!
______________________________________________________اولی:راستی صابون حمام رو کی دزدیده؟
دومی::یه دزد کثیف!
______________________________________________________
اولی:اگه گفتی چرا بادکنک ها برای هم لطیفه تعریف نمی کنن؟
دومی:آخه می ترسن از خنده بترکن!
______________________________________________________
اولی:راستی چرا معلم شما عینک می زنه؟
دومی:چون دوست نداره چشمش به جمال ما روشن بشه!
______________________________________________________
یه روز یه جوجه اکس میخوره میگه جیکس جیکس
______________________________________________________
یه روز یه مگس می افته داخل سطل زیاله . میگه : منو این همه خوشبختی محاله , محاله
______________________________________________________
یه روز یه اصفهانی خودکارش تموم میشه ترک تحصبل میکنه
______________________________________________________
یه سوسکه نارنجک به کمرش میبنده میره زیره دمپایی!!!!!!!
_____________________________________________________
یارو میره حموم دستش به پشتش نمیرسه میره روی چهار پایه
______________________________________________________
یارو تو مانور شرکت میکنه، اسیر میشه
______________________________________________________
از ترکه میپرسن شما تهرانی هستین؟ میگه: نه چشماتون قشنگ میبینه
______________________________________________________
یارو تو اتوبوس یه دختره خوشگل رو میبینه، پیاده که میشه شماره اتوبوس رو بر میداره
1386,08,15
یک کوه جوک برای شما
برای دیدن تو ثانیه ها رو میشمارم ...... قربانت عزرائیل
وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه
به من بدهد. بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخشد!
ایرانیها را به چهار طریق می توان شناخت 1- زیر شلواری راه راه آبی دارند 2- وقتی بستی لیوانی را باز می کنند درش را لیس میزنند 3- هر بار که یک قلوپ نوشابه میخورند به شیشه نگاه می کنند 4- تو چهارچوب در وا می ایستند و میگند بفرمایید تو
چراغ دستشویی یارو خاموش میشه. یارو میگه : اههههههه بازم بایداز حفظ برینم!!!
دعای دختر مجرد :اللهم عجل فی ازدواجنا و تکمیل دیننا وارزقنا زوجا الذی رفیعا مدرکا و رشیدا قدا و مالا کثیرا و بیتا مستقلا و سیاره البرشیا
دعای پسر مجرد: اللهم ارزقنا حوریا تک دانه و کم توقعا و والدینها رو به موتا و جهیزیتها کامله و کدبانوا فی اامور المنزل و تسلیما لخشمنا و خدمتنا
یارو اسیر آدمخورا میشه.میندازندش تو دیگ باهاش آش درست کن . یارو میخندیده.بش میگن تو داری مییری چرا میخندی؟ میگه شاشیدم تو آشتون
یارو دل درد داشت رفت دکتر.دکتر یه ظرف کوچیک بهش داد و گفت :فردا تو این مدفوعت رو بریز بیار. یارو فرداش با یه سطل پر ان رفت پیش دکتر . دکتر گفت این چیه ، چرا اینقدر زیاد . گفت : آقای دکتر گفتم شاید تعارف میکنی
یارو سر سفره داد میزنه: نون بربری بیارین، نون بربری بیارین! میگن چی شده؟ میگه: آب تو گلوم گیر کرده
اصفهانیه به پسرش میگه: برو برای ناهار از خونه همسایه دو تا نون بگیر، پسره میره و برمیگرده میگه: بابا همسایه نون نداد، اصفهانیه شاکی میشه و میگه: اه اه، خاک بر سر خسیسش کنن، برو از توی یخچال خودمون دوتا نون بیار
چند جمع و تفریق دانشجویی 1- یک دانشجوی پسر + یک دانشجوی پسر= انتظار برای دو دانشجوی دیگر جهت جور شدن پایه حکم 2- یک دانشجوی دختر+ یک دانشجوی پسر = عشقولانه 3- یک دانشجوی دختر+ یکدانشجوی دختر = غیبت از یک دانشجوی دختر یا پسر دیگر 4- دو دانشجوی پسر +یک دانشجوی پسر = انتظار برای یک دانشجوی دیگر جهت جور شدن پایه حکم 5- دو دانشجوی پسر + دو دانشجوی پسر = حکم 6- بیست و سه دانشجوی دختر + هفت دانشجوی پسر = کلاس
یارو گوشش سرخ میشه ازش میپرسن چی شده؟میگه چش خورده. میگن چی؟میگه چش خورده ,چش. بابا چش شلوار رو میگم
تست کنکور هنر: اولین هنری که پس از دیدن چهره آرایش کرده دختران امروزی به ذهن شما متبادر میشود چیست؟ الف: مینیاتور. ب: صافکاری، بتونه کاری و نقاشی اتومبیل!!!! ج: دوپینگ!!!! د: من به ناموس مردم نگاه نمیکنم
یارو میره امامزاده میبینه خیلی شلوغه میگه بابا شلوغ نکنین اون دفعه شلوغ کردین حاجتها قاطی پاطی شد من حامله شدم!!!!!!!!
تو قزوین زلزله میاد یه بچه از سقف میفته قزوینیه میگه آخ جون هنوز زلزله نشده کمکهای مردمی رسید
به یارو میگن 12 فروردین چه روزیه؟
میگه روزیه که مردم میرن به دشت و صحرا جا میگیرن برای فرداش
یه یارو کلی درس میخونه قاضی میشه یه پرونده میزارن جلوش میگن حکم چیه میگه خشت
یک اصفهانی توی مسابقه ی رالی مسافر کشی میکنه!!!!!!!!
یارو جوراب میخره براش بزرگ بوده پنبه میزاره جلوش
خانم ها مثل رادیو هستند : هر چی می خواهند می گویند ولی هر چه بگویی نمی شنوند. خانم ها مثل شبکه اینترنت هستند : از هر موضوعی یک فایل اطلاعاتی دارند. خانم هامثل چسب دوقلو هستند : اگر دستشان با گوشی تلفن مخلوط شد, دیگر باید سیم را برید. خانم ها مثل موتور گازی هستند : پر سر و صدا , کم سرعت , کم طاقت خانم ها مثل رعد و برق هستند : اول برق چشمهاشون می رسه , بعد رعد صداشون. خانم ها مثل لیمو شیرین هستند : اول شیرین و بعد تلخ می شوند. خانم ها مثل موبایل هستند : هر وقت کاری مهم پیش می آید در دسترس نیستند. خانم ها مثل گچ هستند : اگر چند دقیقه مدارا کنید آنچنان سخت می شوند که هیچ شکلی نمی گیرند. خانم ها مثل کنتو ر برق هستند : هر از چند سالی یکبار سن آنها صفر می شود. خانم مثل فلزیاب هستند : هرگاه از نزدیکی طلافروشی رد می شوند عکس العمل نشان می دهند
قزوینیه برنج تبرک می خره گونی رو باز می کنه می گه: پس حمیدش کو
به یارو میگن: اگه آب نبود چه اتفاقی میافتاد؟ میگه: ما شنا یاد نمیگرفتیم در نتیجه غرق میشدیم
یارو میره تلویزیون میخره بعد بر میگرده ?کنترلشو میده به صاحب مغازه و میگه اقا این ماشین حساب همراش بود بگیر حرومی به ما نمیاد
مجموعه نوشته های پشت تریلی های جاده::::::::1-به حرمت اشک مادر توبه کردم --2 -دانی که چرا راز نهان با تو نگفتم / طوطی صفتی طاقت اسرار نداری --3 -بوق نزن شاگردم خوابه --4 -بی تو هرگز............باتو؟؟؟؟عمرا-- 5 -از عشق تو لیلی...........رفتم زیر تریلی(واسه گریسکاری) --6 -اگه می تونی این تابلو رو بخونی یعنی فاصلت خیلی کمه فاصله رو رعایت کن -7-- دنبالم نیا اسیرم می شی-- 8 -گشتم نبود ............نگرد نیست-- 9 -سر پایینی برنده سر بالایی شرمنده
غضنفر مسجد می سازه، هر کاری میکنه میبینه کسی نمیاد اونجا نماز بخونه! یه تابلو میزنه رو سردر مسجد و مینویسه: نماز صبح، یک رکعت، بدون وضو!
خونه اصفهانی آتیش میگیره اس ام اس میده آتشنشانی میگیه به این شماره ی که افتاد زنگ بزانین تا بگم آدرس ام کجاست
به یارو میگن چرا جورابات یه لنگش آبی یکی قرمز ؟ میگه والا نمیدونم بدبختی اینه که یه جفت دیگه هم تو خونه دارم همین طوری
یه روز یارو میره عروسی تو عروسی برف شادی میزنن یارو سرمامیخوره
مرد دلالی میخواست به یک روستایی ماشین بفروشد ، برای این که نظر او را جلب کند گفت: ببینی که چقدر مسخره به نظر می آید که شما سوار بر یک گاری وارد شهر می شوید.
روستایی گفت: از ان مسخره تر این است که سعی کنم از یک اتومبیل شیر بدوشم
یه یارو میره مشهد پابوس آقا . دم در یه دختر خیلی خوشکلا می بینه .دنبالش میره . می بینه دختره میره زری را می گیره میگه :آقا به من پدر و مادر خوب دادی خدا را شکر به ما پول دادی اونم شکربه من زیبایی دادی اونم آقا جان شکرت . حالا ازت یه شوهر خیلی خوب میخوام یه هو یارو خودشا میندازه جلو میگه : خوب باشه هول نده آقا جان دارم میرم جلو دیگه!
یارو روحش بالا میره لای پنکه سقف گیر میکنه
یارو میمیره باباش رضایت نمیده
یارو ماشینش توبرف گیر میکنه زنجیر نداشته سینه میزنه
به یارو می گن اینقدر جوک می سازن درباره ی شما ناراحت نمی شی؟؟
یارو می گه اینا برای شما جوکه برای ما یه خاطرست
به یه یارو میگن:آقا شما فارس هستید؟یارو میگه:-خواهش میکنم چشماتون قشنگ می بینه.
اردبیل زلزله میاد، یارو زنگ میزنه مسئولیتش رو بر عهده میگیره
یارو باخداقهربوده.می خواسته نامه بنویسه.بالای نامه می نویسه:به نام بعضی ها!!
یارو باخداقهربوده.می خواسته نمازبخونه.میگه دورکعت نمازبجامی آورم وبه هیچکس هیچ ربطی نداره!
یه روز یه یارو میره خواستگاری.پدر عروس میگه عروس میخواد درس بخونه.یارو میگه مشکلی نداره.میرم یک ساعت دیگه میام!
به یارو میگن بچت رکورد شکسته میگه گه خورده من که پولشو نمیدم!!!
یارو دیش ماهواره می زاره رو پشت بوم روش می نویسه کولر
یارو از یکی میپرسه قبله کدوم طرفه؟! یارو نشونش میده، یارو میگه: باید خیلی برم؟!!!
تو اردبیل در روز میلاد حضرت علی(ع) به هرکس اسمش میـلاد بـوده هـدیه دادند
یارو پدرش آتیش می گیره جو می گیردش سه بار از روش می پره.
اصفهانی قرص اکس می خوره سوار ماشین می شه. دو نفر حساب می کنه.
یارو داشت یه اسب رو با حسرت نگاه می کرد ازش می پرسن چته ؟ میگه کاش تحصیلاتمو ادامه داده بودم
به یارو میگن کامپیوتر بلدی؟ میگه:آره . بهش میگن خوب روشن کن . میگه: نه دیگه در این حد
یارو میره حج ازش میپرسن چطور بود؟ میگه خیلی سنگ خورد تو سرم ولی بالاخره بوسیدمش.
میخواستن یارو رو شکنجه روحی بدن، میفرستنش تو یک اتاق گرد، میگن برو یک گوشه بشین
یارو صبح از در خونه میاد بیرون، میبینه سر کوچه یک پوست موز افتاده، با خودش میگه: ای داد بیداد، باز امروز قراره یک زمینی بخوریم
یارو آخر عمری بچه هاش رو جمع میکنه به هر کدوم یه تیکه چوب میده میگه بشکونین. می شکونن به هرکی 5 تا دسته بیل میده میگه بشکونین. می شکونن. به هر کی 10 تا دسته بیل میده میگه بشکونین میشکونن. به هر کی یه بسته دسته بیل میده میگه بشکونین می شکونن. میگه حیف که خرین؛ وگرنه نصیحتتون میکردم
آبادانیه میرسه به رفیقش، میگه: کاکا شنیدی آبادان 12 ریشتر زلزله اومده؟! رفیقش میگه: ای بابا، یعنی آبادان با خاک یکسان شده؟ آبادانیه میگه: به! چی میگی کاکا! مگه بچهها گذاشتن
یارو اسم بچه شو میزاره حسین بعد هر ۲ دقیقه یه بار ازش میپرسه تشنت نیست
یارو جلو دختره میخوره زمین , میگه حرکتو داشتی
یارو می ره پیش اخونده می گه حاج اقا با کفش می شه نماز خوند؟ اخونده می گه نه جانم نمی شه. یارو می گه ولی من خوندم ... شد
یارو از باجه تلفن میاد بیرون یکی بهش میگه سالمه ؟ یارو میگه سالمه ولی آفتابه نداره
یه روز یارو یه پلیس میکشه بعد زنگ میزنه 110 میگه حالا شدین 109 تا
به یارو میگن با سی دی جمله بساز. میگه چوسیدی میگن نه به سی دی صوتی جمله بساز میگه گوزیدی
یه روز یه یارو میره خواستگاری دختره سیبیل داشته یارو میگه چرا شما سیبیل دارید دختره میزنه زیر گریه یارو می خواسته دلداریش بده میگه مرد که گریه نمیکنه
یه بار یه یارو داشته شنا میکرده آهنگ تایتانیک میذارن غرق میشه
یارو یه پارچه میبره خیاطی میگه برام کت و شلوار بدوزیارو میگه باشه. بعد یارو میگه فردا که اومدم نگی چرخم خراب بود,سوزن چرخم شکست ,برق رفت,اصلا بده نمیخوام بدوزی
یه کوره می ره آشپزخونه، دستش می خوره به رنده، می گه: این چرت و پرت ها چیه این جا نوشتن!
یارو پلیس مخفی میشه الان 3 ساله کسی نمیدونه کجاست
به یارو میگن محبوب ترین تیم فوتبال تو چیه , میگه قربون جدش برم آ سید میلا
یارو زنش رو میکشه، میره مرحلة بعد
یارو میخوره زمین، کمونه میکنه
از شخصی می پرسند «چرا قرص هایت را سر وقت نمی خوری؟»
پاسخ می دهد: «می خواهم میکروب ها را غافلگیر کنم.»
یارو میرسه به یه هیئت, از یکی جلو در میپرسه, آقا اینها این تو چی کار میکنن؟ یارو میگه: اینها ده روز سینه میزنن! یارو میگه: ای بابا, ایلده کنترات بده 3 روزه میزنیم!!
یه جایی جشن بوده، یارو همینجوری میره تو و شروع میکنه به رقصیدن و بخور بخور. یکی ازش میپرسه: ببخشید! شما رو کی دعوت کرده؟
یارو میگه: من از خونواده عروسم. یارو میگه: ببخشید، ولی اینجا جشن تولده!!!
تلویزیون داشته گل خداداد عزیزی رو به استرالیا نشون میداده، یارو تماشا میکرده. دو سه بار که صحنه آهسته گل رو نشون میدن، یارو شاکی میشه، میگه: حالا اونقدر نشون بده تا یه دفعه اون دروازه بان بگیردش!!!
یارو یه بسته هزار تومنی میشمره، 250 تومن کم میاره!!
یارو مجری مسابقه بیست سوالی میشه، یارو ازش میپرسه، جانداره؟ میگه: نه.
میپرسه: تو جیب جا میشه؟ یارو کلی فکر میکنه، بعد میگه: تو جیب جا میشه اما اگه تو جیبت بریزی، جیبت ماستی میشه!!!
یارو زنگ میزنه خونه رفیقش میگه: غضنفر! من لهجی دارم؟
رفیقش میگه: آره! میگه: پس گحط کن دوباره میگیرم!!
یارو میره زیر ماشین، رفقاش با دمپایی میزنن درش میارن!!!
تو تبریز حکومت نظامی بوده، یارو سروانه به سربازش میگه که تو اینجا کشیک بده، از هفت شب به بعد هرکیو تو خیابون دیدی در جا بزنش. حرفش که تموم میشه، تا میاد بره سوار ماشینش شه، میبینه صدای گلوله اومد. برمیگرده میبینه سربازه زده یک بدبختی رو کشته! داد میزنه: احمق! الان که تازه ساعت پنج بعد از ظهره! سربازه میگه: ایلده قربان این یک آدرسی پرسید که عمراٌ تا ساعت نه شب هم پیداش نمیکرد!!!
یارو داشته رادیو پیام گوش میداده، گزارشگره میگفته: راه بهارستان به امام حسین بستهاست، راه انقلاب هم به امام حسین بستهاست...
یارو میگه: باشه بابا بستس که بستس، دیگه چرا هی قسم میخوری؟!!
یارو با دوست دخترش میره کافی شاپ ، گارسون میاد میگه : چی میل دارید براتون بیارم؟ دختره میگه : دوتا کافه گلاسه لطفاً . یارو با عجله میگه : دوتا هم واسه من بیارین
یارو میخواسته آتش نشان بشه. توی آزمون استخدامی ازش میپرسند اگر جنگل آتش بگیره و اون اطراف آب نباشه چه کار میکنی؟ یارو میگه: هیچی تیمّم میکنیم
غضنفر میره دستشوئی زنانه میگیرنش میگن کوری نمیبینی زنونست ؟ میگه من چکار کنم اونجا نوشته زنا نه ، اونطرف هم نوشته مردا نه
یارو می ره و در یخچال رو باز می کنه و می بینه: ژله هه داره مثل بید می لرزه، بهش می گه: نترس میخوام پنیر بخورم
یارو به دیواره اتاقش عکس یه گوره خر زده بودیه روز دوستش بهش میگه این عکی کیه زدی به دیواره اتاقت میگه عکس بابامه موقعی که تو یوونتوس بازی میکرد
یارو تصادف میکنه، ملت علاف میریزن دورش و شروع میکنن نظر کارشناسی دادن. بالاخره بعد یک مدت افسر راهنمایی میاد، منتها اونقدر ملت هرکدوم واسه خودشون چرت و پرت میگفتن که صدای افسره به جایی نمیرسیده. یارو شاکی میشه، داد میزنه: ساکت.. ساکت... ایلده دیگه اینجا کسی جز جناب سروان حق گه خوردن نداره!
به غضنفر گفتند: ۱۷ شهریور چه روزیه؟ کمی فکر کرد و گفت: فکر می کنم ۱۵ خرداد باشه
یارو عینکش را دور دستش چرخاند و بعد به چشمش زد، سرش گیج رفت، نزدیک بود بیفته
دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن، دیگه هروقت هرجا یک خراب کاریی میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاکی میشن، میرن پیش کشیشِ محل، میگن: تورو خدا یکم این بچههای مارو نصیحت کنید، پدر مارو درآوردن. کشیشه میگه: باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیده، باید یکی یکی بیاریدشون. خلاصه اول داداش کوچیکه رو میارن، کشیشه ازش میپرسه: پسرم، میدونی خدا کجاست؟ پسره جوابشو نمیده، همین جور در و دیوار ر و نگاه میکنه. باز یارو میپرسه: پسرجان، میدونی خدا کجاست؟ دوباره پسره به روش نمیاره. خلاصه دو سه بار کشیشه همینو میپرسه و پسره هم بروش نمیاره، آخر کشیشه شاکی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا کجاست؟! پسره میزنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش میبنده. داداش بزرگه ازش میپرسه: چی شده؟ پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فکر میکنن ما برش داشتیم
یارو زنگ میزنه 118، میگه: ببخشید شماره تلفن غضنفر رو دارین؟! یارو میگه: نه. یارو میگه: پس من میخونم یادداشت کنین
یارو تو جهنم بوده ...یه روز میره دم در بهشت در میزنه میگه ... ببخشید یخ دارید ؟ میگن داریم ولی نمیدیم ...میگه باشه اشکال نداره اما فردا نیاید بگید آب جوش بدید ها ... !!!
یارو برف پاکن ماشین میزنه هیپنوتیزم میشه.
یارو داروخونه داشته، یک روز جلو در مغازه بزرگ مینویسه: سوسک کش جدید رسید! خلاصه بعد یک مدت یک بابایی میاد تو میگه: ببخشید، جریان این سوسککش جدید چیه؟ این خونة ما رو سوسک سر گرفته. یارو میگه: این دارو خیلی جدیده و بازدهیش هم تضمینیه. شما این دارو رو میریزید تو یک قطره چکون، بعد کشیک میکشید تا سو! 7;کها رو بگیرید. هر سوسک رو که گرفتید، در روز سه نوبت (صبح و ظهر و شب) تو هر چشمش دو قطره ازین دارو میچکونید، بعد از یک مدت سوسکها کور میشن و خودشون از گشنگی میمیرن! یارو کف میکنه، میگه: خوب آخه اگه سوسکها رو بگیریم که همونجا درجا میکشیمشون! یارو میره تو فکر، بعد یک مدت میگه: آره خوب، ازون راهم مِشِه!
به یارو میگن ۱۲ امام رو میشناسی؟ میگه آره. میگن خوب نام ببر؟ میگه اونجوری که نه. اگه ببینمشون میشناسم!
بچه اصفهانیه به باباش می گه : بابا چرا ما هم مثل بقیه مردم سوار کشتی نمی شیم ؟!! باباش می گه : خفه شو بچه شنا تو بکن . 2 ساعت دیگه می رسیم به جزیره .
یه روز یه اصفهانیه توی یکی از پادگانهای تهران خدمت می کرده . بچه تهرونی ها برای اینکه اونو اذیت بکنند توی غذایش توف می کردند و اون هیچ چی نمی گفت بعد از چند روز تهرونی ها قرار میگزارند که باهاش دوست بشوند اصفهانیه میگه از کی میخواهید با من دوست بشوید میگند از فردا اصفهانیه هم میگه من هم از فردا نمیشاشم توی سماور
یه روز یه غضنفر تو جوی اب تف میکنه... میدو دنبالش تاپاش رو روش بزاره
به هخا میگن: چرا ماشینت را از پلاکش شروع میکنی به شستن؟ یارو میگه: یه دفعه از سقف شروع کردم به شستن رسیدم به پلاکش دیدم که ماشین خودم نبود.
غضنفر یخچال فریزر امرسان را فردای روزی که خریده بود برد پس داد. ازش پرسیدند: چرا پس میدی؟گفت: آخه هر چی با برو بچه ها تا صبح نشستیم پاش و براش دست زدی، برامون نرقصید
یارو صبح میره در مغازش میگه بسم ا... رحمان رحیم کرکره رو میده بالا!! میبینه همه چیزو بردن!! کرکره رو میده پایین میگه صدق ا... علی العظیم!!
یارو رو برق 3 فاز می گیره پرت می کنه بلند می شه می گه : اگه مردین یه فاز یه فاز بیاین جلو
یارو می ره مهمونی بهش می گن راحت باش، می گوزه!!!!
به یارو می گن عروسی پسرت کی هست؟ میگه: این دوشنبه نه . چهارشنبه بعدی
به غضنفر میگن با ریسمان جمله بساز... می گه می تونم انگلیسی بگم؟ می گن: بابا ایول بگو.. غضنفر می گه:نو ریسمان تو پیجینگ
یارو لوله تفنگ رو گذاشته بود روی شقیقه یارو میگه تکون نخور والا با لگد میزنمت
شیطون اکس میزنه همه رو براه راست هدایت میکنه
یه یارو میمیره جوک تموم میشه
دقیقه ها بود که نشسته بودم و امدنت را لحضه شوماری میکردم .باد شمیم حضورت را پیام اورد..من زردشودم..سرخ شودم..تا اینکه تو اومدی من سیفون را کشیدم و اب تو را برد
امام جمعه اردبیل توی خطبههای نماز گفت: این لطف خدا بود که آمریکا در بازیهای آسیایی حتی یک مدال هم نیاورد
یارو توی اتوبوس پر جمعیت پیله کرده بود به راننده و در گوش راننده حرف می زد. راننده مرتب بهش می گفت: برو بشین سر جات. آخرش مسافرها به راننده می گن: آقای راننده به حرفش گوش کن شاید کاری داره. راننده می گه: نه بابا اومده به من می گه: چپ کن یه کم بخندیم!
از یه نفر تو سفارت آمریکا می پرسن اسمت چیه؟ می گه : POWER GOD NEW DAYS
می پرسن معنیش چیه؟ می گه: قدرت الله نوروزی!
یارو رادیولوژیست می شه. از یه بیمار عکس می گیره. بعد بهش می گه: متاسفانه عکس شما نشون می داد که چند تا از دنده هاتون شکسته. ولی اصلا نگران نباشید، من خودم با Photoshop درستش کردم!
یه معتاد 2 تا سیگار تو دهنش گرفته بود داشت می کشید ازش میپرسن چرا 2 تا سیگار می کشی میگه یکی واسه خودم یکی هم از طرف دوستم که زندونه بعد از یه مدتی می بینن همون معتاد یه دونه سیگار می کشه بهش میگن حتما دوستت از زندان آزاد شده میگه نه خودم ترک کردم!
یارو به زنش میگه اگه بچمون پسر بود اسم بابای منو میذاریم، اگه دختر بود اسم بابای تو رو!
دو تا اصفهانی دراز کشیده بودند یکیشون داشته خمیازه می کشیده اون یکی میگه داداش تا دهنت بازه لطفا این اصغر ما رو هم صدا بزن!
یارو ریش پروفسوری داشته، میره پیش رفیقاش و میگه: هر سوالی دارین امروز بپرسین، فردا میخوام ریش هامو بزنم!
یارو یه سگ فلج داشته، هر وقت دزد میومده، سگه رو می گذاشته توی فرغون و دنبال دزده میدویده!
یه روز به یکی میگن دیوید بکهام رو می شناسی؟ میگه آره بابا! سر کوچمون تعویض روغنی داره!
به یارو میگن با جیش جمله بساز میگه علی با آبجیش رفت سینما. می گن خره منظورمون شاش بود: می گه خب با داداشاش رفت!
به یارو میگن چی شد که زن گرفتی؟ میگه راستش ما دیدیم تو زندگی هیچی نشدیم، گفتیم لااقل داماد بشیم
به بنده خدا میگن: سبز لیمویی رو توصیف کن. میگه: شما آبی آسمانی رو در نظر بگیر، جیش کن توش!
یارو تو مشهد بچش گم میشه نذر می کنه و میگه: یا امام رضا دستم به دامنت، بچم پیدا بشه، دیگه غلط کنم بیام مشهد!
یارو را چگونه برای همیشه میشود سر کار گذاشت؟ در دو روی یک کاغذ مینویسم: «لطفاً بچرخانید»
یارو میره خواستگاری، بابای عروس بهش میگه اون گلی که زدی به یقت خارش اذیتت نمی کنه؟ یارو میگه خارش که نه، ولی گلدونش که تو شلوارمه خیلی اذیتم می کنه!
مردهای مجرد کمتر از مردهای متاهل عمر می کنند. اما مردهای متاهل بسیار بیشتر از مردهای مجرد آرزوی مرگ می کنند
1386,08,15
سوتی های برنامه های زنده تلویزیون
چند سال پیش توی یه برنامه زنده شبکه تهران (فکر کنم شبهای تهران بود) احمدزاده بعد از اینکه یکی مسابقه رو برد گفت: هدیه ای به رسم امانت به شما میدیم!
یکی دو هفته پیش این پسره (امیرمحمد) به عمو پورنگ گفته بذار یه ماچ از لبات بگیرم و پورنگ هم سرخابی شده!
توی اخبار سراسری بود که آقای بابان همراه همکار خانومش میخواست خداحافظی کنه گفت: به همراه خانمم از شما خداحافظی می کنم!
برنامهی صبح ایرانی رادیو سراسری که از ساعت ۶ و خورده ای صبح شروع میشه یک مجری خانم داره به اسم قلع ریز یا مشابه اون که یه روز، گفتند: یک خبر جالب میخوام براتون بخونم، تو اینترنت میگشتم (!) این خبر رو دیدم که نوشته یک پیرمرد به مدت ۵۰ سال بالای درخت زندگی کرده و بعد فرمودند که: شوخی نیست، طرف ۵ قرن بالای درخت بوده!
یه تبلیغی جدیدا تو تلویزیون نشون میده که ظاهرا مال یک شرکت آموزش کنکور به اسم " تست قرمز " هست ... خلاصه یه پسره رو نشون میده که کتابای اینا رو می خونه بعد میره سر جلسه با خیال راحت تست میزنه ...فقط یه نکته ای هست ... این پسره سر جلسه کنکور فقط یه پاسخ نامه دستشه ... هیچ پرسش نامه ای وجود نداره ...!
یکی از برنامه های زنده شبانه چند سال قبل بود که تو شبکه تهران پخش می شد و احمدزاده و حسینی مجریاش بودن. خسرو شایگان (دوبلور) تلفنی باهاشون تماس گرفته بود و اینا هم گیر داده بودن که یه آهنگی رو که معمولا زمزمه میکنی بخون. هرچی این بنده خدا می گفت الآن چیزی یادم نیست ول کن نبودن که یه دفعه شروع کرد به خوندن : مرا ببوس ...! مرا ببوس ... اون دو تا هم که دستپاچه شده بودن فورا گفتن به به چه صدای خوبی! حالا میرسیم سر سوال بعد و هر جور بود نذاشتن بقیشو بخونه.
یه بارم تو برنامه کودک (حالا همه فکر میکنن من برنامه کودک می بینم) عمو پورنگ اجرا می کرده مسابقه تلفنی بوده یه دختره زنگ زده بوده ، پورنگ بهش میگه بابا خونه هست باهاش صحبت کنم میگه هست ولی حمومه ، میگه مامان چه طور ؟ میگه مامانمم حمومه !!!
یه خاطره دیگه از عمو پورنگ
یه صدای دخترونه
- الو ؟
- الو ؟
- سلام
- سلام
- خوبی
- مرسی . عمو پورنگ ؟
- جانم ؟
- من خیلی دوستتون دارم
- منم خیلی دوستت دارم عزیزم . اسمت چیه ؟
- کتایون
- کتایون ؟ خوبی ؟
- بله
- کتایون ؟ من ازت سوال می پرسم . تو بگو کتایون . باشه ؟
- باشه
- کی از همه بهتره ؟
- کتایون
- کی تو کارا به مامان کمک می کنه ؟
- کتایون
- کیه که مامان دوستش داره ؟
- کتایون
- کیه که بابا وقتی از در میاد ماچش می کنه ؟
- مامان
بازی پرسپولیس - ابومسلم بود بین دو نیمه زنگ زدن به فنایی برای مسایل داوری و اینا فنایی گفت : قبل از هر چیز اجازه بدین فرارسیدن ماه محرم رو خدمت شما و بینندگان تبریک عرض کنم
1386,08,15
جوک های بامزه
یکی جبهه بوده از هر طرف خمپاره می یومده .یکی داد می زنه می گه : سنکر بگیرید .یارو از اون ور می گه : واسه من بربری بگیرید
یه خبر خوب . اگه 2 روز دیگه صبر کنی تو هم می تونی برقصی . البوم جدید اندی تا پس فردا به بازار می یاد: مونگولا باید برقصند
فیلم های در حال ساخت جام جهانی: 1 پت و مت با بازیه میرزاپور و رحمان رضایی 2 تام و جری با هنرمندی فیگو و کعبی 3 2قلوهای افسانه ای با بازیه برانکو و چلنگر 4 زندگی پیامبران با حضور افتخاریه علی دایی در نقش حضرت نوح
12می دونی یه اصفهانی رو چه جوری شکنجه می دن؟ می بندنش به تیر چراغ برق می گن کوچه بغلی شام می دن
یه فارس چاق جلو دوستاش می ره رو ترازو واسه اینکه ضایع نشه شکمش رو می ده تو
فارسه می ره دکتر می گه من شبا خواب می بینم با خرا فوتبال بازی می کنم. دکتر می گه بیلا این قرصا رو بخور می گه: می شه از فردا بخورم امشب فیناله
تهرانیه داشت واسه ابادانیه لاف می زد که من یه سگ دارم وقتی می خواد بیاد تو خونه در می زنه. ابادانیه گفت : ولک مگه کلید نداره؟!!!
می دونید فرق سوزن با کاه چیه؟
.......
.......
......
........
......
همیشه که جواب این زیر نیست یه بار مغز پوک خودتو به کار بنداز
به فارسه می گن علی یارت . می گه یار خودتون ما تیم مون تکمیله
به یکی می گن ساعت چنده؟ می گه 10 می گن دقیق بگو؟ می گه: ۵:۳۰
قارسه سال ها درس می خونه می شه قاضی اولین جلسه دادگاه می گن: حکم کن می گه: پیک
وقتی اومدم چونان حالتو می گیرم که نفست بند بیاد از ترس پاهات بلرزه همچین آبروت رو می برم که سرتو بالا نگیری بچه سوسول من قبض موبایلتم
فارسه داشته تو دریا غرق می شده هر بار که می رفته پایین اب می خورده می یومده بالا می گفته:سلام بر حسین
به فارسه می گن:دنیا چقدر خر تو خر شده .می گه:اره والا ای گفتی من 3 بار رفتم سربازی هیچ کس نفهمید
در زندگی راه های زیادی به ازادی وجود دارد فقط باید بهای ان را پرداخت...............از رسالت 500 تومان. از انقلاب 300تومان..............
یک فارسه چگونه یک پرنده را می کشد؟ ان را از بالای یک صخره به پایین پرتاب می کند
اصفهانیه سوار تاکسی میشه، آخر مسیر به راننده میگه: حاج آقا کرایه ما چقدر شدس؟ یارو میگه: 50 تومن. اصفهانیه میگه: چه خبرس؟! اولندش که 40تومن بیشتر نیمیشد، بعدشم من 30تومن بیشتر ندارم، حالا فعلا این 20 تومنو بگیر... یارو پولو میگیره، میشمره میبینه 10 تومنه!
لره میره مکه. وقتی برمیگرده رفقاش میپرسن: تعریف کن چجوریا بود؟ لره میگه: ایلده باز خدا نبود، ملت همه تو حیاط ولو بودن!
رشتی یک سکه میندازه هوا، شیر میاد، فرار میکنه!
یارو تلویزیون رو روشن میکنه. کانال 1: قرآن. کانال 2: قرآن. کانال 3: قرآن. کانال 4: قرآن. کانال 5: قرآن. کانال 6: قرآن. پا میشه تلویزیون رو میبوسه میذاره رو طاقچه!
یه روز یه مرده پشت موتور گازی نشسته بوده و هی از یه بنز جلو میزده... راننده بنز عصبانی میشه و میزنه کنار و به موتوری میگه: آقا تو چطور از من جلو میزدی؟ مرده میگه: ببخشید... کش شلوارم به آینه بغل شما گیر کرده بود!
به یارو میگن نظرت راجب آتروپات چیه؟ میگه خوبه ولی یخمک خوشمزه تره!
یه روز یه نفر از کنار جاده ای رد میشده که میشنوه یه چوپون داره نی میزنه. یارو از ریتم نی زدن میفهمه که چوپونه لره پس میره جلو و میخواد سربه سر چوپونه بذاره و بهش میگه:آی چوپون اگه بگم از چه طایفه ای هستی حاضری یکی از گوسفنداتو بمن بدی؟چوپان ساده دل هم میگه :آره یارو میگه:تو لری.چوپونه میگه باشه تو شرطو بردی هر کدوم از گوسفندا رو که میخوای سوا کن ببر. طرف هم یکی از درشتاشو سوا میکنه میخواد ببره که چوپونه میگه:عمو اگه من بگم تو از چه طایفه ای هستی حاضری هرچی رو که برداشتی پس بدی؟طرف میگه:آره خوب بگو ..چوپونه میگه:تو لری.لره میگه:آره اما تو از کجا فهمیدی؟ چوپونه میگه:آخه اونی که سوا کردی سگ گله اس نه گوسفند
1386,08,15
25 دقیقه به رفتن داستانی از شل سیلور استاین
چوبه ی دار برپا می کنند، بیرون سلولم.
25 دقیقه وقت دارم.
25 دقیقه ی دیگر در جهنم خواهم بود.
24 دقیقه وقت دارم.
آخرین غذای من کمی لوبیاست.
23 دقیقه مانده است.
به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا به همه ی آنها.
آه... 21 دقیقه ی دیگر باید بروم.
به شهردار تلفن می کنم، رفته ناهار بخورد.
بیست دقیقه ی دیگر باقی است.
کلانتر می گوید: «پسر، می خواهم مردنت را ببینم.»
نوزده دقیقه مانده است.
به صورتش نگاه می کنم و می خندم ... به چشم هایش تف می کنم.
هیجده دقیقه وقت دارم.
رئیس زندان را صدا می زنم تا بیاید و به حرفهایم گوش بدهد.
هفده دقیقه باقی است.
می گوید: «یک هفته، نه، سه هقته ی دیگر خبرم کن.
حالا فقط شانزده دقیقه وقت داری.»
وکیلم می گوید: «متأسفانه نتوانستم برایت کاری انجام بدهم.»
م م م م ... پانزده دقیقه مانده است.
اشکالی ندارد، اگر خیلی ناراحتی بیا جایت را با من عوض کن.
چهارده دقیقه وقت دارم.
پدر روحانی می آید تا روحم را نجات دهد،
در این سیزده دقیقه ی باقی مانده.
از آتش و سوختن می گوید، اما من احساس می کنم که سخت سردم
است.
دوازده دقیقهی دیگر وقت دارم.
چوبهی دار را آزمایش می کنند. پشتم می لرزد.
یازده دقیقه وقت دارم.
چوبه ی دار عالی است و کارش حرف ندارد.
ده دقیقه ی دیگر وقت دارم.
منتظرم که عفوم کنند... آزادم کنند.
در این نه دقیقه ای که باقی مانده.
اما این که فیلم سینمایی نیست، بلکه ... خب، به جهنم.
هشت دقیقه ی دیگر وقت دارم.
حالا از نردبان بالا می روم تا بر سکوی اعدام قرارگیرم.
هفت دقیقه ی دیگر وقت دارم.
بهتر است حواسم جمع ِ قدم هایم باشد وگرنه پاهایم می شکند.
شش دقیقه ی دیگر وقت دارم.
حالا پایم روی سکوست و سرم در حلقه ی دار ...
پنج دقیقه ی دیگر باقی است.
یالّا، عجله کنید، چیزی بیاورید و طناب را ببرید.
چهار دقیقه ی دیگر وقت دارم.
حالا می توانم تپه ها را تماشا کنم، آسمان را ببینم.
سه دقیقه ی دیگر باقی مانده.
مردن، مردن ِ انسان، به راستی نکبت بار است.
دو دقیقه ی دیگر وقت دارم.
صدای کرکس ها را می شنوم ... صدای کلاغ ها را می شنوم.
یک دقیقه ی دیگر مانده است.
و حالا تاب می خورم و می ی ی ی ی روم م م م م م..
1386,08,15
من ..ترافیک واون دختر بی گناه...
عصر بود . خسته از سر کار به خانه برمیگشتم ، بزرگراه شلوغ و ترافیک نامنظم بود. معمولا این موقع روز وقت تعطیلی شرکتها وکارخانجات مسیر بود ودر نتیجه ترافیک مضاعفی بر جاده حاکم میشد.
بین دوماشین جلو وبغلی گیر کرده بودم .اتومبیل جلوئی که راننده مسنی داشت خیلی با احتیاط حرکت میکردو حاضر نبود لاینش را عوض کنه و به ماشینهای عقب راه عبور بده. مینی بوس بغلی هم که به ظاهر سرویس یکی از شرکتها بود و سعی میکرد حفظ مسیر کنه . بهر شکلی بود سعی میکردم بر اعصابم مسلط باشم و با حوصله پشت اتومبیل جلوئی حرکت کنم . در همین اثنا ، صدای بوق ممتد اتومبیل عقبی توجهم را جلب کرد. زن ومردی نسبتا میان سال داخل اتومبیل لوکسی نشته بودند . مرد بشدت عصبی بود وپشت سرهم با بوق وچراغ سعی می کرد مسیر را جهت عبور براش باز کنند. ولی راننده جلوئی همچنان با خونسردی و بدون توجه رانندگی میکرد و من مانده بودم بین این دو .احساس بدی به من دست داده بود.عجله اتومبیل عقبی را ناشی از فخر فروشی بعضی رانندگان نوکیسه که سوار بر اتومبیلهای گران قیمت می شن وفکر میکنن همه خیابون ملک آوناست ودیگران بایستی با دیدن آنها احترام گذاشته و مسیر را براشون باز کنند.
همچنان صدای بوق وبرق چراغ کلافه ام کرده بود .بهر شکلی بود از راننده مینی بوس راه گرفته وبه لاین میانی تغییر مسیر دادم . ولی تو دلم هرچه ناسزا بودنثار راننده عقبی کرده و از پنجره اتومبیل با صدای بلند و با حرکت عصبی دست به طرز بی ادبانه ای داد زدم :احمق گاو چران ، مگه نمی بینی راه بسته است ! ولی راننده بدون توجه به عصبانیت من همچنان پشت ماشین جلوئی بوق و چراغ میزد.البته من نفس راحتی کشیدم ،ولی اعصابم بکلی بهم ریخته بود و در درون به هرچه آدم مغرور و نوکیسه ای بود فحش میدادم . بالاخره به خیابان نزدیک خونه رسیدم و تازاز ترافیک بزرگراه خلاص شده بودم که ناگاه .حدود 200 متر جلو تر تجمع عده ای را دیدم که جلو یک آپارتمان ایستاده بودند. سرعتم را کم کردم ،کمی جلوتر همان اتومبیل لوکس را دیدم که به شکل غیر معمولی پارک شده بود .جلو تر از آن آمبولانسی ایستاده بود و دو نفر با روپوش سفید در حال حمل برانکاردی بودند که روی آن دخترکی هشت نه ساله با سر وصورتی خون آلود قرارداشت .بی اختیار ترمز کرده و از خانمی که نزدیک من بود موضوع را سئوال کردم . او با بغض و با حالت گریه گفت : طفلکی نیم ساعت پیش از مدرسه آمده بود ،معمولا وایمستاد تا مادرش بیاد واونو از خیابون رد کنه ،چون مادرش دیر کرده خودش از خیابون ردمی شه که موتوری بهش زده و..... میگن ضربه مغزی شده .مامان باباش الان اومدن ،بیچاره مادرش میگفت تو ترافیک گیر کردن ، ترافیک هم که میبینین .... جملات بعدی او را درست نفهمیدم ، بشدت متاثر شده بودم ،اشک امانم نمی داد .برای یک لحظه از خودم متنفر شده بودم . خواستم پیاده شوم و از آن زن ومرد که حالا فهمیدم پدر ومادر این طفل بیگناه بودند عذر خواهی کنم ولی اونا در شرایطی نبودند که من بتونم باها شون حرف بزنم . خودم رو سرزنش میکردم ، شاید اگر همان چند دقیقه ای که اونا پشت ماشین من گیر کرده بودند ، من راه را براشون باز میکردم این اتفاق نمی افتاد. شاید دخترک الان دستش تو دست مادرش بود واز خانم معلمش که امروز درس تازه ای بهش داده صحبت میکرد.شاید هم از دوستش که امروز دیر به مدرسه اومده.راستی شاید گرسنه بوده و دیرش میشده که زودتر مادرش براش عصرونه بیاره ، وای که چه فکرهائی در اون لحظه عذابم می داد. ولی الان تنها کاری که میتونم بکنم اینکه دعا کنم اتفاق بدی براش نیفته .... هنوز هم بعد از چند سالی که ازاین ماجرا میگذره هر موقع به آن فکر میکنم عذاب وجدان راحتم نمی گذاره . ولی هروقت رانندگی میکنم ، سعی میکنم لاین سبقت را سریع خالی کنم ، و به حقوق حقه دیگران احترام بگذارم .شما را بخدا شما هم این کاررو بکنین .
منبع : وبلاگ صبح امید
1386,08,15
چند تا جوک برای استراحت
از حیف نون می پرسن چرا حموم نمی ری؟ میگه: به جاش قرص چرک خشک کن می خورم
سه نفر پلیس مخفی میشن. الان نیروی انتظامی 4 ساله دنبالشون می گرده بهشون حقوق بده!
از سیاه پوسته می پرسن بدنت رو با چی می شوری؟ می گه با مشکین تاژ!
حیف نون زنش می میره، می ره با خواهر زنش ازدواج می کنه. ازش می پرسن چرا این کار رو کردی؟ می گه برای صرفه جویی در مادرزن!
حیف نون میره خونش می بینه بوی گاز میاد. به زن و بچه اش میگه کسی لامپ رو روشن نکنه من فندک دارم!
به اصفهانیه میگن: برای چی موقع حرف زدنت اینقدر اس اس می کنی؟
میگه: اینا همش شایعس! کی گفتس؟ غلط کردس. اینا همش حرف مفتس!
زنه از شوهرش می پرسه از چیه من بیشتر خوشت می آد؟ از صورت زیبا و یا هیکل متناسبم؟ مرده یه نگاهی به سر تا پای زنش می ندازه و میگه از اعتماد به نفست!!!
پدر به پسرش گفت: «راستی صبح چه می خواستی به من بگویی؟»
پسر با شرمندگی: «نمی خواهم شما را بترسانم، ولی دیروز معلم ریاضی مان گفت که از این به بد هر کسی مسأله ریاضی را غلط حل کند، تنبیه می شود»
حیف نون میره پیش دکتر و می گه: آقای دکتر به دادم برس! از صبح تا حالا کمرم راست نمی شه! دکتر با تعجب به سر تا پای حیف نون نگاه می کنه و می گه: علتش معلوم است! دکمه یقه پیراهنت را به دکمه شلوارت وصل کردی!
معلم: وقتی می گوییم «دانش آموزان کلاس تکلیف های خود را با میل انجام می دهند.» «میل» در این جمله چه نوع کلمه ای است؟ دانش آموز:« اجازه! حرف اضافه.»
یکی بود یکی نبود.یه روز زمین عاشق خورشید شده بود. بهش گفت دورت بگردم. تا ابد تو رودر باسی موند
اگه گفتید شباهت "زن" با "گردباد" چیه؟
جفتشون اول که میان با هیجان وارد زندگیت میشن..
و جفتشون موقع رفتن خونه، ماشین، و همه زندگیتو با خودشون می برن!
اگر زنی رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند، و کلاه عجیب و غریبی سرش بگذارد، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خیابان می برد. ولی اگر کلاه کوچکی بر سرش بگذارد و کت و دامن خیاط دوز تن کند شوهرش با کمال میل او را بیرون می برد و تمام مدت به زنی که لباس رنگ شاد پوشیده و کلاه عجیب و غریب سرش گذاشته و رژ لب زده است خیره می شود.
"بالتیمور بیکن"
تهرانیه تو حج، پرده کعبه رو گرفته بود می گفت: خدایا توبه... دیگه برای حیف نون جوک نمی سازم! یه دفعه حیف نون زد رو شونش گفت: داداش قبله از کدوم طرفه؟ تهرانیه داد میزنه: خدایا! خاطره که می تونم تعریف کنم؟
یه زنه در آشپز خانه مارمولک میبینه، سریع حشره کش ور میداره می زنه بهش. مارمولک میگه خاله! خاله! زیر بغلم هم بزن!
دانشمندان اخیرا چیزی را کشف کردند که قادر است کار پنچ زن را انجام دهد: یک مرد!
اگه یه مرغ با یه دلفین ازدواج کنه بچشون مرفین میشه
اگه یه جغد با یه فوک ازدواج کنه بچشون جوک میشه
اگه یه قو بایه قناری ازدواج کنه بچشون قوری میشه
وبالاخره... اگه یه پروانه با یه شبتاب عروسی کنه بچشون پرتاب میشه .
از حیف نون می پرسند: چرا پرنده ها زمستان از شمال به جنوب پرواز می کنن؟ میگه: آخه پیاده خیلی راهه!
به حیف نون میگن با اداره جمله بساز. میگه: ا.....داره بارون میاد!
از حیف نون می پرسن سفرحج چطوربود؟ میگه خیلی سنگ به سر و صورتم خورد ولی بالاخره بوسیدمش.
از حیف نون می پرسن می دونی سزارین یعنی چی؟ می گه یعنی بچه به شرط چاقو!
به آقای خوش غیرت می گن: چند روزه می بینیم زنت با یه پیکان می ره بیرون شهر. می گه: من نمی دونم مردم این همه بنزیِن رو از کجا میارن؟!
جوک های اصفهانی
یه روز یه اصفهانیه داشته روی خودش آب یخ می ریخته. یکی می بیندش و ازش می پرسه چرا همچین کاری می کنی؟ میگه می خوام سرما بخورم. یارو میگه چرا؟ میگه آخه یه پنی سیلین تو خونه دارم داره تاریخ مصرفش می گذره!
یه روز یه اصفهانی بلیت هواپیما میگیره، میره ایستگاه قطار، سوار اتوبوس میشه، با دوچرخه میره مسافرت
اصفهانیه موبایل می خره صفرشو می بنده
میگن توی اصفهان همه کاندیداها برای اینکه صرفه جویی کنن پوستر تبلیغاتی چاپ نکرده بودن هر روز از یه درختی آویزون می شدن!
یه اصفهانیه توی یکی از پادگانهای تهران خدمت می کرده. بچه تهرونی ها برای اینکه اذیتش کنن، توی غذاش توف می کردند و اون هیچ چی نمی گفته. بعد از چند روز تهرانیها تصمیم می گیرند که باهاش دوست بشن و دیگه اذیتش نکنن. بعد از اینکه به خاطر کارشون ازش عذرخواهی می کنند، اصفهانیه میگه من هم از فردا نمی شاشم توی سماور!
1386,08,15
چشم چشم، یه عینک
عینک، ویترین قیافه یک چهارم آدمهای دنیاست؛ چیزی که خیلیها از بچگی آرزوی داشتناش را دارند و بزرگتر ها ازش، فراریاند، فراری.
کافی است یکی غفلت کند تا بچههای شیطان، عینک را بکنند وسیلهای که با آن 20-10 سال بزرگتر شوند یا حتی ادای بقیه را درآورند؛ انگار که دیدن از پشت این قاب و شیشهها، اعتماد به نفس آدم را بالا میبرد. بین این همه عشاق اولیه عینک، خیلیها قسر درمیروند و به آرزویشان نمیرسند. خیلیها هم همین آرزو، یقهشان را میگیرد و آخرش میشوند «عینکی».
سبکزندگی این هفته، درمورد همین ویترین دوپنجرهای است که جلوی چشمهایمان نصب میکنیم.
کی میداند چه طور عینکی مناسب شکل و قیافه خوشترکیب اش است؟
زیباییشناسی عینکی
از نظر چهرهشناسی، شکل هندسی چهره آدمها به 7دسته کلی تقسیم میشود؛ (البته این موضوع نمیتواند ملاکی قطعی برای انتخاب عینک باشد.) تا حالا دقت کردهاید که قیافهتان دیگران را یاد کدام یک از چندضلعیهای منظم یا نامنظم میاندازد؟
اگر صورت مربعیشکل دارید: (کوتاهتر از چهرههای عادی) فریمهای گرد و فریمهایی که ارتفاع کم دارند برای شما مناسبترند.
اگر چهرهتان گرد است: فریمهای چهارگوش برای شما مناسب است.
اگر چهرهای کشیده و عمودی دارید: از فریمهای تخممرغیشکل با ارتفاع زیاد استفاده کنید. بهطور کلی باید ارتفاع قاب عینک زیاد باشد تا جلو صورت کشیده شما کم نیاورد.
اگر چهره مثلثیشکل با قاعده بالا دارید: (بخش بالایی چهره پهنتر از پایین آن است) فریمهای تخممرغیشکل به کارتان میآید.
اگر چهره مثلثی با قاعده پایین دارید: فریمهای بیضی و فریمهایی که مربع نباشد و پایینشان هم افقی نباشد برای چهره شما مناسب است.
اگر چهرهتان لوزی شکل است: عینکهای ریملس (بیفرم) یا عینکهای فلزی با حلقههایی تقریبا گرد، راست کار شماست.
اگر چهره شما بیضیشکل است: اگریکسوم صورت شما بالای ابرو و دوسوم چهره زیر آن است (حالت مطلوب چهره) ، هر نوعی فریمی مناسب کار شما خواهد بود.
تاس ها: بهتر است فریمی انتخاب کنند که ابروها را بپوشاند؛ به این ترتیب از بلندی بیش از حد پیشانی کم میشود.
چشم رنگیها: بهتر است فریمی را انتخاب کنند که قسمت فوقانی آن، همرنگ چشمشان باشد.
صورت ظریفها: بهتر است از فریمهای رنگ روشن استفاده شود.
چشم نزدیکها: کسانی که چشمهایشان نسبت به پهنای صورتشان نزدیک به هم است اگر از عینکهایی استفاده کنند که دارای پل (دماغه) روشنتر از قسمتهای دیگر باشد، میتوانند این فاصله را بیشتر نشان دهند؛ عکس این مسئله هم صادق است.
بینی نقلیها: با عینکهایی که پل آنها نسبت به شیشهها بالاتر قرار گرفته بینیتان بزرگتر نشان داده میشود. برعکس هرچه پل پایینتر باشد، بیشتر از حالت پینوکیویی در میآیید.
مو تیرهها: آنها که موی تیره یا قهوهای دارند، بهتر است قابهای رنگ تیره انتخاب کنند. آنهایی هم که موی بلوند دارند، بیخیال قابهای طلایی شوند و به جای آن از رنگ مسی استفاده کنند.
مژه بلندها: حواستان باشد، عینکی انتخاب نکنید که مژههایتان با قابش تماس پیدا کند.
چشم مشکیها: رنگهای صورتی، نقرهای یا طلایی احتمالا بیشتر به شما میآیند.
چشم قهوهای تیره: فریمی به رنگ مسی مناسب است.
سبزچشمها: قاب بنفش یا سبز بهتر است.
* احتیاج به مدیریت و اقتدار دارید
عینکهایی با قاب فلزی براق یا مات انتخاب کنید.گوشههای تیزتر، اقتدار و اعتماد به نفس شما را بیشتر نشان میدهند. رنگهای تیره نیز هیبت رئیسبودن را تقویت میکنند.
* کت و شلوار پوشید
احتمالا قابهای براق بهترند.
* هنری هستید
بهتر است عینکی انتخاب کنید که طراحی منحصر به فرد و ژانگولری داشته باشد.
میخواهید صمیمی باشید
رنگهای روشنتر شما را صمیمیتر نشان می دهند. این نکته برای آنها که در کار به روابط عمومی بالا نیاز دارند مهم است.
* ورزشکارید
قابهای انعطافپذیرتر را انتخاب کنید تا به سادگی نشکند.
قاب دو پنجره
زیبایی فریم و خوشنشستن روی چهره مهم است اما نمیشود به خاطر یک عینک، تمام موجودی جیب را به باد فنا داد. افرادی که اقتصادی فکر میکنند، دنبال فریمهایی هستند که عمری، زیبا و البته ارزان باشد.
فریمها براساس جنس به 2 دسته کلی تقسیم میشوند؛ «پلاستیکی و فلزی. البته نوع سومی هم وجود دارد که ترکیبی از پلاستیکی و فلزی است.
این فریمها را قبلا از جنس طلا و نقره و برای طبقه اشراف میساختند ولی بهتدریج از فلزات دیگری هم برای طبقه متوسط استفاده کردند.
قیمتش از هزار یورو به بالاست. اگر خیلی پولدار هستید میتوانید ژورنال این نوع عینکها را در اینترنت ببینید و سفارش دهید. البته اگر این قدر مایهدار هستید!
روکش طلا میتواند یک لایه یا دو لایه باشد. این فریمها ضد عرق هستند و قیمتشان بالای 200هزار تومان است.
این ماده تیره نمیشود، بادوام و سبک است، تنوع رنگی دارد، ضدعرق است و خوب کار میکند. البته ایرادهایی هم دارد؛ مثلا اگر شکسته شود دیگر جوش نمیخورد. قیمتش از
10 هزارتومان به بالاست.
فلزی سبک، بادوام و قابل انعطاف است و کیفیت و عمر بالایی دارد. درصد تیتانیوم دراین فریمها متفاوت است؛ میتواند 10درصد باشد یا 100درصد. اگر 100درصد باشد بالای
70 هزارتومان خواهد بود اما اگر درصد پایینتری داشته باشد از 40 هزار تومان به بالاست.
باید روکش شده باشند. اگر روکش نشوند در اثر تعرق، رنگشان از بین میرود. بعد از شکستن میتوانید به درستشدنشان امیدوار باشید. قیمتشان بستگی به جنس روکش و پل و... دارد؛ به هر حال از 5 هزار تومان شروع میشود.
عینکها جدا از اینکه از چه جنسی باشند، ممکن است تمامفریم، نیمفریم یا بدون فریم باشند.
جنس این نوع فریم میتواند فلزی یا پلاستیکی باشد. از یک نظر نسبت به بدون فریمها استحکام بیشتری دارند اما مشکل شکستن فریم یا شلشدن پیچ نگهدارنده عدسی در آنها وجود دارد.
عینکهای گریف، 2 دسته ریملس (Rimless) و نیلور (Naylor) (همان بیفریم و نیمفریم خودمان) هستند.
ریملس: در این نوع عینک فریمی وجود ندارد و عدسی به وسیله پیچ یا خار به دستهها متصل میشود. سبک و ظریف هستند و نیاز به مراقبت زیادی دارند. ممکن است از ناحیه پیچ یا خار شکسته شوند. از این نظر اگر با پیچ متصل شده باشند، عمر بیشتری دارند. قیمت این نوع عینکها بسته به شرکت سازندهشان متفاوت است؛ اگر اروپایی باشند از 130هزار تومان به بالا و اگر آسیایی باشند از 20 هزار تومان به بالا.
نیلور: بخشی از این فریمها از فلز یا پلاستیک است و بخش دیگر بهوسیله نایلون، عدسی را به فریم متصل میکند.
عمر بالایی دارند. احتمال شکستگی در آنها کم است و به نسبت عینکهای تمامفریم و بیفریم اقتصادیتر هستند. قیمت آنها اگر اروپایی باشند از 70 هزار تومان به بالاست و اگر آسیایی باشند از 8هزار تومان شروع میشود.
این فریمها به عنوان لاکی هم شناخته میشوند. قدیمها، قابهای غیرفلزی از لاک لاکپشت ساخته میشدند. هنوز هم یکی از شرکتهای اروپایی، فریمهای گرانقیمتی از این جنس تولید میکند که قیمت آنها بالای 1200یورو است. اما به طور کلی در ساخت فریمهای پلاستیکی مواد مختلفی به کار میروند.
این فریمها از 3قسمت تشکیل میشوند؛ قسمت میانی و دو تا دسته، معمولا ضدضربه هستند اما نسبت به عرق بدن حساسند و بر اثر تعرق زیاد خشک و شکننده میشوند. قیمت آنها بسته به مارکشان متفاوت است؛ اگر اروپایی باشند بالای 100 هزار تومان و اگر آسیایی باشند بالای 30هزار تومان قیمت دارند. البته کارهای کمکیفیت چینی 15-10 هزار تومانی هم توی بازار پیدا میکنید.
شباهت زیادی به استات سلولز دارد و با فرایند مشابهی تولید میشود. این نوع فریمها قابلارتجاع، سبک و مقاوم در برابر ضربه و اسید پوست هستند. اگر روکش نشده باشند، رنگشان را خیلی زود از دست میدهند. چون در این نوع فریمها فلز به کار نرفته، در صورت تاشدن میشکنند؛ البته قابلیت تعویض قطعه را دارند. قیمت اینها از 30هزار تومان شروع میشود.
این ماده پلاستیک بادوامی است که مدتی طولانی عمر میکند. فریمهای این جنس، یکتکه درست میشوند اما خیلی زود خش میافتند. با این وجود، نرم، بسیار ساده و ارزانقیمت هستند؛ زیر 10 هزار تومان.
ضدعرق است و ایجاد حساسیت نمیکند. البته باید از مواد الکلدار مثل ادکلن، استن و... دور نگهاش دارید. اشکال این نوع فریم شکننده بودن است؛ به ویژه که اگر بشکند دوباره جوش نمیخورد. با این حساب، عمرش میتواند از یک روز تا 10 سال باشد. قیمتش زیر 10 هزار تومان است اما اگر اروپایی باشد به بالای 40 هزار تومان هم میرسد.
این روزها اکثر فریمها از این نوع هستند و به صورت تزریقی ساخته میشوند. این ماده بسیار ثابت و بادوام است. میتوان گفت ضدضربه است (البته ضربه داریم تا ضربه). کمی از استات سلولز سبکتر است. در برابر اسید پوست مقاوم است و حساسیتزا نیست. قیمتش هم مناسب است؛ زیر 20هزار تومان.
انواع لنزهایی که میشود انتخاب کرد
عدسیهای عاریتی
عدسیها با شمارههای متفاوتی که دارند، کیفیت یک دید نرمال را به شما هدیه میکنند. جنس آنها ممکن است از شیشه یا پلاستیک باشد. البته این روزها شیشه به دلیل خطر شکستن و سنگینی نسبت به پلاستیک، از مد افتاده.
2نوع ساده و فتوکرومیک است. از نظر حجمی، حجم کمتری نسبت به پلاستیک دارد و شفافتر و ارزانتر است اما از نظر وزنی سنگینتر میشود و شکستناش طبیعی است. قیمتش در گروه2 (یعنی شماره بینایی 2-0) بسته به شرکت تولیدکننده از 2 هزار و500 تا 6 هزار تومان متفاوت میشود.
فتوکرومیک: خاصیت اصلی این شیشهها آن است که وقتی نور خورشید بهشان میخورد، یونهای تشکیلدهنده آنها تجزیه شده و باعث رنگیشدن شیشه میشود. این واکنش برگشتپذیر است یعنی در تاریکی، عدسی بیرنگ میشود.
تیرهشدن شیشه فتوکرومیک در نور نسبتا سریع است ولی روشنشدن آن کندتر؛ بنابراین استفاده از شیشههای فتوکرومیک قوی برای کسانی که به طور متناوب از روشنایی به تاریکی میروند یا برای رانندگی در مسیرهای سایه و تونل، مناسب نیست. در ضمن در صورت شکستن، برای چشم بسیار خطرناکتر از شیشههای عادی است. قیمت این نوع عدسیها در گروه (2) بین 4 تا 9 هزار تومان است.
لنزهای پلاستیکی 4 نوع دارند؛ «ساده، فتوکرومیک، آنتیرفلکس و آنتیرفلکس فتوکرومیک، سبک هستند و احتمال شکستن آنها خیلی پایین است اما مشکلشان این است که زود خش میافتند و شفافیت شیشه را ندارند. به هر حال توی بازار اینها روی بورس هستند.
فتوکرومیک: خاصیت شیشههای فتوکرومیک را دارند.قیمتشان در گروه (2) بین 15 تا 30هزار تومان است.
آنتیرفلکس: این عدسیها دارای پوشش هستند و قابلیتهای جالبی دارند. از جمله:
ضدبازتاب: ضد بازتاب نور هستند و ضمن زیبایی، دید شفافتری میدهند.
فشردگی: چگالی کمتری نسبت به نمونه مشابه شیشه دارند؛ در نتیجه سبکتر هستند و به لحاظ فشردهبودن ظریفتر از انواع معمولی هستند.
آبگریزی: این خاصیت باعث میشود آب و بخار سریعتر از سطح عدسی برطرف شود.
پوشش فلزی: این پوشش مخصوص، چشم را در مقابل تمام نورهای مضر خورشید محافظت میکند.
پوشش مقاومکننده: این پوشش جنس پلاستیک را در برابر خش مقاومتر میکند.
حذف خطای دید: این قابلیت موجب میشود که تصاویر در تمام نقاط عدسی بدون انحنا دیده شود و در نمرههای بالا، بزرگنمایی و کوچکنمایی چشم کاهش پیدا کند.
دافع گردوغبار: این پوشش باعث جذبنشدن ذرات گردوغبار روی عدسی میشود.
ضد UV: این پوشش چشم را در برابر اشعه UV (ماورای بنفش) خورشید محافظت میکند.
پوشش (EMI): این نوع پوشش، ضد اشعه «الکترو مغناطیس» مانیتور است، دید بهتری هنگام کار با کامپیوتر میدهد و از خستگی چشم جلوگیری میکند.
مشکل این عدسیها این است که تاریخ مصرف دارند و عمرشان بین 2ماه تا یک سال است؛ بعد از این مدت قابلیت آنها از دست میرود. وقت خرید حتما تاریخ تولید لنز را چک کنید. قیمت این نوع عدسیها در گروه (2) از 10 تا 40 هزارتومان است.
آنتیرفلکس فتوکرومیک: این نوع عدسیها، هم ویژگی آنتیرفلکسها و هم خصوصیت فتوکرومیکها را دارند. قیمتشان براساس کیفیت و شرکت تولیدکنندهشان بین 15 تا 40 هزار تومان است.
نگهداری از عدسیهای آنتیرفلکس
این نوع عدسیها را به جاهایی با حرارت بالا( مثل سونا) نبرید.
این عدسیها را مقابل جریانهای داغ هوا مثل سشوار یا در مکانهای داغ مثل داشبورد اتومبیل قرار ندهید.
این عدسیها به انواع مواد شیمیایی مثل حشرهکشها و مواد آرایشی مثل ریمل حساس هستند؛ بنابراین در صورت تماس، آنها را سریعا با آب و الکل تمیز کنید (مقدار الکل باید یکچهارم آب باشد).
این عدسیها را تنها با دستمال مخصوص و اسپری مخصوص آنها پاک کنید. از دستمال کاغذی یا دستمالهای دارای مواد پلاستیکی و پاککنندههایی که مواد اسیدی دارند استفاده نکنید.
عینکیها از کجا میآیند؟
سیستم بینایی خود به خود اطلاع میدهد که عینک لازم شدهاید؛ وقتی که:
همه جا را تار میبینید.
خیلی زود احساس خستگی میکنید.
اطراف اجسام، شعاع نوری میبینید.
چشمانتان بیدلیل اشک میریزد.
چشمانتان بیخودی میسوزد.
ممکن است دردهای مختصری در بالای ابرو داشته باشید.
علت ایجاد این مشکلات در دید چشمهای شما یکی از اینها است:
ژنتیک: خانوادههایی هستند که حتی شمارههای چشمی مشابهی دارند.
جهش ژنتیک: گاهی تنها یکی از اعضای خانواده مجبور میشود این بار سنگین را به دوش بکشد.
عوامل محیطی: ضربه یا آسیب چشمی هم میتواند مؤثر باشد.
بیماری: گاهی یک بیماری مثل دیابت متهم اصلی است
کار چشمی زیاد: کار زیاد با کامپیوتر یا مطالعه زیاد، از عوامل موثر هستند.
بیعلت: گاهی بدون اینکه علت شناختهشدهای وجود داشته باشد مثلا در 26سالگی مجبور میشوید عینک بزنید.
بعد از اینکه یکی از این عوامل با موفقیت سیستم بینایی شما را ضعیف و دچار اختلال کرد، معمولا 3 حالت پیش میآید:
نزدیکبینی: اگر نزدیک را خوب میبینید اما دور را تار و درهم و برهم، شما دچار نزدیکبینی شدهاید؛ یعنی به دلیل زیاد شدن قوس انحنای قرنیه یا طول قدامی خلفی چشمتان، تصویر جلوی شبکیه منعکس میشود.
دور بینی: اگر ادعا میکنید که مثل عقاب دور را خوب میبینید و تنها با دیدن نزدیک مشکل دارید، شما دوربینی گرفتهاید. این حالت به این دلیل ایجاد شده که قوس انحنای قرنیه یا طول قدامی خلفی چشمتان کم شده و تصویر پشت شبکیه منعکس میشود.
آستیگماتیسم: اگر که هم دور و هم نزدیک را تار میبینید، چشم شما آستیگمات است. مشکل شما این است که قوس قرنیه چشمتان در یک محور بیشتر و در محور دیگر کمتر است.
جاسازی دوربین مخفی
اگر به هر دلیلی اصرار دارید عینک را جلوی چشمتان نبینید، 3 راهحل اساسی دارید؛ استفاده از لنز، عمل جراحی و اکتفا کردن به همین چشمهای نیمبند.
لنز
کوچولو و ظریف است با رنگهای فراوان؛ طوری که حتی خیلیها از نمونههای سادهاش برای زیبایی و رنگی نشان دادن چشم و چالشان استفاده میکنند. بعضی پزشکان استفاده از لنز را از عمل جراحی بهتر میدانند و البته بیشتر لنز سخت را توصیه میکنند که 2 دلیل ساده دارد؛ نگهداریاش راحتتر است و به دلیل خشک بودن، احتمال عفونت در چشم کمتر از موارد استفاده از نوع نرم آن است.
اما در تمام مدتی که از لنز استفاده میکنید، باید از خودتان استریلبازی دربیاورید چرا که ممکن است چشم عفونت کند یا دچار حساسیت شود. با همه این حرف ها، در دو مورد استفاده از لنز منتفی است؛ اول وقتی به پروتئین اشک حساسیت پیدا میکنید و دوم در صورتی که لنز باعث خشکی چشم شده و به تشخیص پزشک، احتمال نازک شدن قرنیه وجود دارد.
عمل جراحی
عمل جراحی چشم 2 نوع است؛ لیزیک و لازک که با آنها ایرادات عدسی چشم اصلاح می شود. اما برای انجام این عملها باید حداقل 18سال سن داشته باشید؛ به این دلیل که به سن قانونی رسیده باشید تا مسئولیت عمل را بپذیرید و شماره چشمتان ثابت شده باشد.
این عملها معمولا در 95درصد موارد نتیجه خوب و مثبتی دارند اما ممکن است عوارضی هم داشته باشند؛ به همین دلایل، پزشکها عینک را بهترین راهحل میدانند، چون:
* قابل تغییر است
* چشم، دستکاری نمیشود.
* انواع آنتی رفلکس آن مزایای خاصی دارند که در شرایط عادی به دست نمیآید.
* عارضهای برای چشم ندارد.
بی خیالی
راهحل دیگری هم وجود دارد. اگر شماره چشم شما پایین است و خیلی اصرار دارید عینک نزنید، میتوانید با مشورت چشمپزشک بیخیال عینک شوید؛ عینک نزدن ممکن است شماره چشم شما را بالا نبرد اما این احتمال وجود دارد که روی فیزیولوژی و بالانسهای چشم اثر بگذارد و باعث پیرچشمی یا عوارض دیگری شود.
1386,08,15
از دفترچه خاطرات یک سروان پلیس:
شنبه: امان از جوانان این دوره و زمونه. سرباز اسعدی زده همه سیم میمهای دستگاه پی.دی.آ را به هم ریخته. ظاهرا میخواسته آدرس آن دخترخانمی که دیروز از چراغ قرمز رد کرده بود و جریمهاش کردیم را از روی دستگاه پیدا کند. امروز از صبح گواهینامه را که میکشیدی ناگهان رادیوی ماشین روشن میشد و حاجآقا قرائتی برایت صحبت میکرد. کلی نصیحتش کردم که این کارها آخر و عاقبت ندارد، نباید به ابزار و لوازم ماشین نیروی انتظامی دست بزند و کامپیوتر آن را سرخود «هک» کند. میگفت نیتش خیر بوده و میخواسته مادرش را بفرستد خواستگاری. گفتم آخر آن دختر به درد تو نمیخورد که، سی و دو سالش است و تو نوزده سالت، پدر او کارگاه تولیدی پلاستیک دارد و پدر تو کارمند اداره بازنشستگی، خودش هم که فوق لیسانس دارد و تو دیپلم ردی هستی، آنها زعفرانیه مینشینند و تو میدان انقلاب. نه گذاشت و نه برداشت که «جناب سروان، شما که زن و بچه دارید این چیزها را از کجا درباره او میدانید؟». آدم میماند جواب این بچهها را چه بدهد.
یکشنبه: پدرم در آمد. خطوط مرکز شلوغ بودند. هر گواهینامهای را شش بار باید میکشیدیم روی دستگاه و کدهای کذائی را وارد میکردیم تا بلکه بتوانیم به مرکز متصل شویم. سابقا در هر روز بیست تا بیست و پنج قبض جریمه سر این چهارراه صادر میکردیم، الان شده چهارتا با این گواهینامههای جدید. یا کارتها خراب هستند یا کارتخوانها. اول و آخرش هم باید اطلاعات را دستی دستی بنویسیم و بفرستیم مرکز. خرحمالی اضافهاش مانده برای ما. ضمنا یک بابائی آمد گفت دیروز که ما گواهینامهاش را گرفتهایم اطلاعاتش را در بیاوریم توی کارت بنزینش ۳۳ لیتر داشته ولی امروز کارتش ۸۵ لیتر نشان میدهد! مانده بودم گواهینامه هوشمند با کارت سوخت هوشمند کجا به هم مربوط میشوند؟ ما که فقط گواهینامهاش را در کارت خوان کشیدیم. لابد بانک اطلاعاتی نیروی انتظامی اشتباه کرده. گواهینامه آبجی و شوهرآبجی و دو سه تا از در و همسایهها را آورده بود و با کلی عجز و التماس میخواست آنها را هم با کارتخوان پی.دی.آ بخوانم بلکه کارت سوختشان شارژ شود. به چه مصیبتی ردش کردم رفت.
دوشنبه: یک مسافرکش سبیل از بناگوش دررفته را زدیم کنار. صورتش توی عکس روی گواهینامه بهزور از زیر آن همه ریش و سبیل معلوم بود. بعد از یک ساعت و سه ربع ساعت که اطلاعاتش از مرکز آمد دیدیم اسم اصلیش «فرنگیس» است. نزدیک بود کار به چاقو و چاقوکشی بکشد سر چهارراه. میگفت دوتا زن دارد و هشتتا بچه و فکر میکرد به مردانگیش توهین شده که به او گفتهایم «فرنگیس». نام پدرش هم در برگه اطلاعات مرکز «شهلا» ثبت شده بود که خدا را شکر ندید و الا خون به پا میکرد. گواهینامهاش را دادیم دستش برود. یاد آن خانمی افتادم که دو هفته قبل با پسر و نوه دانشجویش سوار ماشین بودند و بعد که گواهینامهاش را کشیدیم، روی برگه اطلاعاتش نوشته بود «۳۲سال». زیر بار نمیرفت که اشتباه شده. میگفت «برگه را بدهید دست خودم، کارش دارم، میخواهم به عنایتالله نشانش بدهم که دیگر نگوید «بدری تو پیر شدهای» بگذار ببیند که سن قانونی من چقدر است». او را هم بدون جریمه رد کردیم رفت.
سه شنبه: امروز کاسبی بد نبود. یک پسر ۱۸ ساله را با زانتیای مدل ۸۵ اش زدیم کنار. بررسی سوابق گواهینامهاش نشان میداد که کلی تخلف دارد از هشت سال پیش تا حالا. پسرک میگفت بابا جان من همین شش ماه پیش گواهینامه گرفتهام، ماشینم هم که یک سالش است. تخلف هشت سال پیش از کجا آمده روی پرونده من؟ جوابی نداشتم برای او. خلاصه قدری از موارد تخلفی هشت سال قبل را «نقدی» با ما حساب کرد و رفت. یک معلم بدبخت بنده خدا را هم گرفتم که میگفت از زور خستگی و گرسنگی متوجه چراغ قرمز نشده. مرد محترمی بنظر میآمد. گواهینامهاش را که کشیدم به او شک کردم. دیدم که همین دیروز برای ترخیص شش عدد اسب تریلی و شمارهگذاری آنها در بندرعباس اقدام کرده. چشمهایش از حدقه زده بودند بیرون. میگفت «اگر من شش تا تریلی داشتم به ریش بابام میخندیدم بروم صبح تا شب فک بزنم توی کلاس برای صنار سه شاهی. من دیروز تهران بودم. هفتاد هشتاد تا شاگرد و پانزده شانزده تا همکار میتوانند شهادت بدهند». جالب این بود که شماره پلاک پیکان مدل ۶۸ش را سیستم هوشمند «نمره دوبی» نشان میداد. دو تا جریمه بستم بهش تا دیگر دروغ نگوید. ماشینش را هم خواباندم تا بدود دنبالش حالش جا بیاید.
چهارشنبه: گواهینامه خودم کار دستم داد. گذاشتهبودمش توی کیف پولم. رفتم کیک و شیرکاکائو بگیرم از آقا مرتضی سر چهار راه محل خدمت، حواسم پرت شد و کیف را جا گذاشتم روی داشبرد ماشین خدمت. دو سه ساعت بعد یکهو دیدم یک مایع سفید چسبناک از کیفم ریخته روی داشبرد. نگو گواهینامه جدیدم توی گرما آب شده. کارم در آمد. باید بدوم دنبال المثنی.
پنجشنبه: سرهنگ قاسمی آمده بود نظارت و بازرسی. این هم آدم مذهبیِ گیر. یک خانم جوان چراغ را رد کرد. سرهنگ رفت گواهینامهاش را گرفت و بعد بیسیم زد از بخش منکرات دو تا از خواهران بیایند مشخصات راننده را با گواهینامه و برگه اطلاعات مطابقت بدهند. میگفت اشکال شرعی دارد من نامحرم توی چشم زن و بچه مردم نگاه کنم برای مطابقت رنگ چشمشان با گواهینامه. حجاب خانم راننده مشکلی نداشت. خواهران منکرات هم با غر و غر برگشتند وزرا که چرا وقت ما را تلف کردید.
جمعه: کامپیوتر مرکز خراب شده است. ظاهرا لوله آب در ساختمان کامپیوتر ترکیده و کسی نفهمیده. یک سه چهار روزی آب داشته کف اتاق کامپیوتر جمع میشده. در نهایت هم سیمها اتصالی کردهاند. اینطور که بویش میآید سیستم تا یک مدتی خوابیده. گفتهاند حالا حالا ها درست نمیشود چون از یک تکنولوژی منحصر به فرد خاصی استفاده میکند که باید از خارج بیایند سیمها را درست کنند. فعلا دستور دادهاند از گواهینامهها یک کپی بگیریم و اطلاعات رانندگان را هم از خودشان بپرسیم و یادداشت کنیم. بعد بدهیم پایش قسم بخورند و امضاء کنند که دروغ نگفتهاند. پدرمان در آمد روز تعطیلی یک عکاسی باز پیدا کنیم که فتوکپی داشته باشد. نزدیکترینشان به ما دو تا چهارراه آنطرفتر بود. رانندهها را میفرستادم آنجا از گواهینامههایشان کپی بگیرند و بیاورند. کارت ماشینشان را گرو بر میداشتم. دوتا از آنها نیامدند. کاشف به عمل آمد سر آن چهارراه گرفتهبودندشان و بخاطر همراه نداشتن کارت ماشین بردهبودندشان کلانتری. فعلا توی صندوق عقب ماشین پلیس یک کابینت دفتری گذاشتهام و دارم برای هرکدام از خلافها تشکیل پرونده میدهم تا بعد.
1386,08,13
شام آخر 16 میلیارد پیکسلی
نسخه 16 میلیارد پیکسلی تابلوی شام آخر لئوناردو داوینچی روی اینترنت منتشر شده و علاقمندان آن می توانند جزییات این نقاشی را با دقتی فوق العاده ببینند.
این تصویر 1600 بار واضح تر از تصویری است که با دوربین های 10 میلیون پیکسلی دیجیتال گرفته می شود.
کارشناسان می توانند این نقاشی را با چنان دقتی بررسی کنند که گویی در چند سانتیمتری آن ایستاده اند و جزییاتی را ببینند که از هیچ طریق دیگری دسترسی به آن ممکن نبوده است.
انتشار این تصویر درحالی صورت می گیرد که برخی ادعا کرده اند سیستم تازه ای که برای حمایت از این شاهکار نقاشی در برابر آلودگی هوای میلان به کار گرفته شده کارآمد نیست.
این نقاشی در کلیسای سانتا ماریا در ایتالیا در معرض دید است.
آلبرتو آرتیولی، کارشناس موزه به خبرگزاری آسوشیتدپرس گفته است درجه وضوح تازه ای که در این تصویر اینترنتی هست مانع از دانه دانه شدن تصویر می شود که معمولا تصاویر بزرگ شده دیجیتالی دچار آن می شوند.
به گفته این متصدی موزه، در این تصویر می توان دید که لئوناردو فنجان ها را کاملا شفاف کشیده، نکته ای که در تصاویر معمولی مشخص نیست.
به گفته او در عین حال این تصویر مشخص می کند که نقاشی اصلی تا چه حد دچار آسیب شده است.
آسیب نقاشی شام آخر در هفته جاری جنجال بسیاری به پا کرده بود.
کوریره دلا سرا، یک روزنامه ایتالیایی گزارش داده سیستم پیچیده ای که در طول ترمیم این کلیسا در اواخر دهه نود اجرا شد، مانع از آسیب دیدن نقاشی از طریق غبار و آمد و رفت بازدید کننده ها نشده است.
شام آخر به دست لئوناردو داوینچی در اواخر قرن پانزدهم کشیده شد و به دلیل تکنیکی که در کشیدن این نقاشی به کار رفته بخش هایی از این شاهکار هنری پوسته پوسته شده و ریخته منجر به آسیب دیدن جدی آن شده است.
فرانسیس کندی، خبرنگار بی بی سی می گوید بر اساس گزارش یک روزنامه ایتالیایی، سیستم نظارتی که در کلیسا تعبیه شده نشان می دهد میزان غبار و آلودگی که در هوا وجود دارد در دو سال گذشته سه برابر شده است.
با این همه کمیسر فرهنگی میلان گفته تهدیدی در میان نیست.
بیش از 350 هزار نفر سالانه به دیدن این نقاشی می روند.
1386,08,13
قیصر امین پور شاعر ایرانی درگذشت
قیصر امین پور شاعر ایرانی و استاد دانشگاه تهران، بامداد امروز (سه شنبه ۸ آبان) در سن چهل و هشت سالگی در تهران درگذشت.
آقای امین پور، به دلیل بیماری قلبی، در بیمارستان دی تهران بستری بود.
گفته می شد که این شاعر ایرانی، پس از یک حادثه تصادف در سال ۱۳۷۸ خورشیدی، از بیماری های مختلفی رنج می برد و دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سرگذاشته بود.
او دوشنبه شب پس از احساس درد به بیمارستان دی تهران منتقل شد و ساعاتی بعد درگذشت.
قیصر امین پور، زاده اردیبهشت ماه سال ۱۳۳۸ خورشیدی در گتوند از توابع دزفول بود.
بشنویدگفتگو با فریدون عموزاده خلیلی، از دوستان و همکاران قدیمی قیصر امین پور
او تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در دیار زادگاهش سپری کرد سپس برای تحصیل در رشته ادبیات به پایتخت رفت و در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شد.
از قیصر امین پور که بیشتر به عنوان شاعر کودک و نوجوان شناخته می شد، آثاری نیز در وصف جنگ ایران و عراق برجای مانده است.
او که در سال ۱۳۷۶ خورشیدی موفق به دریافت مدرک دکترا از دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد، بعدها رساله خود با عنوان "سنت و نوآوری در شعر معاصر" را در قالب کتاب منتشر کرد.
'دستور زبان عشق'
دستور زبان عشق
دستور زبان عشق در کمتر از یک ماه به چاپ دوم رسید
"دستور زبان عشق" آخرین دفتر شعر قیصر امین پور، تابستان امسال در تهران منتشر شد و بر اساس گزارش ها، در کمتر از یک ماه به چاپ دوم رسید.
"در کوچه آفتاب"، "تنفس صبح"، "طوفان در پرانتز"، "منظومه ظهر دهم"، "مثل چشمه مثل رود"، "بیبال پریدن"، "به قول پرستو"، "گزینه اشعار"، "گل ها همه آفتاب گردانند"، "سنت و نوآوری در شعر معاصر" و "شعر و کودکی" از دیگر آثار منتشر شده آقای امین پور است.
پیکر قیصر امین پور، صبح چهارشنبه با حضور اعضای خانواده و علاقه مندانش، در تهران تشییع می شود.
نمونه ای از شعر امین پور
دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد
از واپسین اثر قیصر امین پور: دستور زبان عشق
1386,08,13
'عشق سالهای وبا' به روی پرده رفت
فیلم سینمایی 'عشق سالهای وبا' که بر مبنای رمان معروف گابریل گارسیا مارکز، نویسنده کلمبیایی، ساخته شده برای نخستین بار در آمریکا اکران شد.
این فیلم به کارگردانی مایک نیوول، اولین اقتباس سینمایی بلند از آثار مارکز به زبان انگلیسی به شمار می رود و خاویر باردم، جیوانا متزوجورنو، جان لگیزامو و بنجامین برت در آن بازی می کنند.
عشق سالهای وبا روایت یک مثلث عشقی میان زن (فرمینا دازا) و دو مرد (فلورنتینو آریزا و یوونال اوربینو) است که از خردسالی تا پیری شخصیت ها را در دهه های آخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم به تصویر می کشد.
این داستان بلند نخستین بار در سال 1985 میلادی منتشر شد و عموما بعد از رمان صد سال تنهایی، دومین اثر برجسته و معروف مارکز به شمار می رود.
به رغم شهرت داستان های این نویسنده کلمبیایی، پیش از این هیچیک از آثار وی در هالیوود بازسازی نشده بود. اسکات اشتیندروف، تهیه کننده عشق سالهای وبا، ابراز امیدواری کرده باز هم بتواند با مارکز همکاری کند.
وی در مراسم اولین اکران فیلم گفت است دلش می خواسته فیلم به زبان انگلیسی ساخته شود تا مخاطبان انگلیسی زبان با فرهنگ کلمبیا و آمریکای لاتین آشنا شوند.
عشق سالهای وبا اولین تجربه مایک نیوول (کارگردان) با داستانی از آمریکای لاتین به شمار می رود. وی آثار شناخته شده و پرفروشی همچون 'چهار عروسی و یک مراسم عزا' و 'هری پاتر و جام آتش' را نیز در کارنامه خود دارد.
فیلمبرداری این فیلم در کلمبیا انجام شده و شکیرا، خواننده سرشناس پاپ کلمبیایی، به پیشنهاد خود مارکز بر روی آن آواز خوانده است.
1386,08,12
آب گران تر از شراب در لندن
قرنها بود که بشر آب آشامیدنی اش را از چشمه ها تامین می کرد و رخت و لباسش را کنار جوی می شست، بعد ترقی کرد و صاحب آب انبار شد تا نظافت هایش را در خانه انجام دهد ولی برای شرب همچنان آب چشمه را جداگانه در کوزه ذخیره می کرد. باز پیشرفت کرد و آب رودخانه ها را تصفیه کرد و با لوله به در خانه ها برد و هم کار را آسان تر کرد و هم خیلی از بیماری های مرگبار را ریشه کن.
ولی دیری نگذشت که از آب سالم و لوله کشی شده خسته شد و هوس کرد به آغوش طبیعت باز گردد و چون از چشمه و میراب دیگر خبری نبود عده ای مبتکر دوراندیش هرچه چشمه بود خریدند و آبی را که قرنها مفت و مجانی از کوه و دره جاری بود کردند تو بطری و با نام آبهای معدنی ریختند تو بازار.
شهرنشین ها هم که تشنه بازگشت به "زندگی طبیعی" بودند مثل قربانیان خشکسالی از نان شب زدند تا آب "چشمه" بخرند حتی اگر آب تو بطری از یک چاه معمولی آمده باشد. نتیجه آنکه، مردمان این جزیره الان سالانه دهها میلیون پوند صرف خرید میلیاردها لیتر آب "معدنی" بطری شده می کنند و همچنان پول آب لوله کشی شده را هم می دهند.
تمام این مقدمه چینی ها برای آن بود که بگویم مدتی است که بعضی از شیک ترین هتل ها و رستوران های لندن در کنار لیست شراب های نابی که از مجموعه نادر خود به شما عرضه می کنند، لیستی هم از آبهای معدنی در اختیارتان می گذارند که از بعضی از بهترین شراب های فرانسه هم گران تر است. مثلا در لیست آبهای معدنی هتل کلاریج لندن شما می توانید از ژاپن و نروژ، هلند و زلاند نو و هاوایی و پاتاگونیا آب انتخاب کنید.
گران ترین ها یکی آبی است که روی بطری اش نوشته از یخچال های طبیعی است متعلق به ۱۰ هزار سال پیش از میلاد مسیح و برای مزه کردن این آب ما قبل تاریخ ۱۵ پوند (۳۰ دلار) خواهید پرداخت. گرانتر از آن آب شیرینی است که از یک کوه یخی در اعماق دریای ماهالو در کنار جزایر هاوایی استخراج شده و نوشیدنش لیتری ۳۰ پوند آب می خوره! آخرین آب در این لیست از آبهای بین المللی یک بطر از آب لوله کشی شده لندن است که مجانی است.
1385,09,30
فرق حمام کردن دختر با پسر
یک دختر در حمام
ساعت ۴ بعد از ظهر
۱ـ لباساشو رو درمیاره رنگ روشن ها رو تو یک سبد و تیره ها رو تو یکی دیگه میگذاره
۲ـ در حموم رو از تو قفل میکنه جلوی آیینه می ایسته شکمش رو که تمام مدت داده بود تو, میده بیرون و شروع میکنه به غر غر و ایراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش
۳ـ در کمد رو باز میکنه انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت , مو بدن, کف پا و ... رو بیرون میاره و می چینه رو لبه وان
۴ـ موهاش رو با شامپوی نارگیلی تقویت کننده, پرپشت کننده, براق کننده و...میشوره و هفده دقیقه ماساژ میده
۵ـ یکبار دیگه با همون شامپو موهاشو میشوره
۶ـ نرم کننده معطر پرتقالی رو به موهاش میماله تا ۶۰ میشماره
۷ـ سی و پنج دقیقه زیر دوش می مونه.خوب آخه باید خیالش راحت بشه که تمام مواد شیمیایی از موهاش پاک شده. وگرنه بعد از حموم موها وز میکنه
۸ـ خمیر ریش داداشی رو کش میره و شیش کیلو خالی میکنه رو ساق پا و دست و پشت لب. بعد یه تیغ بر میداره و یا علی. آی
۹ـ موهاش رو حسابی می چلونه, حوله رو مثل عمامه می پیچه دور سرش. تو آیینه خودشو ورانداز میکنه. از اینکه در اثر کشش حوله چشم و ابروش کشیده شده, احساس خوشگلی می کنه و یه ماچ گنده واسه عکس خودش تو آیینه میفرسته
۱۰ـ خوشحالیش زیاد دوام نمیاره. چون یه جوش سرسیاه بی اجازه نوک دماغش سبز شده
۱۱ـ تمام نقاط بدنش رو معاینه میکنه و با ناخن و موچین میره به جنگ جوشها و موهای زائد بی تربیت
۱۲ـ حوله ش رو می پوشه و میره به اتاقش.تمام بدنش رو با لوسیون چرب میکنه
۱۳ـ چهل بار لباس می پوشه و در میاره تا انتخاب کنه
۱۴ـ ۴۸ دقیقه پشت میز توالت می شینه و آرایش میکنه
ساعت ۸ شب
یک پسردر حمام
ساعت ۴ بعد از ظهر
۱ـ همون طور که رو تخت نشسته , لباساشو میکنه. هر کدوم رو پرت میکنه یه گوشه اتاق
۲ـ نیم وجب حوله رو میگیره دور باسنش و میره به سمت حموم
۳ـ می ایسته جلوی آیینه. شکمش رو میده تو. بازو میگیره. فیگور چپ, فیگور راست, نیم ساعت قربون صدقه خودش میره, (این قدوبالا رو ببین چه کرده .لای لای لالای لای)مامان جونش هم از تو آشپزخونه تایید میکنه
۴ـ زیر بغلش رو بو میکنه و رنگ چهره ش بر میگرده. سبز, آبی, بنفش
۵ـ در کمد شامپو ها رو باز نمیکنه چون اصلا توش چیزی نداره
۶ـ با قالب صابون سبزش زیر بغلهاشو کف مالی میکنه. یه عالمه مو می چسبه به صابون
۷ـ با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم میشوره
۸ـ نرم کننده مو؟؟؟ برو بابا
۹ـ زیر دوش میگوزه و به خاطر اکو شدن صداش تو حموم ,کر کر میخنده
۱۰ـ دو دقیقه بعد دوباره میزنه زیر خنده, آخه این دفعه بوش رسیده به دماغش
۱۱ـ چاه حموم رو هدف گیری میکنه و میشاشه توش
۱۲ـ از زیر دوش میاد بیرون و یکهو می بینه یادش رفته بوده در حموم رو ببنده. و همه فرش و کف خونه خیس شده.( بیخیال...مامان خشک میکنه
۱۳ـ حوله فسقلیش رو می پیچه دور باسنش و همون طور خیس خیس میره تو اتاق
۱۴ـ حوله خیس رو پرت میکنه رو تخت و ۲ دقیقه ای لباس می پوشه
ساعت ۴:۱۵ بعد از ظهر
1385,09,01
ازدواج به سبک اینترنتی

عروس خانم دوشیزه shirin_sooskesiah آیا وکیلم شما را به مهریه ی :
گوگل عدد سکه بهار آزادی / یک وب کم / سند یک سایت اینترنت اختصاصی دات کام / یک مودم DSL / اینترنت پرسرعت به اندازه طول عمر نوح! / LCD و شمعدان / یک هدست بی سیم / چهارده روم اختصاصی به نیت چهارده ... / پنج گیگا بایت میل باکس اختصاصی به نیت پنج ...
به عقد دائم آقای feri_ferferi در بیاورم ؟
جمعیت : عروس رفته آف هاش رو چک کنه!!! حاج آقا : برای بار دوم آیا وکیلم ؟
جمعیت : عروس رفته ویروس کش آپدیت کنه!! حاج آقا :!!!BUZZ , برای بار سوم خفم کردی آیا وکیلم ؟
عروس : با اجازه بزرگترهای Room بله!
نویسنده : احسان
1385,08,28
طرز تهیه مرد
برای تهیه این عنصر بی مصرف باید مقدار زیادی اسید دروغگویی مقدار قابل توجهی اسید تنبلی
مخلوط کرد و سپس مقدار بسیار زیادی غرور بیجا و نیترات وقاحت و شرارت را به این به این ترکیب اضافه کرد و در آخر کافیست کمی بیکربنات هیزی و کلرات اعتماد بنفس کاذب را در خساست حل کرده و به ترکیب اضافه کنیم.قابل ذکر است که این عنصر به صورت ول در محیط وجود دارد!
نویسنده : شیرین
1385,04,15
تفاوت های دختر ها و پسر های ایرونی
1-دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند
2-اگر یه دختر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه از خونه فرار میکنه اما یه پسر اگر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو از خونه فراری میده!
3-یه دختر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودکشی میکنه اما یه پسر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو میکشه
4-یه پسر اگر 3 تا مشکل غیر قابل حل داشته یه هفته افسرده میشه بعد با 3 تا مشکل کنار میاد و زندگیش رو میکنه اما تا کنون دختری که 3 تا مشکل داشته باشه دیده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشی میکنند و به سه تا نمیرسه مشکلاتشون!!!
5-دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره!!!!!!!!!!!!!!!
6-دخترا می خوان سر پسرا کلاس بزارن اما در نهایت سر خودشون کلاه میره ولی پسرا می خوان سر هر موجود زنده ای که میبینن کلاه بزارن و در نهایت موفق میشن
7-اگر به یه دختر بگی دوست دارم فکر میکنه تو چقدر خوبی و عاشقت میشه اما اگر به یه پسر بگی دوست دارم فکر میکنه تو چقدر بی جنبه و جوات هستی دست به هر کاری میزنه تا از شرت خلاص شه!
8-نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست.
9-دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت میکنن اما خیلی بیشتر از پسرا تصادف میکنن و در هر تصادف رد پای یک دختر به چشم می خوره.
10-دخترا فکر می کنن بهترین راه برای بهترین راه برای داشتن یک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگویی هستش ولی پسرا مطمئن هستند بهترین راه دروغگویی و گرفتن سوتی از طرف مقابله!
11-دختر ها از درس و مدرسه بیزارند ولی پسر ها از درس و مدرسه فراری هستند!
12- پسر ها به هم حسودی نمی کنن اما دخترا به هم حسودی می کنن.
13-اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعی می کنید با اون دختر آشنا بشید ولی اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم می خورید! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید.
14-دختر ها زیر بار حرف زور میرن اما پسر ها خودشون حرف زور میزنن
15-دخترا زندگی مشترک رو در عشق و صفا و صمیمیت می بینن ولی پسر ها در غذا و و خواب و تخت خواب
16-اگر یک دختر در یک جمع سوتی بده تا آخر دیگه هیچ حرفی نمیزنه اما پسر ها در یک چمع فقط سوتی میدن!
17-یک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده میشه اما یک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون یکی دوست دخترش صحبت میکنه.
18-پسر ها میدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین ازش متنفرن ولی دختر ها نمیدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین طرفدارشن!
19-یک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه دیگه با هیچ پسری دوست نمیشه اما یه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با 3-4 تا دختر دیگه دوست میشه!
20-یک دختر اگر توی خیابون پسری ازش بپرسه ساعت چنده میگه:ساعت 7.اما یه پسر اگر یه دختر ازش ساعت بپرسه میگه :ساعت 7 و 2 دقیقه و 24 ثانیه,اینم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر تماستم!
21-اگر یه دختر به یه پسر نگاه کنه , پسره فکر می کنه که خیلی خوش تیپه ولی اگر یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر میکنه که پسره چقدر بی چشم و رو هستش!
22-دختر ترشیده میشه اما پسر نه!!!!
23- بعد از خوندن این مطلب پسرا اول 2 دقیقه فکر میکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقیقه نمی فهمند می زنن زیر خنده و میگن خیلی باهال بود اما دخترا بعد از خوندن این مطلب 2 ساعت حرص می خورن و فکر میکنن به شخصیت دخترای ایرونی توهین شده و در نهایت چون مفهوم این مطلب رو نفهمیدن به نویسنده اش میل میزنن و فحش میدن!!!
اگه دختری که حتما نظر بده 
اگه پسری که دیگه باید نظر بدی
1385,04,15
دخترها ...!!!
دخترا هیچ وقت این کارا روانجام نمی دهند یعنی عمرا انجام بدن
1.دخترا اصلا بینی ها شون رو عمل نمی کنن 
2. هیچ وقت موهاشون رو طلایی نمی کنن مادر زادی مش شده است 
4. هیچ وقت به هم دیگه چپ چپ نگاه نمی کنن واز حسودی نمی ترکن 
5. تمام طلا جواهراشون اصل اصله 
6. هرگز قبل از ازدواج ابر هاشون رو بر نمی دارن عمرا بردارن کی گفته بر می دارن نه بابا بر نمی دارن که مرتبش می کنن 
7. بی اجاز ه بابا مامان هیچ وقت بیرون نمی رن 
8. به بهانه کتابخونه یا درس خوندن با دوستشون که با یه پسر نمی رن بیرون باورکنین 
9. انقدر خواستگار دارن که نمی دونن به کدوم جواب بدن 
10 . همیشه سر به زیرن اصلا به غریبه ها نگاه نمی کنن (کاش فقط نگاه بود ) 
11. بعد ازدواج تازه می فهمن حروم شدن تفلی ها خونه بابا شون همه چی دادشتن 
12. چشماشون رو اصلا لنز نمی زارن رنگش مادر زادی سبز و آبیه و خاکستری بنفش وزرد و قرمز و...
1385,04,15
طرز تهیه زن
برای تهیه این عنصر کافی است مقداری اکسید اسکناس و نیترات پژو دویست و شش را در سولفات ویلا مخلوط کرده و دو کاخ طلای 18 عیار به عنوان مهریه و کمی کلرید خواهش (همون التماس) به عنوان شیربها اضافه شود! پس از ترکیب این مواد، گاز عشوه و سولفور ناز متصاعد میشود و بعد از میعان به صورت عشق، زن در خانه رسوب میکند! بعضی از دانشمندان و متفکران معتقدند چنانچه مقداری از عصارهی چرب زبانی به عنوان کاتالیزور استفاده شود، نتیجه کار بهتر خواهد بود.
نویسنده : احسان
1385,04,15
خانمها مثل ؟
می دونین فرق خانمها با آهن ربا چیه؟
..... آهن ربا حداقل یک روی مثبت داره
2- خانمها مثل رادیو هستند.....
هر چی میخوان میگن ولی هر چی بگی نمی شنوند
3- خامنها مثل چسب دوقلو هستند.....
اگه دستشان با گوشی تلفن مخلوط شد دیگه باید سیم تلفن را برید
4- خانمها مثل رعدوبرق هستند .....
اول برق چشماشون میرسه بعد رعد صداشون
5- خانمها مثل لیمو شیرین هستند.....
اول شیرین هستند ولی بعد تلخ میشن
6- خانمها مثل گچ هستند .....
اگه چند دقیقه مدارا کنید چنان سفت و سخت میشن که دیگه حالتی نمی گیرند.
7- خانمها مثل کنتور برق هستند.....
هر چند سال یکبار عدد سنشون صفر میشه
8- چرا خانمها نمی توانند نقشه بخوانند/ .....
برای اینکه فقط ذهن مرد هستش که میتونه تجسم و درک کنه که یک کیلومتر با یک سانتی متر نشون داده شده
9- خانمها مثل اینترنت هستند....
از هر موضوعی یک فایل اطلاعاتی دارند
10- خانمها مثل فلزیاب هستند .....
از نزدیک طلافروشی که رد میشن عکس العمل نشان میدن
11- خانمها مثل موبایل هستند هر موقع کار مهم دارید در دسترس نیستند !!!
1385,04,15
خدا زن را آفرید !!!
خدا روز اول زمین را خلق کرد خوشحال شد گفت چه زیباست
. روز دوم آسمان را خلق کرد باز هم خوشحال شد گفت چه زیباست . روز سوم مرد را خلق کرد و باز هم گفت : چه زیباست . روز چهارم زن را خلق کرد گفت : اه اه اه چه زشت ولی اشکال نداره آرایش میکنه درست میشه .
1384,12,18
راههای آزار همسر(ویژه آقایون)
راههای آزار همسر(ویژه آقایون)
از اونجایی که خانومها به سالروز تولد حساس هستند در روز تولد همسرتان سعی کنید برخلاف میل او شمع به تعداد سالهای تولدش یا حتی چندتا بیشتر تهیه کنید
قبل از رفتن به ماموریت سیمهای تلفن را دستکاری کنید تا ارتباط تلفن قطع شود تا علاوه بر آزار، چند صد هزار تومونی صرفه جویی اقتصادی به دنبال داشته باشد
عکسهای قبل از ازدواج خودتان را با حسرت نگاه کرده و با صدای بلند بگویید چه اشتباهی کردم ، چی بودم و چی شدم
در هنگام سرو شام در حالی که زیر لب با خود زمزمه میکنید، گاهی هم از رستوران نزدیک منزل تعریف و تمجید کرده و با حسرت به غذای همسرتان خیره شوید
در مناسبتهای مختلف که لباس هدیه میدهید سعی کنید رنگی را انتخاب کنید که همسرتان از آن رنگ متنفر است و در زمان اهدا بگویید دیوانه هم این رنگ را میپسندد
هشدار: تمام توصیه های بالا خطرناک است حتما" قبل از انجام از میزان ظرفیت همسرتان مطلع شوید در غیر اینصورت امکان شکستگی سر و دست یا محرومیت از امکانات رفاهی وجود دارد
1384,12,03
طرز تهیه زن
طرز تهیه زن: برای تهیه این عنصر کافی است مقداری اکسید اسکناس و نیترات پژو دویست و شش را در سولفات ویلا مخلوط کرده و دو کاخ طلای 22 عیار به عنوان مهریه و کمی کلرید خواهش به عنوان شیربها اضافه شود! پس از ترکیب این مواد ، گاز عشوه و سولفور ناز متصاعد می شود و بعد از میعان به صورت عشق ، زن در خانه رسوب می کند! بعضی از دانشمندان و متفکران معتقدند چنانچه مقداری از عصاره ء چرب زبانی به عنوان کاتالیزور استفاده شود بهتر می شود
1384,12,03
جدی یا شوخی ...
هفتهنامه عصر ارتباط آغازگر موج جدید از شایعات شده. در صفحه اول آخرین شماره خود، این هفته نامه با فونت درشت تیتر زده: " تهدید ، فرصت 6 ماهه گوگل و یاهو برای قطع سرویسدهی به ایران ،آمریکا به زورگویی درباره حاکمیت بر اینترنت ادامه میدهد."
یاهو و گوگل تا شش ماه آینده تهدید شدهاند تا ارتباطات خود را با ایران در آینده قطع کنند. گویا اخیرا گوگل نیز علامت تجاری خود را در ایران ثبت کرده و در باب این اقدام گوگل به این شرکت اخطار داده شده است.
1384,12,03
سیر تکامل پسرها
سن 14 سالگی : تازه توی این سن، هر رو از بر تشخیص میدن . اول بدبختی
سن 15 سالگی : یاد می گیرن که توی خیابون به مردم نگاه کنن ... از قیافه خودشون بدشون می یاد
سن 16 سالگی : توی این سن اصولا راه نمیرن، تکنو می زنن ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن ... با راکت تنیس هم گیتار می زنن
سن 17 سالگی : یه کمی مثلا آدم میشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند می خونن ... یادش به خیر اون روزها که تکنو نبود راک ن رول می خوندن
سن 18 سالگی : هر کی رو می بینن تا پس فردا عاشقش میشن ... آخ آخ ...آهنگ های داریوش مثل چسب دو قلو بهشون می چسبه
سن 19 سالگی : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تیز میشن ... ابی گوش میدن
سن 20 سالگی : از همه شون رو دست می خورن ...ستار گوش میدن که نفهمن چی شده
سن 21 سالگی : زندگی رو چیزی غیر از این بچه بازیها می بینن ... مثلا عاقل می شن
سن 22 سالگی : نه می فهمن که زندگی همش عشقه ... دنبال یه آدم حسابی می گردن
سن 23 سالگی : یکی رو پیدا میکنن اما مرموز میشن ... دیدشون عوض می شه
سن 24 سالگی : نه... اون با یه نفر دیگه هم دوسته ...اصلا لیاقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگی : عشق سیخی چند؟ ... طرف باید باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نیست
سن 26 سالگی : این یکی دیگه همونیه که همهء عمر می خواستم ... افتخار میدین غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگی : آخیش
سن 28 سالگی : کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نمیومدم
1384,12,03
ضدحال یعنی
ضدحال یعنی وقتی یه قرار لطیف تو اینترنت داری connect نشی!
ضدحال یعنی وقتی منتظر فیلم مورد علاقت هستی برق بره!
ضدحال یعنی بعد از کلی مصیبت که بابات برات موبایل ثبت نام کرده همه سیمکارتا بیاد جز مال تو!
ضدحال یعنی روز تولدت bf-ات جلوی دوستات فقط یه شاخه گل بهت بده و تو هم جلو همه سوسک بشی!
ضدحال یعنی gf-تو بیرون با یه پسر دیگه ببینن!
ضدحال یعنی یه جلسه سر کلاس نری فقط همون یه جلسه استاد حضور غیاب کنه!
ضدحال یعنی با شکم گرسنه بری تو صف ژتون تموم کرده باشن!
ضدحال یعنی یه هفته قبل از اینکه جشن تولد بگیری خاله مامانت فوت کنه!
ضدحال یعنی قبض تلفن بیاد ....... تومن!
ضدحال یعنی بعد از کلی مخ زدن تو اینترنت همینکه بیای به نتیجه برسی اشتراکت تموم بشه !
ضدحال یعنی با.۹.۷۵ افتادن!
ضد حال یعنی یه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گیر کنه به صندلی پاره بشه!
ضدحال یعنی صبح ساعت ۷ بری سر کلاس استاد نیاد!
ضدحال یعنی شرطی بیدل بزنی امتیازت بشه ۲۵!
ضدحال یعنی بعد اینکه کلی افه زبان اوومدی نمره زبانت بشه۱۰
ضدحال یعنی داداش کوچیکت ۲شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پریز برق!
ضد حال یعنی بری عروسی خانمها و اقایون جدا باشن!
ضدحال یعنی تو اتاقت فیلم نگاه میکنی همینکه میرسه جای.........مامان بیاد تو!
ضدحال یعنی history پاک نکنی همه ایمیلاتو داداشه فضولت بخونه!
ضدحال یعنی نفر ۱۱کنکور شدن!
ضدحال یعنی کارگردان شدن حنا مخملباف!
ضدحال یعنی خواننده شدن میناوند!
ضدحال یعنی پژو RD!
ضدحال یعنی فیلم ژاپنی!
.ضدحال یعنی id caller داشتن!
ضدحال یعنی عشق یه طرفه!
ضدحال یعنی گل خوردن دقیقه ۹۰!
ضدحال یعنی صبح روزی که با دوستات میخوای بری کوه بارون بیاد!
ضدحال یعنی از سرویس دانشگاه جا موندن!
ضدحال یعنی با ماشین بابا جریمه شدن!
ضدحال یعنی سلام کنی جوابتو ندن!
ضدحال یعنی عینکت سر جلسه امتحان بیفته زمین بشکنه!
ضد حال یعنی سر جلسه امتحان خدکارت تموم بشه!
ضدحال یعنی با gf-ات بری کافیشاپ دخترخالتو ببینی!
ضدحال یعنی تاکسی سوار شی وسط راه بنزین تموم کنه!
ضدحال یعنی دفترچه تلفنتو گم کنی!
ضد حال یعنی اونیکه خیلی دوستش داری رو نتونی ببینی!
1384,10,25
آدم
اینجا نمیشود به کسی نزدیک شد. آدم ها از دور دوست داشتنی ترند...